منطق در بافت شعر و ترانه




عنوان مجموعه اشعار : ترانه: (حالم گرفته ست___ تندیس)
شاعر : سین. قاف


عنوان شعر اول : حالم گرفته ست !

مثل کسی که از خودش جامانده باشد
در ازدحام جمع، تنها مانده باشد
حالم خرابست و خرابست و خرابست!

در این بیابان بر دلم صد خار رفته
هاجر صفا تا مروه را صد بار رفته
اما سرابست و سرابست و سرابست!


مثل بتی که بت تراشش، بت شکن شد
کنعان من که یوسفش هم چاه کن شد
حالم گرفته (ست) از خدا، از خلق، از خود
حالم گرفته (ست) از تو ای دنیای بیخود!


حالم گرفته ست این منی که این همه سال
چون یوسفی زندانی یک وهم ماندم
وقتی خدا در حال قسمت بود سیبم
افتاد از بالا و من بی سهم ماندم !

سین. قاف
آذر97


عنوان شعر دوم : .

تو تندیسیُّ می‌سازی
تو کردی عاشقی، پیشه
تو کارِت، کارِ هر کس نیست
تو هم سنگیُّ هم تیشه

بیا پیکر‌تراشِ من!
بیا آغوشِ من بازه
بیا زخمی بزَن شاید
دلِ سنگَم یِکَم واشه

تو یک عمره که توو خلوت
منُ هر شب پرستیدی
خدایِ تو منم مُشرک
چه آیینی سَرِت می‌شه؟

باید تاوان بِدی امشب
مجازاتِ تو آتیشه
جهنّم هُرمِ دستامه
تَنِ تو هیزُمِش می‌شه

خدایِ تو غَضَب کرده
بیا برگرد لامذهب
قیامت می‌شه وقتی که
دل از دستِ تو کفری شه


سین. قاف
پاییز 90

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
در این نوبت دو ترانه از شاعری پر کار و پر تلاش داریم که البته با هم تفاوت های بسیاری دارند. اولین دلیل این تفاوت را در جایی خارج از اثر می توان یافت؛ یعنی در زمان سرایش شعرها. شعر اول در سال 97 و شعر دوم در سال 90 سروده شده است. یعنی از شعر دوم تا اول (ترتیب برعکس!) هفت سال تفاوت در قدرت شاعرانگی وجود دارد. با توجه به همین موضوع من در مورد شعر دوم به چند کلامی بسنده می کنم و به سراغ شعر تازه تر می روم. اولین نکته در مورد اثر اول رعایت نکردن درست قواعد نوشتار عامیانه است. در طرز نوشتار عامیانه و شکسته، «را» را یا به صورت «رو» می نویسند یا «و» مثلاً «من را» به صورت «منو» نوشته می شود. اما گذشته از این موضوع، نگاه ترانه سرا در این ترانه یک نگاه تقریباً کلیشه ای است. در فرازهای کار با کشف مواجه نیستیم. ترانه سرا تنها به عرضهء حرف هایی که اولاً ماهیتاً بدون اتفاق شاعرانه اند و مثل یک مکالمهء عادی پیش می روند، و ثانیاً همین حرف ها هم به صورت های مختلف در ترانه های دیگر تکرار شده است، مخاطب خود را به هیجان و لذت تازگی زیادی وارد نمی کند. در واقع این ترانه از آن دست آثاری است که به محض شنیده شدن فراموش می شود.
در ترانه اول اتفاق وجود دارد که البته این مهم ترین ماموریت آفرینش ادبی است. اما گذشته از این مورد، باید چند نکته ای را به صورتی موشکافانه تر و تخصصی تر عرض کنم. اول از همه اینکه ما در این اثر با یک اختلال ماهیت وجود مواجهیم. پاره ها، هر کدام کشف های ریز و درشت و شاعرانگی های زیبایی دارند که به آنها خواهیم پرداخت اما گذشته از این موضوع ما با یک اشکال کلی مواجهیم و آن این است که با اینکه مصرع به مصرع می خوانیم که حال شاعر گرفته است و خراب است و نارحت است، به دلیلی قانع کننده و تکیه گاهی منطقی نمی رسیم. باید توجه داشته باشیم که در شعر، باید با دلیل شاعرانه (و نه لزوماً دلایل منطق عادی روزمره مان) به مخاطب بقبولانیم که شرایطی در حال تشریحش هستیم، نباید چیزی جز آن باشد که انتظار می رود. در این چند ساله با موجی از شعرها مواجه بودیم که شاعران در آن تلاش می کردند ثابت کنند از عده ای (که در شعر تشریحش می کردند) خسته تر، درمانده تر و –دور از جان- بدبخت ترند! مثلاً ده بیت پشت هم می خواندیم که شاعر از رستمی که از جنگ پسرش برگشته، از پدری که با دست خالی به خانه آمده، از دونده ای که در دو ماراتن شرکت کرده و ... خسته تر است. اما چرا؟ این چرا خیلی مهم است. این چرا همان تکیه گاه منطقی و عاطفی مخاطب است. جایی است که می تواند دست بیندازد و با تکیه به آن منظره زیبای ابیات را ببیند. خب نکته اینجاست که در این شعر هم ما جواب آن چرا را در ذهن خود نمی یابیم. البته توجه داشته باشید که جواب این چراها می تواند به عدد مخاطب متفاوت باشد اما نکته اینجاست که مخاطب اثر ما باید در ذهن خود بابت این پاسخ قانع شده باشد.
مثل کسی که از خودش جامانده باشد
در ازدحام جمع، تنها مانده باشد
حالم خرابست و خرابست و خرابست!
در بخش اول ما با یک تصویر مواجهیم. «کسی که از خود جا مانده و در ازدحام جمع تنها مانده» حال سوال اینجاست که: از خودش جا مانده یعنی چه؟ آیا جز این است که باید این مضمون پرورده بشود؟ در حال حاضر این مضمون، یک جمله شعاری کلی است. همین طور مصرع دوم هم همین مشکل را دارد. باید یادمان باشد که شاعر اگر به تصویرسازی و صور خیال رو نیاورد و تنها به نتیجه اکتفا کند، شعرش به شعار نزدیک خواهد شد.
در این بیابان بر دلم صد خار رفته
هاجر صفا تا مروه را صد بار رفته
اما سرابست و سرابست و سرابست!
این پاره تصویری است و مشکل پاره اول را ندارد. اما نکته اینجاست که در اینجا مخاطب نمی تواند «این بیابان» را در وجه دومش تصور کند. طبعاً بیابان در وجه اول
(که وجه تصویری است) به همان داستان هاجر و اسماعیل بازمی گردد اما در وجه دوم که وجه معنایی شعر است چه؟ «این بیابان» البته در ذهن تصورهایی کلی را می آفریند که در ذهن قراردادی ما معادل چیزهایی است که حدس می زنیم به صورت کلیشه ای همان ها باشد. مثلاً بیابان می تواند استعاره از زمین، جهان، هستی، دنیا، زندگی و ... باشد اما نکته همین است که اتفاقاً شاعر نباید به همین ها اکتفا کند. چرا که در این صورت خواننده شعر را با انبوهی از مضامین تکراری تنها می گذارد.
مثل بتی که بت تراشش، بت شکن شد
کنعان من که یوسفش هم چاه کن شد
حالم گرفته (ست) از خدا، از خلق، از خود
حالم گرفته (ست) از تو ای دنیای بیخود!
از اینجا به بعد پاره ها چهار مصرعی می شوند. مصرع دوم ضعف تالیف دارد. «کنعان من که یوسفش هم چاه کن شد» کنعان به چه عنصری باز می گردد؟ آیا منظور از مصرع «در کنعان من یوسف چاه کن شد» است؟
حالم گرفته ست این منی که این همه سال
چون یوسفی زندانی یک وهم ماندم
وقتی خدا در حال قسمت بود سیبم
افتاد از بالا و من بی سهم ماندم !
ما در پایان شعر به آن اندیشه عمیقی که انتظار داریم نمی رسیم. اگر چه در این پاره شعر با تصاویر غنی سازی شده است و تصویر سیب و مضمون بی سهم ماندن، پایان خوبی را برای اثر رقم زده است اما این «بی سهمی» پاسخ «حالم گرفته است» را به خوبی نمی دهد. در واقع اثر را بیشتر از اینکه به اندیشه ای عمیق از شکایت ببرد، تبدیل به غرولندی بدون پشتوانه منطقی می کند.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۱
سین. قاف » شنبه 11 خرداد 1398
از نقد و نظر شما استفاده کردم... سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.