فعلاً بیاموزیم



عنوان مجموعه اشعار : تحفه ی بی کس
عنوان شعر اول : تحفه ی بی کس
سراب سرکش شیرین
چکد زبرگ نقابم

زهرچه عشق فراری
زترس مرگ سرابم

نقاب آن لب خندان
تن نحیف به زندان

وعشق تحفه ی من بود
چشم وبال عقابم

تو ای چموش دِلِ چاه
قیمتت پر عنقا
سرم به سقف گرفت و
به اوج کرد جوابم

فتاده ام سر خاکت
ورفته دل به هلاکت
مرا دوباره نگه کن
به جای خود بشتابم

نه بال پرزدنم هست
نه پای پرّش اهو
سراب سرکش شیرین
بیا بدون نقابم

عاطفه جوکار

عنوان شعر دوم : غربت خانه


عزیز من چه دردانه ولی اوهست دیوانه /جنونش بوی گل میداد درون غربت خانه /شود چله نشین غم به سودای جوانی ها/به سوز آن جوانی ها گلابی داشت رندانه /وباشد نوش شب هایم همیشه طعم عطراگین /بِرَند بی مثال آن بدلها کرد پژمانه
حضور او برای من همان عطر خدا دارد
همان که کرد روزانه هوایم مثل افسانه
وفا دارم چوپروانه که او پر گرد پیمانه
همان که داد جانی را برای من صمیمانه/عاطفه جوکار

عنوان شعر سوم : عمر دنیا
احساس خود را مینوشتم عمر دنیا بود
بر این زمین یخ اتیش جانها بود
...
احساس ملطوفی که در دنیای غمناکی
بخشیدم وتنها عذابم جای انها بود
تنها تو ای رودم که بس دیر آمدی بر من
احساس تو پیمودن راهی به دریا بود
اما چه دیر وقتی که در من نفرت دنیا
هر صبروطاقت را بفرسود وچه سودا بود
به علت خستگی درتایپ قسمتی از شعر را حذف کردم
ضمنا ایمیلم شخصی نیست به شکلی دیگر نقد را به من اطلاع رسانی کنید ممنون میشوم تلفن همراه شماره خودم هست
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
این اولین نوبتی است که خانم عاطفه جوکار برای پایگاه نقد، شعر می فرستند. خواندن سه اثر از ایشان برای نقد دقیق کافی نیست اما به همین ها بسنده می کنم و نکته هایی را عرض می کنم. اول اینکه در قسمت پیام، شاعر نوشته است که «من با وزن های درونی خود می نویسم» راستش من خیلی متوجه این حرف نشدم. اگر منظور از وزن درونی این است که من خود طوری شعر را می خوانم که وزنش جفت و جور دربیاید که خب باید بگویم خیلی روش درستی برای پیدا کردن وزن نیست. اما نکته اینجاست که بیشتر فرازهای شعر موزونند و معلوم است که شاعر تا حدودی بر وزن شعر آگاهی دارد. اما با توجه به اینکه از عمر شاعری خانم جوکار، کمتر از یک سال می گذرد باید بگویم که لازم است شاعر حتماً به صورتی اصولی و علمی سعی در یادگیری وزن کند. باید به یاد داشته باشیم که در ابتدای کار خرق عادت و شکستن قالب و زبان و وزن و ... برای شاعر مثل سم است. شاعر باید به صورتی کامل بر همه ارکان شعر تسلط داشته باشد تا با آن چیرگی و شناخت دقیق، خرق عادتی کند. برای همین خواهش می کنم اصلاً به چیزهایی شبیه وزن درونی و امثال اینها بسنده نکنید و برای شناختن بیشتر وزن و قافیه، هم زیاد شعر بخوانید و هم با صدای بلند شعر بخوانید. علاوه بر اینها کتاب های شناخت اوزان را نیز مطالعه بفرمایید.
اما بعد شاعر خواسته است که در مورد زبان شعرش بنویسیم. اما قبل از زبان به نکته ای اشاره می کنم و آن اینکه قبل از وزن و زبان و ترکیب و ... باید در اثر خود کشفی داشته باشیم. باید نگاهی تازه به هستی داشته باشیم و پنجره ای نو به روی جهان بگشاییم. البته نیازی نیست که این نگاه و پنجره خیلی گسترده و بزرگ باشد. این نگاه می تواند در حد یک برگ یا پروانه باشد فقط مهم تازگی و خاص بودن آن است. اما در حال حاضر مشکل بزرگ به همان مسئله زبان برمی گردد. در واقع شاعر حتی اگر نکته و آن خاصی را هم پیدا کرده باشد، آنقدر مختل و مبهم می نویسد که مخاطب عملاً در فرازهای زیادی، چیزی از شعر سر در نمی آورد.
سراب سرکش شیرین
چکد زبرگ نقابم
به همین تتابع اضافات اول نگاه کنیم: «سرابی که سرکش و شیرین است» خب وجه ارتباطی سراب با شیرینی چیست؟ صفت چگونه می تواند با موصوف رابطه برقرار کند؟ شاید بتوان وجهی بیرونی برای سرکش بودن سراب پیدا کرد، اما برای شیرینی چه؟ حالا همهء این ترکیب را در نظر بگیرید که «از برگ نقاب شاعر می چکد» این ترکیب «برگ نقاب» چگونه قابل تصور است؟ توجه داشته باشیم که حتماً شاعر در ذهن خود ارتباط ها و قرینه هایی را برای این مفهوم پیدا کرده است اما نکته اینجاست که این وظیفه شاعر است که بتواند این ارتباط ها و قراین را به مخاطب شعرشناس خود منتقل کند. توجه کنید که گفتم «شعرشناس» تا با مخاطب عام خط نشود. در اصل می توان گفت زبان شعر در فرازهای زیادی مختل است. اختلال زبانی باعث شده است، ارتباط شعر و مخاطب دچار تنش شود. نمونه ای دیگر از اختلال زبانی: «زهرچه عشق فراری / ز ترس مرگ سرابم» «از ترس مرگ سراب شدن» یعنی چه؟ «از ترس مرگِ سراب هستم» یعنی چه؟ «از ترس، مرگِ سرابم» یعنی چه؟ «از ترس مرگ سرابِ من» چه معنایی دارد؟ می بینید که این سطر هیچ بختی برای خوانده شدن و فهمیده شدن ندارد. یادمان باشد که در شعر باید به ساده ترین شکل ممکن حرف بزنیم و زبان مان در سلیس ترین و فصیح ترین و روان ترین شکل ممکن باشد. آنچه که در شعر باید پیچیده و چند لایه باشد اندیشه است، نه زبان.
به هر حال این اختلال در جای جای شعرها وجود دارد.
در مورد مضمون هم باید گفت وقتی زبان در این حد الکن و مختل است، مضامین هم دیریاب و گنگ خواهند شد. اگر چه بیشتر مضامینی که قابل کشف بود، کلیشه ای و تکراری بود. همان عنصر اکتشاف، در مضامین به سختی دیده می شد.
اما در نهایت اینکه وقتی شاعر می نویسد: به علت خستگی درتایپ قسمتی از شعر را حذف کردم» بنده خیلی تعجب می کنم. ظاهراً شاعر خبر از این ندارد که شعر یک شاکله و فرم کلی است و بافت و ساخت کلی آن روی فهمیدنش تاثیر مستقیم دارد. گویی که سازنده اتومبیلی، فرمان و چرخی را برای ادارهء استاندارد بفرستد و بگوید: عملکرد خودروی مرا بسنجید!

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.