چه وزن فاحشی!




عنوان مجموعه اشعار : یک نفر در دل تاریکی ها
شاعر : م. فریاد


عنوان شعر اول : ای پروانه ها کاری کنید!

شمع دل ميلرزد اي پروانه ها كاري كنيد
عقل در بند است اي ديوانه ها كاري كنيد

عاشقان در چنگ ظلمت بي نفس افتاده اند
جان فداي عشق شد جانانه ها كاري كنيد

ديوها در شهر ما احساس را سر مي بُرند
واي از اين بيداد اي افسانه ها كاري كنيد

سوي غربت مي كشاند موجها انديشه را
آشنايي نيست اي بيگانه ها كاري كنيد

ساقي شب كوزه ي تزوير دارد در بغل
قحط اخلاص است اي ميخانه ها كاري كنيد

ديده در چنگال شب، آئينه در بند سكوت
وقت فريادست اي پيمانه ها كاري كنيد

 (م. فریاد)


عنوان شعر دوم : گناهان تقدیس شده

اینجا_کنج قفس_ نشسته ام
و تاریخ فردا را ورق می زنم:

می ترسم از ساعتهایی
که عقربکهایشان عقربند
و اندیشه را به عقب می رانند

می ترسم از روزی
که به جای مامور آب
دایناسوری پشت در باشد
با لبهایی آغشته به عطر اعجاز
و دندان هایی به بلندای شهوتِ دریدن

می ترسم از عشق های چهارگوش
از عقل های مومیایی
از گناهان تقدیس شده

می ترسم از پیشانی های پینه بسته ای
که پشتشان به جای انسان
حیوان ناطقی خرناس می کشد

می ترسم از کرمی
که به پیله اش دل بسته
می ترسم از پروانه ای
که بالهایش را
گروی لقمه نانی گذاشته

می ترسم از رودخانه های دریاگریزی
که از چشم بشر تغذیه می کنند

می ترسم از مردمی
که در پس کوچه های آمستردام
تبعید فیلسوفی را
جشن می گیرند

می ترسم از پرنده هایی
که پیامبرشان نیوتن است
کنج قفس نشسته اند
و "اصول ریاضی فلسفه ی طبیعی" را
تلاوت می کنند...

(م. فریاد)


عنوان شعر سوم : این فصل مقدس

بگو گُل خوب و زیباست!
چمن سبز است و روی آسمان، آبی
بگو شب وسعتی دارد
سراسر آفتابی
بگو دریا
چه موج خوشگلی دارد!
و ماهی ها چه خوشحالند!
بگو برگی
نه افتاده... نه می افتد
همه سبزند و فعالند
بگو یک دختر زیبا
چه وزن فاحشی دارد!
و دل در کوچه ی لذت
چه شوق و خواهشی دارد!
بگو اینجا پرنده بال و نوک دارد
بگو سیگار خوشبختی
هزاران جای پُک دارد
بگو ما واکسن آلزایمر پرواز را یارانه می بخشیم
بگو ما باده ی عرفان به هر رایانه می بخشیم
بگو اینجا تمام سینه ها شاد است
بگو شادی
برای مرد و زن آزادِ آزاد است...
بگو!... اما نگو هرگز
زمستان سرد و تاریک است
که این فصل مقدس خنجری دارد
و آن خنجر
به گردن سخت نزدیک است...


(م. فریاد)
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
این نخستین نوبتی است که آقای م.فریاد برای پایگاه نقد، اثری می فرستند. در بخش مشخصات، شاعر سابقه سرودن شعر خود را بیشتر پنج سال معرفی کرده است. البته با خواندن سه اثر نمی توان دریافت دقیقی از مختصات شعری شاعر داشت اما به همین بسنده می کنیم و نکته هایی چند را مطرح می کنیم. اول از همه اینکه احساس می کنم در این مدت تقریباً طولانی شاعر آثار خود را کمتر در معرض نقد و نظر مخاطبان حرفه ای شعر قرار داده است. عرضهء شعر صرفاً برای مخاطبی که کمتر با اثر ادبی روبروست، می تواند شاعر را گمراه کرده و او را از مسیر پیشرفت، باز دارد. این اتفاق چگونه می افتد؟ با تشویق و هیجانات اشتباه و توخالی که در مواجهه با اثر پیدا می کند. اما اگر شعر در جلسات و کارگاه های نقد شعر، برای منتقدین و مخاطبان اهل ادبیات عرضه شود، آنچه به دست می آید معمولاً نتیجه ای دقیق تر و استنتاجی به صواب تر خواهد بود.
شاید در نظر اول اشکال بزرگ شعر اول زبان کهن و استفاده شاعر از اصطلاحات و واژگانی است که بعضاً قرن هاست مورد استفاده قرار نمی گیرد. اما اگر بخواهیم درست تر بگوییم، این اشکال شعر نیست. اشکال اصلی یا نبود مضمون یا مضمون های تکراری ابیات است.
شمع دل مي لرزد اي پروانه ها كاري كنيد
عقل در بند است اي ديوانه ها كاري كنيد
در مصرع اول دل به شمع استعاره شده است که طبعاً با پروانه مراعات النظیر دارد اما نکته اینجاست که نقطه ارجاع «پروانه ها» مبهم است. ابتدا تشبیه دل به شمع خود تا حدودی، مخاطب را با وضعیتی جدید و غیر عادی مواجه می کند. اینجا شمع از نماد و المان همیشگی خود در ادبیات فاصله گرفته است. نه نماد معشوق است که ارتباط معنایی با پروانه داشته باشد، و نه نماد شاهد و حاضر بزم که در بیت های زیادی از شعر کلاسیک فارسی اینگونه بوده است. شمع در این بیت به دل تشبیه شده است که تا حدودی تازه است اما حال مخاطب نیاز به این دارد که در ادامه شاعر با نشان دادن ارتباط ها و قرینه های جدید او را شگفت زده کند. اما این اتفاق نمی افتد. مرجع تصویر «پروانه ها» معلوم نیست. پروانه ها در مصرع ما به ازای ذهنی دیگری ندارند. اگر رابطه شمع و پروانه همان رابطه معهود باشد، تشبیه کردن آن به دل چه ربطی دارد؟ شمع در آن رابطه، معشوق است و پروانه فرد است. «فرد»ی که عاشق است. پس جمع پروانه ها چه ساختی می تواند در ذهن ما بیافریند؟
در مصرع دوم فضا عوض می شود. کلیشهء همیشگی تعارض عقل و دیوانگی، مورد نظر شاعر است اما نکته اینجاست که این «در بند بودن عقل» کاملاً معلق و بدون پشتوانه معنایی آمده است. برای همین است که مخاطب یا چیز خاصی از آن دریافت نمی کند یا اینکه همان دریافت های تکراری و کلیشه ای را حدس می زند.
عاشقان در چنگ ظلمت بي نفس افتاده اند
جان فداي عشق شد جانانه ها كاري كنيد
در این بیت به ترکیب انتزاعی می پردازیم. ببینید؛ اصطلاحات و ترکیب هایی که قابلیت تصور ذهنی ندارند کمتر مورد استقبال مخاطب قرار می گیرند. ترکیب هایی مثل «شکوه عشق»، «جلوهء صبر» و ... در اینجا ما با ترکیب «چنگ ظلمت» مواجهیم. شاعر برای تاریکی یا ظلمت چنگالی در نظر گرفته است که عاشقان در آن گرفتار شده اند. بهتر است شاعر برای بیان معانی ذهنی و انتزاعی از تصاویر قابل دریافت و ملموس استفاده کند. مثلاً اگر در اینجا تصویری از کوچه ای تاریک بود شعر بهتر می توانست خود را به خواننده عرضه کند.
ديوها در شهر ما احساس را سر مي بُرند
واي از اين بيداد اي افسانه ها كاري كنيد
در این بیت هم همان مشکل بالا را با تصویر «سر بریدن احساس» داریم که انتزاعی است. اما گذشته از این مورد، با اینکه شاعر تلاش می کند مراعات النظیر را در بیت ها رعایت کند (و این خیلی خوب است) هنگام اجرای بیت، دچار مشکل می شود. در کل بیت به شدت شعارزده است. دیوها نمادند اما نکته اینجاست که نیاز است این نمادها از شکل کلی و مبهم به فرمی جزئی و دقیق تبدیل شوند. «دیو»، «بیداد» و «افسانه» در این بیت هیچ کدام ما به ازا ندارند. ذهن نمی تواند روی تصویر و تصوری خاص تمرکز کند و همین باعث می شود در نهایت یک نقاشی غبارآلوده و مبهم به دست آید.
سوي غربت مي كشاند موجها انديشه را
آشنايي نيست اي بيگانه ها كاري كنيد
در این بیت فعل و نهاد تطبیق ندارند. «سوی غربت می کشند...»
ساقي شب كوزه ي تزوير دارد در بغل
قحط اخلاص است اي ميخانه ها كاري كنيد
در اینجا ما با اشباع ترکیب های انتزاعی مواجهیم. «ساقی شب» «کوزهء تزویر» دارد در بغل... چرا؟ «تزویر» با چه وجه شبهی و چه قرینه ای به «کوزه» استعاره شده است؟ «شب» با چه منطقی «ساقی» شده است؟ اصلاً مهم ترین ویژگی لایه های معنایی پنهان ساقی و کوزه اخلاص و صداقت و راستی است. حال با چه منطقی در اینجا این المان ها تبدیل به «ریا» شده اند؟ نمی گویم امکان ندارد؛ می گویم: باید با منطق شاعرانه، مخاطب را به این چرخاندن فرمان، قانع کنید.
ديده در چنگال شب، آئينه در بند سكوت
وقت فريادست اي پيمانه ها كاري كنيد
در مورد بیت آخر هم باید گفت، تصویرها اگر چه تکراری و کلیشه ای اما منطقی اند. فقط نکته ای که می ماند این است که وجه ارتباطی و معنایی «پیمانه» با «فریاد» چیست؟ پیمانه خود به عنوان ظرف تداعی خاصی برای فریاد نمی سازد بلکه این مظروف، یعنی می است که می تواند منجر به فریاد شود.
در مورد شعر دوم؛ زبان شعر تا حدود زیادی به زبان عادی امروزی نزدیک شده است. شاعر تلاش داشته است مضمون ها و تصویرهای تازه ای را خلق کند اگر چه همیشه موفق نبوده است. باید به یاد داشته باشیم که صرف ساختن تصویری خلاف آمد عادت، نمی تواند منجر به ساخت شعر شود:
می ترسم از روزی
که به جای مامور آب
دایناسوری پشت در باشد
با لبهایی آغشته به عطر اعجاز
و دندان هایی به بلندای شهوتِ دریدن
هر کدام از این نمادها باید پشتوانه معنایی داشته باشد. «دایناسور» می توانست ارتباط معنایی هم داشته باشد در صورتی که در بخش اول عقربک های ساعت، خودشان به عقب برمی گشتند نه اینکه مفهوم کلی و شعاری «اندیشه را به عقب برمی گردانند» در شعر می آمد. در این پاره هم بعد از ساختن تصویر دوباره شاعر سراغ نمادهای نخ نما و گل درشت و گاه بی ربط می رود. «لب هایی آغشته به عطر اعجاز» یعنی چه؟ «اعجاز» در اینجا چه ارتباطی به کل مضمون دارد؟ و «دندان هایی به بلندای شهوت دریدن» ترکیب ها شعاری و نخ نماست. بهتر است به جای تعبیرهای اینچنینی تصویر را روایت کنیم.
در مورد دو شعر دوم و سوم، خواهشی که دارم این است که شاعر به هر کدام از گزاره های خود فکر کند و ببیند آیا این ترکیب کردن های بعضاً گیج کنندهء واژگان، منطقی هم دارند یا نه؟
بگو یک دختر زیبا
چه وزن فاحشی دارد!

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.