شوخی در بطن متن




عنوان مجموعه اشعار : دلنوشته ها
شاعر : مسعود اویسی


عنوان شعر اول : جوراب دارم، نانو، نخي؛ يه دونه از من مي خري؟!
جوراب دارم، نانو، نخي؛ يه دونه از من مي خري؟!
ماساژورِ برقي دارم؛ يه دونه كادو مي بري؟!

گرفتارم مسافرا! بچّه هامم يتيم شدن
محضِ رضاي اون خدا! پول بذارين تو روسري

شادي بكن عيد اومده! غصّه هاتو بذار كنار
آهنگِ كردي بزنم؟! تركي باشه يا بندري؟!

از زيرِ پوستِ شهرمون آدما فرياد مي زنن!
مسافرِ خسته ولي ميگْذره تند و سرسري

انگاري خطِّ فقرِ ما شده خيابونايي كه
پايينشون جهنّمه! بالاهاشون حور و پري

ديگر اينجا جاي ماندن نيست و من مي روم

هر چه دارد در توان امشب مهيّا كرده است
خاطراتش را درونِ بقچه اي جا كرده است
خاطري آزرده دارد از تمامِ زندگي
كفشِ دلتنگيِ خود را پاي حالا كرده است

ديگر اينجا جاي ماندن نيست و من مي روم
در وجودم ناي ماندن نيست و من مي روم
گوشه اي "آماده ي فرداي بهتر مي كنم"
خانه ام فرداي ماندن نيست و من مي روم

صحبتِ آينده كردن صحبتي بيهوده است
پايه هاي خانه ي توفاني ام فرسوده است
با خودم گفتم نرو روزي پشيمان مي شوي
آسمان هر جا كه باشي اندكي آلوده است

اي وطن! بيماري و آسوده ما خوابيده ايم
يك كمي آهسته تر كن ناله را، خوابيده ايم
زنگِ بيداريِ گوشي را چرا روشن كنيم؟!
ما كه با وجدانِ بيزار از صدا خوابيده ايم

روزي دوباره از نو مي سازم آشيان را

خوشحال و شاد بودن تنها دعاي من بود
وقتي كه سرزمينم با غصّه تن به تن بود

وقتي نوشتن از عشق تنها نيازِ ميهن
در التهابِ سردِ سيلابِ مرد و زن بود

بغضي كه در گلويم با دل فشرده مي شد
آماجِ رعد و برقِ توفانِ دل شكن بود

غرقِ سكوتم امّا بايد كه صبحِ فردا
پاسخ دهم كه آيا ويران تر از وطن بود؟!

روزي دوباره از نو مي سازم آشيان را
با هر قلم كه دردش زخمي به شب زدن بود
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
بر نقد قبلی که بر شعرهای آقای مسعود اویسی نوشته بودم، این عنوان را نهاده بودم: «به وادی اندیشه پا بگذاریم.» و باید امروز بگویم که من احساس می کنم شاعر به آرامی در حال پا گذاشتن به وادی اندیشه است. البته هنوز شعرها اشکالات ظاهری از نظر وزن دارد که به آن اشاره خواهیم کرد اما در حال حاضر نکته مهم تری وجود دارد و آن اینکه در این سه شعر ردپاهایی آشکار از اندیشیدن وجود دارد. البته نه اینکه شعرهای قبلی کلاً تهی از اندیشه بود؛ بلکه موضوع این است که امضایی از اندیشه و فکر شاعر که مخصوص خود اوست باید در اثر دیده شود. حال باید گفت این اتفاق کم کم در حال افتادن است. شعر اول، اثری طنزآمیز و شوخ طبعانه است. شعر با فضاسازی شاعر از محیط عمومی (مترو، خیابان و ...) آغاز می شود. در قدم اول باید گفت که در این فضاسازی یک اتفاق مهم نمی افتد و آن اینکه اتفاقات و دیالوگ هایی که از زبان آدم های متفاوت گفته می شود، بسیار تخت و بدون اتفاق و عادی بیان می شود. همین نکته ممکن است باعث سر رفتن حوصله مخاطب شود. پس باید چه کرد؟ بهترین کار این است که در هر بیت و هر فرازی از شعر، حرکت و اتفاقی را رقم بزنیم.
به بیت اول نگاهی کنیم: «جوراب دارم، نانو، نخي؛ يه دونه از من مي خري؟! / ماساژورِ برقي دارم؛ يه دونه كادو مي بري؟!» می بینیم که این حرف ها دقیقاً همان چیزهایی است که همه ما از زبان دست فروشان مترو می شنویم. خب اگر ما به عنوان آفرینشگر نتوانیم روی این حرف ها اتفاقی رقم بزنیم، حرف ما هم می شود مثل حرف های عادی جامعه. مثلاً در همین بیت می شود با «جوراب نانو» یا «ماساژور برقی» شوخی کرد و از آن کارکرد بیرون کشید. راستی توحه داشته باشید کلماتی که از زبان هایی غیر از زبان فارسی و عربی، در شعر استفاده می کنیم بهتر است که خارج از وزن عروضی استفاده شود. مثلاً در همین کلمه «نانو» در این بیت باید به شکل کشیده خوانده شود که خیلی خوش نمی نشیند و بهتر است و به همان شکلی که در زبان عادی و موقع صحبت کردن ادایش می کنیم، استفاده شود. اما تازه این در مورد شعرهایی است که در زبان معیار و به اصطلاح کتابی می نویسیم. شعرهایی که به زبان کوچه و بازار نوشته می شود هیچ کدام از کلماتش نباید بر وزن عروضی باشد. بلکه وزن کلمات باید ضربی و هجایی باشد. مثلاً در همین بیت «جوراب» به درستی با لحن عادی نخوانده می شود و مثل وزن عروضی آن را بلند نمی خوانیم در حالی که کلمه «نانو» و «ماساژور» و «کادو» اینطور نیستند و باید آنها را کشیده بخوانیم. نکته دیگر اینکه؛ شعرهایی که چند بیت اول شان وظیفه فضاسازی و آماده کردن مخاطب برای حرف آخر دارد، حتماً باید حرف و نکته آخرشان خاص و مهم باشد. در واقع ضربه نهایی در این شعرها اهمیت دوچندانی دارند. حال بیت آخر را بخوانیم: «انگاري خطِّ فقرِ ما شده خيابونايي كه/ پايينشون جهنّمه! بالاهاشون حور و پري» می بینیم که شاعر دقیقاً در بیت آخر به لکنت کوچکی گرفتار شده است. «حور و پری» در اینجا مجاز از بهشت است اما نکته اینجاست که در بخش قبلی، ما اسم مستقیم «جهنم» را داریم و بنابراین در بخش دوم ذهن مان با مجاز کنار نمی آید. اگر در بخش اول به جای «جهنم»، یک نشانه از جهنم بود، (مثل بخش دوم) این توی ذوق زدگی چندان حس نمی شد.
شعر دوم دیگر نشانی از طنز و شوخی ندارد. اما تشابه آن با اثر اول این است که هر دوشان اقدام به فضاسازی و آماده کردن ذهن مخاطب برای حرف نهایی کرده اند. به نظر می رسد در این شعر شاعر در بخش فضاسازی موفق تر عمل کرده است. تصویرهایی که در بیت های ابتدایی می آید از حالت حرف عادی فراتر رفته است و شکلی شاعرانه گرفته است. در بخش دوم شعر، جایی که «و من می روم» می آید شعر از وزن خارج می شود. در واقع به جای کلمه ای با وزن «و» باید هجایی بلند مانند «یا» (به وزن کلمه توجه کنید) بیاید. نکته دیگر اینکه در این شعر هم ضربه نهایی موفق نبوده است اما میزان شکست خوردگی آن از شعر اول بیشتر است. چرا؟ برای اینکه در شعر اول شاعر با تلاش برای ساختن یک شوخی و البته تصویر، به مخاطب القای شعار نمی کند اما در شعر دوم این حس شعارزدگی و حرف های گل درشت و تکراری و کلیشه ای زدن بسیار احساس می شود.
شعر سوم از دو شعر اول موفق تر است. تقریباً هر بیت شخصیت مستقل خود را دارد و اینطور نیست که مخاطب بعد از خواندن آن از خود بپرسد: برای چه این بیت را خواندم؟ شاعرانگی در ابیات مشخص است و نکته مهم دیگر این است که بیت پایانی در این شعر خوب و مناسب و خوش نشسته است. البته در مصرع آخر «با هر قلم که دردش زخمی به شب زدن بود»، واژه (درد) خیلی خوب جا نیفتاده است. البته مشخص است که این (درد) به معنی دغدغه و فکر است اما در اینجا خیلی با بقیه شعر جور در نیامده است.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۱
مسعود اویسی » دوشنبه 09 اردیبهشت 1398
درود بی کران بر شما جناب مقدمی گرانقدر ممنونم بابت نقد زیبایی که هدیه فرمودید سپاس بی پایان مرا پذیرا باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.