شاعر مثل قاتل حرفه‌ای عمل می‌کند



عنوان مجموعه اشعار : ندیمه
عنوان شعر اول : ندیمه

سهمم اگر چه بختکی بر روی بخت است
با من بگو که روز آسان بعد سخت است

با من بگو که فرق دارد بعد از این جنگ
در کشور ویران چه شهری پایتخت است

فرقی میان شیر و آهو هست اگر چه
دستان هر دو بسته، در دستان تخت است

با این که در آغوش باد افتاده این برگ
اما هنوزم ریشه اش پای درخت است

رخت عزا را از تن من در بیاور ...
رخت عروسی میهمان بند رخت است

ای عشق! لم دادی به تختت، چون خیالت
از بازگشت این ندیمه، تخت تخت است

برگشته ام ... اما نگو که در نبودم
بر شانه هایت چند تار موی لخت است!

عنوان شعر دوم : خبر
حال مرا پیش تو، "او" این گونه می گوید:
مانند نخلی سر بریده که نمی روید

مانند شب تابی که دیگر پیش روی شب
از روز تار پیله اش چیزی نمی گوید

یا چون کبوتر بچه ی جلدی که جز در بند
جایی برای زندگی کردن نمی جوید

یا قاتلی که بعد قتل اخرین مقتول
از روی چاقو جای دستش را نمی شوید!

یا شاخه ای گل مانده در گلدان مصنوعی
که غیر عطر گل فروشش را نمی بوید
.
.
.

از حال من پیشت خبر آورده "عشق" اما
از حال تو، بعد از خبر چیزی نمی گوید ...

عنوان شعر سوم : _
_
نقد این شعر از : آرش شفاعی
شاعر جایی در شعرهایش گفته است:
یا قاتلی که بعد قتل اخرین مقتول
از روی چاقو جای دستش را نمی شوید!
بیت قشنگی است و برای این کشف به شاعر تبریک می گویم ولی هدفم از آوردن این بیت این است که بگویم شاعر هم باید مانند قاتل حواسش باشد که اثر انگشتش را از روی شعر پاک کند! شاید تعجب کنید از این حرف و با خود بگویید منظورم از این حرف چیست؟ شاعر باید این تیزهوشی را داشته باشد که ردپای کشف و جرقه های ابداع خود را در شعر پاک کند تا لو نرود. این مهم است که خواننده دست شاعر را پیشاپیش نخواند و ساختار شکل گیری شعر در ذهن او را حدس نزند. منظورم چیست؟ فرض کنید من غزلی را از شاعری می خوانم و قافیه هایش را با خواندن نخستین بیت شعر حدس بزنم. خب وقتی از بیت دوم به بعد شروع به خواندن بقیۀ شعر می کنم، حدس می زنم که شاعر قرار است در بیت بعدی چه بگوید و چه مضمونی را ساز کند. در این صورت همۀ لذتی که ممکن بود از شعر ببرم، از بین می رود. در شعر شما این اتفاق به شکل دیگری افتاده است. شاعر خودش را لو داده است و مخاطب حرفه ای و زرنگ شعر می فهمد که مثلاً در شعر ندیمه، قافیه دست شاعر را گرفته است و با خود به مضمون های مختلف برده است. از بیت اول تا آخر، شاعر در هر بیتی چیزی می گوید. در بیت اول از بخت شکایت می کند، در شعر دوم از شهری مصیبت زده و کشوری ویران می گوید، در بیت بعدی می پرسد تفاوت شیر و آهو چیست، در بیت بعدی از درخت و ریشه داری اش می گوید، بیت بعدی تقابل عروسی و عزاست، بیت بعد خطاب شاعر به عشق است و خود را در حد ندیمه ای پایین می آورد و سرانجام از مویی بر روی شانۀ معشوق سخن می گوید. آیا منظور شاعر از شهر ویران و کشور بدبخت خودش بوده است که مویی مشکوک بر لباس معشوق دیده است؟ فرض کنیم که چنین بوده است، این وسط پای آهو و شیر چرا به شعر باز شده است؟ منظور شاعر از درخت ریشه دار چیست؟ آیا اگر قافیه چیز دیگری بود شاعر اصلاً به درخت و موی لخت و پایتخت می رسید؟
در شعر دوم این ایراد کمتر است چون شاعر چندان درگیر قافیه نیست اما مشکلی که در این شعر ایجاد شده است، این است که شاعر پی در پی به تکرار قافیه دست می زند و همین امر باعث تنزل کیفی شعر شده است.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.