سیر نگاه شاعرانه




عنوان مجموعه اشعار : روزگار سبز می آید
شاعر : نیکتا هاشمی


عنوان شعر اول : روزگار سبز می آید...
"روزگاری سبز می آید"
این همان پایان تاریخ است
مردمان پیوسته میپرسند
چه خواهد شد؟
من نمیدانم
ولی پایان برای من
به رنگ سبز خواهد بود
و یک شب،
من
میان
شاخه های سبز آغوشت،
غرق خواهم شد
و از لای موهایت
زیتون خواهم چید
روزگاری سبز می آید...


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
با دیدن سن و سال شاعر و تعداد شعری که برای پایگاه نقد فرستاده است، بسیار خوشحال شدم و امیدوار. خانم نیکتا هاشمی به صورتی مستمر در حال یاد گرفتن است و از شنیدن نقد روی آثار خود کراهت و ابایی ندارد. اینها همه بسیار مبارک است و نویدبخش آینده ای روشن برای شاعر. خود شعر هم نشان می دهد شاعر تا امروز در مسیر طبیعی و درست گام گذاشته است و نگاهش شاعرانه است. البته این نگاه ایرادهایی مصداقی و خاص دارد که جلوتر خواهیم گفت اما در حال حاضر نکته مهمی را درباره همین نگاه شاعرانه می گویم. گفتم که نگاه شما تا امروز مناسب بوده و در مسیر طبیعی سیر کرده است اما از این به بعد نباید در همین حد بماند. در واقع باید قبل از نوشتن شعر، ابتدا تصوری داشته باشیم از آنچه که از شعر می خواهیم. آیا بزرگترین رهاورد شعر نگاهی تازه و خاص بر گوشه ای از جهان هستی نیست؟ آیا تا به حال فکر کرده ایم مخاطب با خواندن شعر از چه چیزی لذت می برد؟ خود ما وقتی شعر خوب می خوانیم از چه ویژگی آن لذت می بریم؟ اصلاً در نظر ما شعر خوب و بد چه تفاوتی دارند؟ به طبع خواننده یک شعر از پیدا کردن و کشف کردن لذت می برد. از اینکه شاعر گوشه ای (هر چند کوچک) از جهان را طوری دیده که او ندیده است. این بزرگترین گامی است که شاعر می تواند در جهت تثبیت شعر خود بردارد. باید بدانیم که بسیاری از افراد وجود دارند که سال ها و بلکه دهها سال، در حال نوشتن و سراییدنند و چون همین نکته را درک نکرده اند، شعرشان در همان پله اول باقی مانده است. و اتفاقاً همین الان که شاعر مانند نهالی تازه است قابلیت اصلاح و حرکت درست را دارد؛ زیرا بعد از اینکه تبدیل به درختی تناور شد، دیگر خودش هم نمی تواند تنهء ضخیم شده و تناورش را به سمت صحیح نور هدایت کند.
پس مطلب اینجاست که ما در اثر ادبی و به طریق اولی در شعر، نیاز به کشف داریم. این کشف می تواند در معنا، مضمون، تصویر و فرم زبانی اتفاق بیفتد و البته که پس از این مرحله نیاز به ظرایف و لطایف قلم و طبع است تا متن از خامی درآید و تبدیل به آفرینش ادبی شود. شاید بهترین اصطلاحی که در مورد این موضوع می توان به کار برد همین «آفرینش» است. اصولاً شاعر باید آفریننده باشد و نه تقلیدکار. اما شعر...
"روزگاری سبز می آید"
شعر با این عبارت آغاز می شود. یک تعبیر کاملاً کلیشه ای و تکراری. اما هنوز برای قضاوت در مورد شعر زود است. باید به فرازهای بعدی شعر برسیم. شاید شاعر بتواند با جمله های تکمیلی، کارکردی جدید و تازه از این عبارت کلیشه ای بیرون بکشد. به هر حال قرار نیست هر لحظه در دنیا جمله ای تازه نوشته شود.
این همان پایان تاریخ است
این جمله هم گزاره ای کلی است. کلی، شعاری و کلیشه ای که می توان جای آن را در بیانیه های سیاسی یافت. پس هنوز هم توقع مخاطب برای شکافته شدن هسته یک اکتشاف برآورده نشده است.
مردمان پیوسته می پرسند
چه خواهد شد؟
من نمی دانم
ولی پایان برای من
به رنگ سبز خواهد بود
در اینجا شاعر ابتدای کار نوعی تعلیق ایجاد کرده است. تصویر مردمانی که گیج و حیران از خودشان سوال می کنند که در پایان دنیا چه خواهد شد؟ اما بعد از آن باز هم پاسخ شاعر، همان حرفی که قرار است متفاوت باشد. همان نکته ای که می خواهد شعر و شاعر را از دایرهء این مردمان عادی بیرون بکشد، یک حرف کلی و کلیشه ای است. رنگ سبز خود نماد است. نماد رشد و بالندگی و حتی امید. حرفی نیست. در اینجا هم شاعر از همین نمادهای همیشگی استفاده کرده است. اما مساله اینجاست که شاعر بر این مفاهیم چه چیزی اضافه کرده است؟ همهء آورده شاعر اتفاقاً آن چیزهایی است که خود روی مفاهیم پیشین اضافه می کند. این ارزش افزوده است که استفاده شاعر از داستان، شعر، ضرب المثلل و نمادهای قراردادی و قبلی را ارزشمند می کند. وقتی شاعر می نویسد: «من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم» در واقع روی محمل داستان معروف حضرت یوسف (ع)، تعبیر و تصویری تازه افزوده است. طرفه اینکه در این مصرع هم یوسف نماد است و منظور شاعر واقعاً خود حضرت یوسف نبوده است. پس این «پایان به رنگ سبز» با همین حال و شکل، مثل همه حرف هایی است که آدم های زیادی زده اند. اصلاً شاید اگر از مردم عادی هم بپرسیم: پایان عالم را چگونه می بینید؟ بسیاری همین پاسخ را بدهند. و بدانید و آگاه باشید که شاعر قرار است همیشه پاسخی بدهد که به این راحتی به ذهن هر کسی نمی آید.
و یک شب،
من
میان
شاخه های سبز آغوشت،
غرق خواهم شد
اینجا شعر تصویری تر شده است. آن رنگ نمادین سبز کمی باز شده و شاعر ذهن مخاطب را به «شاخه های سبز آغوش» هدایت می کند. اینکه آغوش به شاخه تشبیه شده است، خوب است. شاخه در وجه بیرونی و تصویری خود می تواند شباهت به دست داشته باشد و در واقع وجه شبه منطقی بین عناصر استعاره وجود دارد. اما تعبیر «غرق شدن» باید ارتباطی دو سویه با آغوش و شاخه داشته باشد. در حال حاضر این ارتباط معنایی برای آغوش وجود دارد اما شاخه نه.
و از لای موهایت
زیتون خواهم چید
روزگاری سبز می آید...
تصویر بعدی تصویری بعید است. «زیتون» با چه قرینه و منطقی از لای موهای معشوق (چه زمینی، چه الهی) در می آید؟ گذشته از این آیا اصولاً تصویر زیتون لای مو، تصویر خوشایند است؟ شاید پاسخ بدهید که در اینجا منظور واقعی من زیتون لای مو نبوده، بلکه از از آن برای انتقال مفهوم مورد نظرم استفاده کردم.» گذشته از اینکه چقدر در این انتقال موفق شده اید باید به این نکته توجه کنید که مثال و تصویر نمادین به صورت مجرد و مجزا از متن و فرامتن هم باید منطقی و مرتبط و البته لطیف باشد. فرض کنید بنویسیم: «ای معشوق! چهره ات چون سوهانی روح من را می خراشد» در این صورت هم شاید بتوانیم در معنا شعرمان را توجیه کنیم و بگوییم که عاشق با دیدن معشوق، دچار اضطراب و پریشانی می شود و اینطور می شود که روحش خراشیده می شود. اما آیا این تصویر تصویری خوشایند و لطیف است؟ نسبت منطقی با فرامتن شعر دارد؟

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.