روان اما بدون فراز




عنوان مجموعه اشعار : اگر
شاعر : ابراهیم حسنکلو


عنوان شعر اول : اگر
اگر که برده دل از تو بگیر دامن عشق
وگر بریده دل از تو مخواه کشتن عشق

گناه چشم تو بود آنچه بر سرت آمد
چنین حواله نکن هر خطا به گردن عشق

به دست و پای دلت بند عقل می‌بندی
چه فایده که زدی مُهر عقل بر تن عشق

چه عاشقان حباب‌گونه‌ای که لاف زدند
ولی نبود تحمل درون هاون عشق

هزار لیلی و مجنون به گور رفته ولی
محال بوده و باشد هنوز مردن عشق

حریم عشق حرام است و مرد می‌خواهد
قریب ناله نکن در نثار کردن عشق



عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
در نوبت تازه، آقای حسنکلو غزلی عاشقانه را برای پایگاه نقد شعر ارسال کرده اند. اولین نکته ای که با دیدن شناسنامه شاعر به ذهن بنده رسید، امیدواری بود. شاعر با سابقه ای کمتر از یک سال یا حداکثر یک سال در سرایش شعر و همچنین سن بسیار پایین خود، به خوبی از عهده ابتدائیات ظاهری شعر برآمده است. علاوه بر آن، زبان غزل تا حدود زیادی (به نسبت) روان و جاری است. همه اینها البته چیزهای کمی نیستند اما باید یادمان باشد که نباید به اینها بسنده کرد. لازم است به صورتی مداوم آموخت و آثار خود را در معرض چالش نقد منتقدین قرار داد. در واقع تعداد زیادی از شاعران بااستعداد در این مرحله می مانند و از این گردنه نمی گذرند. دلیل این اتفاق عرضه آثارشان به مخاطب غیرحرفه ای و شعر ناشناس است. در نتیجه این اتفاق مخاطب عام اقدام به تشویق های اغراق آمیز می کند. و در نهایت اینچنین می شود که شاعران زیادی در مرحله نظم پردازی متوقف می شوند و به همان مخاطبان محدود بسنده می کند. به هر حال همه اینها را گفتم تا تاکید داشته باشم که شاعر محترم، از عرضهء آثار خود به مخاطبان حرفه ای تر شعر در محافلی چون انجمن های ادبی، کارگاه های شعر و پایگاه مجازی نقد فروگذار نکنند.
اگر که برده دل از تو بگیر دامن عشق
وگر بریده دل از تو مخواه کشتن عشق
شعر با نوعی بازی زبانی آغاز می شود. شاعر توانسته با مقابل هم قرار دادن دو معنای متضاد «برده دل» و «بریده دل»، حسی متناقض نما را به صورت کلی در ذهن مخاطب بسازد. اما سوال اینجاست که آیا همین یک بازی زبانی برای قوام یافتن شعر کفایت می کند؟ اول اینکه بیت لحنی اندرزگون و پندگو دارد. خود این لحن به اندازه کافی برای مخاطب دافع است. شعر می تواند در بهترین حالت، مخاطب را در حس و حال خود شریک کند. معمولاً مخاطب در مواجهه با شعری که از بالا با او حرف می زند، حس خوبی ندارد. نکته بعد اینکه آنکه «برده یا بریده دل» عشق است یا معشوق؟ البته شاعر می تواند از عاشقیت چنین خوانشی هم داشته باشد که به جای معشوق، عشق است که دل مرا برده؛ اما نکته اینجاست که باید بتواند معنایی در خور این مضمون بسازد. در اینجا چنین معنایی ساخته نشده است یا لااقل به صورت کامل ساخته نشده است. و مورد آخر اینکه «مخواه کشتن عشق» از شکل روان و جاری زبان خارج شده است. شاید دلیل اصلی این مشکل حذف «را» مفعولی است.
گناه چشم تو بود آنچه بر سرت آمد
چنین حواله نکن هر خطا به گردن عشق
این بیت می توانست مضمون پروری بهتری داشته باشد. شاعر باید به استعداد واژه هایی مثل «چشم» و «گردن» توجه بیشتری می کرد. یعنی به صورت خطی و سرسری «گناه چشم تو» را نمی آورد بلکه روی معناهای گسترده تری از مفهوم «چشم» تمرکز می کرد. در حال حاضر این بیت یک حرف عادی و بدون فراز است. یعنی حرفی که فقط موزون شده است.
به دست و پای دلت بند عقل می‌بندی
چه فایده که زدی مُهر عقل بر تن عشق
خب این بیت تقریباً نقیض بیت های قبلی است. ما در شعر حس نمی کنیم مخاطب شاعر (عاشق) «به دست و پای دلش بند عقل بسته است.» اما به جز این سال اینجاست که حرف کلی بیت چیست؟ چه مضمون و نکته شاعرانه و لطیف و تازه ای را کشف کرده است؟ مخاطب باید با کدام ظریفه و نکته ای از شعر لذت ببرد؟ در حال حاضر شاعر حرفی کلیشه ای را تکرار کرده است بدون اینکه بر آن چیزی و نکته ای بیفزاید.
چه عاشقان حباب‌گونه‌ای که لاف زدند
ولی نبود تحمل درون هاون عشق
در این بیت شاعر مضمونی یافته است که تا حدودی تازه و خاص خود اوست اما مشکل اینجاست که ارتباط بین ارکان و معنا در بیت مختل است. اول اینکه ترکیب «عاشقان حباب گونه» نه تنها شعاری است، بلکه وجه شبه درست و درمانی هم بین «عاشق» و «حباب» ساخته نشده است. اینکه ما در حرف عادی مان لاف زنی را به «حباب در حال ترکیدن» شبیه می کنیم یک صورت رویی و کاملاً گل درشت است. لازم است شاعر وقتی به سراغ این گونه تشبیهات کلیشه ای می رود، خود بر ارتباط های لفظی و معنایی آن بیفزاید. از طرفی دیگر ترکیب «هاون عشق» هم لطیف و جالب نیست. خود «حسن تشبیه» و «حسن استعاره» هم در شعر نکته مهمی است.
هزار لیلی و مجنون به گور رفته ولی
محال بوده و باشد هنوز مردن عشق
باز در این بیت هم ما با شعار مواجهیم. اما «شعار» چیست؟ در واقع گاهی، آن نتیجه و حاصلی که باید مخاطب با خواندن متن او به دست بیاورد را شاعر به صورت آماده و بسته بندی شده در اختیار او قرار می دهد. دقیقاً تفاوتی که در شعر و شعار وجود دارد همین است. ما در شعر قرار است تابلویی در برابر مخاطب خود قرار دهیم و او خود با چشم ها و ذهن خود جای جای آن را کشف کند نه اینکه روی تابلو با فلش هایی جای کوه و رودخانه و خورشید و ... را نشان بدهیم و اسم هر کدام شان را هم روی تابلو بنویسیم.
حریم عشق حرام است و مرد می‌خواهد
قریب ناله نکن در نثار کردن عشق
اول اینکه «حرام» چه ارتباطی به «مرد» دارد؟ ثانیاً چرا حرام؟ حضرت حافظ می فرماید: «مدعی خواست که آید به تماشاگه راز / دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد» در این بیت می بینید که شاعر برای همین «حریم» تصویری منطقی و مرتبط ساخته است. در اینجا «نامحرم» با «تماشاگه راز» ارتباط دارد اما در بیت ما چه؟ اگر گفته بودیم «حریم عشق خطر دارد» آن وقت «مرد» می توانست مرتبط باشد. به دلیل حسن ارجاع هر دو واژه به معانی مشترک «شجاعت» و «دلیری» و «از خودگذشتگی» اما در این بیت ما «حریم» را با «حرام» داریم. و اصلاً اینکه چرا «حرام»؟ حرام نوعی ممنوعیت را به ذهن متبادر می کند اما بیت چنین ساختی ندارد. بیت می خواهد بگوید »حریم عشق» خطرهای زیادی دارد. «در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن / شرط اول قدم آن است که مجنون باشی»
اما بعد اینکه «نثار کردن عشق» در «حریم عشق» را چطور می شود تصور کرد؟ در واقع در یک بیت ما باید هم تصور «حریم عشق» با ماهیتی جغرافیایی و مکانی را داشته باشیم (اگر چه بسیار تکراری است) و هم خود عشق را به عنوان چیزی که در وجود عاشق است. این جمع تناقض البته ناممکن نیست اما باید شاعر بتواند از پس اجرای آن برآید.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.