تمرین نقد شنیدن




عنوان مجموعه اشعار : مناره های بیهودگی
شاعر : بهنام محمدی


عنوان شعر اول : رنگ خاطره
گذارِ عمر
همچو رویای غریب و مبهمی ست
که در آرامِ خوابی دلپذیر
از خیالِ ذهنِ تبداری پریشان بگذرد
آنچه چون نقشِ فریبی پرنگار،
می نشیند رویِ لوحِ خاطره :
پشته های رنج و حرمان و دریغ،
خرمنِ تنهایی و اندوه و رشک،
یا که اندک شادیِ تلخی به خونِ دیده آغشته ست؛
آه! اما،
با که گویم کاین گذارِ عمرِ ناپیدا
به خطِ ممتدِ این هستیِ پیدا
عبورِ مبهمِ عکسِ خیالی خوش اداست
از مسیر امتدادِ ذهنِ پرآشوبِ ما...
حزن صد پاییزِ سرد و سوگوار
در شبِ اندوهِ جانِ خسته ام،
می سراید شعر اندوهِ بهار
کودکی،
شیرین ولی پردرد بود؛
مثل رویایِ خیال انگیز و رازآلوده ای
که چشمِ پیرمردی محتضر،درمانده و خاموش
به دامانِ پریشانیِ مرگِ خویش می بیند
جوانی ، لیک
بسانِ نقشِ شیرینِ سرابی خرّم و شاد و شرور
پیشِ چشمِ ناامیدِ سالکی گمگشته بود
خیزشِ توفانِ ناآرامِ شورِ جستجو
در هراسِ حیرتی سرگشته بود
آنک اما باقیِ مجهولِ عمر!
شکوهِ شوکتِ دشتی پر از گلهای سرخِ و دلفریب
به قعرِ درّه ای گستاخ و تاریک و مهیب...!


عنوان شعر دوم : زمزمه
این منم!
نجوایِ شعری سوگوار
بی ستایش ،
بی صِلَت
بی یادگار!
می سرایم غربتِ غمگینِ برگی زرد را
در خزان خشکِ باغی بی بهار...
رسته ام چون بیدَکی تنها و خُرد
بی نشان و بی امید
در سکوتِ ساکتِ یک شوره زار
قامت خشکیده ام،
تکیه گَهِ آرامِ هر آواره ای
سایه سارانم،
گوارا منزلِ آسایشِ هر بیقرار
شاخسارم
شانه ی آرامشِ روحِ سبکسارِ نسیم
ساقه ی سبز غرورم
جانِ مرغان را حصار
این منم!
آسیمه سر شوریده ای در حسرت دستی زِ مهر
این منم!
سبزینه ی اندوهِ قلبی داغدار
هیچ نشنیدم صدای عابری،
تا نبودش دوشِ او تکیه گهِ تیغِ تبر
یا ندادم کاروانی را پناه
تا نبودش ساربان را دشنه ی تیزِ فریبی همسفر!
خسته و پژمرده ام
محکومِ بیدادِ قضایی پرجفا
کرده ام ریشه به قعر خاک هیچستانِ درد
خسته ام ازین نصیب ناروا
خسته از نقشِ فریبِ این سراب
در گریز از زردیِ روی خزان
این منم!
اندوه بیتابِ غروب،
رهگذارِ بیم و امید و عذاب...

عنوان شعر سوم : از رنج آسمان
آسمان تنهاست!
بادِ ناآرام می ماسد به خشکیِ اقاقی هایِ پیر
ساقه یِ پیچانِ تاک
می کشاند جسمِ خود بر شاخه هایِ شهوتِ انجیر
می نشینم کُنجِ آرامی به زیرِ سایه یِ دیوار
_هم نشینِ غربتِ یاسِ صبور_
چشم میدوزم به نبضِ خسته و دلگیرِ این تکرار
ناگهان،
نجوایِ آرامِ نسیم در گوشِ برگ،
مینوازد فکر پرآشوب و بیتابم را
روح میگیرد خیالی سبز در امکانِ ذهن:
امتدادِ یاءس در ذهنِ غروب
مثلِ ساقِ سبزه ای در چشمه ی سرخِ افق پیداست
آسمان،
سبزینه ی اندوهِ حسرتهاست
پهنه ی پندارِ شیرین و خیال انگیزِ رویاهاست
خلوت و خالی و مغرور و غریب،
آسمان تنهاست...
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
این اولین نوبتی است که آقای بهنام محمدی برای پایگاه نقد شعر، اثری می فرستد. طبیعتاً با خواندن سه شعر از ایشان نمی توان به شکلی قطعی و مشخص در مورد قدرت شاعرانگی و همینطور آثار ایشان نظر داد. اما به هر حال باید به خواندن همین سه اثر قناعت کرد و نقد را روی همین آثار نوشت. اولین نکته ای که قابل توجه است سابقهء تقریباً زیاد سرودن شعر شاعر است. آنطور که در شناسنامه شاعر آمده است، او بیش از پنج سال سابقهء شاعری دارد که با مطالعه همین سه شعر از ایشان می توان تا حدود زیادی حدس زد که شاعر در این مدت تقریباً طولانی آثار خود را کمتر در معرض مطالعه و نقد مخاطبان حرفه ای شعر قرار داده است. منظور از مخاطب حرفه ای شعر، کسانی است که به صورت مداوم و مدید در حال خواندن یا سرودن شعرند. در واقع عرضهء شعر برای مخاطبان عادی و مردمی که با شعر چندان مانوس نیستند اتفاقاً می تواند باعث کاهش کیفیت شعر و در جا زدن شاعر شود. به قول مولانا: از قضا سرانگبین صفرا فزود / روغن بادام خشکی می نمود» در واقع مخاطب عام وقتی شعر می شنود، مهمترین توقعی که از اثر دارد این است که او را در سطح و شکل حیرت زده کند. لابد شعرهایی که پشت خودروهای سنگین می نویسند را خوانده اید. در بیشتر این شعرها اتفاق در روترین و سطی ترین لایه ممکن فرمی و معنایی می افتد. «در این درگه که گه که که شود که که شود ...» از این دست آثار همواره مخاطب عام را رد سحری غیرواقعی می برد و او را تخدیر می کند. مخاطب عادی حوصله واکاوی لایه های معنایی و فرمی شعرهای خوب را ندارد. او باید در مواجهه با شعر عمیق فکر کند و این بدترین و سخت ترین کار مخاطب عام است. بنابراین موقعی که شاعر شعر سطحی، کلیشه¬ ای و تکراری می شنود، بسیار خوشحال می شود. چرا که نیاز چندانی به فکر کردن و لایه برداری مفاهیم، تعابیر، تصاویر و تلمیحات شعر ندارد.
دقیقاً در همین جاست که شاعر از مخاطب شعرناشناس رکب می خورد و ناخودآگاه دنباله رو سلیقه سطحی مخاطب خود می شود. تشویق ها و کف زدن های شعرناشناس ها شاعر را در توهم این می برد که کارش و مسیرش درست و باید در همان سبک و سیاق شعر بسراید. پس در قدم اول از شاعر عزیز خواهش می کنم از این پس عرضهء شعر خود را در انجمن های ادبی و کارگاه های شعر و همین طور همین سایت نقد شعر بیشتر کند. در این صورت او می تواند اشکالات نوشتن خود را بشناسد و سعی در اصلاح آنها کند. علاوه بر این، حضور در جلسات شعر و انجمن های ادبی، باعث می شود شاعر خود بتواند در مورد شعر دیگران نظر بدهد و هیمنطور نظر شاعران را در مورد شعر خود و شعر دیگران بشنود. این تمرین نقد شنیدن و نقد کردن، از هر دو جهت باعث پیشرفت شاعر خواهد شد.
اما از این گذشته اشکال بزرگی که در این سه شعر دیده می شود، اطناب و زیاده گویی است. باید به یاد داشته باشیم که یکی از مهم ترین ویژگی های شعر، ایجاز است. البته ایجاز به این معنی نیست که شعر حتماً کوتاه باشد. نکته اصلی این است که شعر طوری باشد که مخاطب حس نکند، قسمتی یا قسمت هایی از آن اضافه و حشو است. گذشته از اشکال های متعدد وزنی (با توجه به این که شعر در قالب نیمایی سروده شده است و باید وزن داشته باشد)، تعبیرها و ترکیب های متعدد ذهنی باعث شده است شعر به سمت شعار برود.
گذارِ عمر
همچو رویای غریب و مبهمی ست
که در آرامِ خوابی دلپذیر
از خیالِ ذهنِ تبداری پریشان بگذرد
همین ترکیب های ناملموس و ذهنی و مجرد (گذار عمر، رویای مبهم، آرامِ خواب، خوابِ دلپذیر، خیال ذهن، ذهن تب دار، ذهن پریشان) اجازه نزدیک شدن ذهن مخاطب به شعر را نمی دهد. علاوه بر این تتابع اضافات در همین یک بخش کوچک بیداد می کند. این تتابع هم در اضافات است و هم در ترکیب ها. «گذار عمر» به «رویای غریب و مبهم» ارجاع داده شده است و هر دو اینها به «آرام خواب دلپذیر» و باز همه اینها به «خیال ذهن تبداری پریشان». این سلسله ارجاعات گیج کننده کاری می کند که مخاطب حتی معنی جمله متوجه نشود و مجبور باشد متن را چند بار بخواند. حالا به تتابع اضافات دقت کنید. «خیالِ ذهنِ تبدارِ پریشان» خب همین چند کلمه در چه سلسله ای به هم اضافه شده اند؟
شعرهای دوم و سوم، از حیث تصویری بودن و گریز از توصیف های ذهنی بهتر عمل کرده اند. اگر چه بسامد این اشکال صفر نشده است.
این منم!
نجوایِ شعری سوگوار
بی ستایش ،
بی صِلَت
بی یادگار!
ابتدای این شعر به شروع غزلی می ماند. این تعبیر بر خلاف بسیاری از ترکیب ها، تعبیرها و تصویرهای شعر تازه و خاص شاعر است. باید تلاش کنیم در شعرمان از این گونه کارها بیشتر کنیم.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.