وارد شدن «شعریت» در شعر




عنوان مجموعه اشعار : غزل واره
شاعر : محمد حسین لشگری


عنوان شعر اول : اثبات
گاهی نگاهی موجب حسّ رهایی می شود
از اتفاقی ساده آغاز جدایی می شود

باران الفت می زند بر بام تنهایی و باز
آهنربای قلب ما را دلربایی می شود

{تا تر کنی لب را مهیا می کنم آن چیز را}
برداشتم از جمله ات فهمی کنایی می شود

گفتم که تا آخر مگر بی همزبانی می شود
گفتی همین چشمان من متن رسایی می شود

این داستان عشق را هرکس که دید آتش گرفت
تا سوز دیدن کم شود قالب روایی می شود

قرآن زلیخا را نشانم داد تا باور کنم
عشقی زمینی باعث عشق خدایی می شود

عنوان شعر دوم : پرسش
دل به دلدار می رسد آیا؟
خبر از یار می رسد آیا؟

لب خشکیده بوسه می طلبد
وقت افطار می رسد آیا؟

رویش من به شوق رویش هست
روز دیدار می رسد آیا؟

آن جفا از قرار معلومیم
آن وفادار می رسد آیا؟

آرش عشق ما خطاکار است
یک کماندار می رسد آیا؟

کمتر از قطره عمر من باقیست
آخر کار می رسد آیا؟

عنوان شعر سوم : نبود
در چمدان تو بهاری نبود
جامه ی گرد وغباری نبود

سلسله ی موی تو وا بود شب
هیچ ولی صحبت تاری نبود

باد بر این پیچش مو های تو
قدر یم دیده ی جاری نبود

قلب ترک خورده ی من دیده شد
خانه ی دل آینه کاری نبود

قصه عاشق شدنم غصه بود
پاسخ آیای من آری نبود
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
هنگام خواندن سه شعر جدید آقای محمدحسین لشکری، اولین نکته ای که به نظرم رسید، «رشد» بود. با خواندن این سه شعر جدید، حس کردم شعرها روند صعودی دارند و شاعر تلاش کرده است نکته هایی که در نوبت قبل به او گفته شده است، رعایت کند. البته این تلاش کاملاً موفقیت آمیز نبوده است و تا حدودی، (بخصوص در شعر اول) ما هنوز با همان متن های نظم که قرابت چندانی با شعریت ندارند مواجهیم. اما اولاً خود تلاش برای رفع مشکل ستودنی است و ثانیاً این تلاش تا حدود زیادی هم نتیجه بخش بوده است.
گاهی نگاهی موجب حسّ رهایی می شود
از اتفاقی ساده آغاز جدایی می شود
شعر با کلامی ساده آغاز می شود. حتی به احتمال زیاد این روانی طبع و سادگی روایت باعث ارتباط سریع شعر با مخاطب عادی و غیرحرفه ای می شود. یعنی مخاطب عادی با این نوع شعر که در آن از پیچیدگی های اندیشه ای و بازی های فرمی و زبانی خبری نیست، استقبال می کند. چرا که برای فهم این نوع شعر نیازی به فکر کردن و لایه برداری معنایی ندارد. اما خب این غایت هدف شاعر نمی تواند باشد. وقتی به بیت نگاه می کنیم می بینیم که حرف، حرفی ساده و کلی و عادی است. از آن دست حرف ها که تازگی ها در گروه های اجتماعی زیاد شده است. حرف هایی که ظاهراً بسیار پرمعنا و عمیقند اما وقتی به آن دقت بیشتری می کنی می بینی در آن «چیزی» نیست.
باران الفت می زند بر بام تنهایی و باز
آهنربای قلب ما را دلربایی می شود
در این بیت ما در وهله اول با «ضعف تالیف» مواجهیم. مصرع دوم دچار اختلال معنایی است. «آهنربای قلب ما را دلربایی می شود» یعنی چه؟ جمله ناقص الخلقه است. ما در حرف زدن عادی مان اینطوری صحبت نمی کنیم. آیا منظور «آهنربای قلب ما دچار دلربایی می شود» بوده است؟ یا چه؟ گذشته از این مورد، «باران الفت» یک ترکیب انتزاعی و البته بسیار پیش پا افتاده و دم دستی است. از آن دست ترکیباتی که به ذهن خیلی ها می رسد. برای قدرتمند شدن شعر نیاز است ترکیب ها و تصویرهای شعرمان نه تنها ملموس و واقعی باشند بلکه تکراری و کلیشه ای نباشند.
{تا تر کنی لب را مهیا می کنم آن چیز را}
برداشتم از جمله ات فهمی کنایی می شود
اینجا شاعر به مرزهای تازه ای از ابهام می رسد. کل بیت روی هواست. مصرع اول کاملاً مبهم است و این با تاویل پذیری و چندگانه خوانی شعر تفاوت دارد. این ابهام جالب نیست چون مخاطب در فهم کل دچار کلافگی می شود.
گفتم که تا آخر مگر بی همزبانی می شود
گفتی همین چشمان من متن رسایی می شود
بیایید همین بیت را با بیت معروف هوشنگ ابتهاج مقایسه کنیم: «نشود فاش کسی آنچه میان من و توست / تا اشارات نظر نامه رسان من و توست» هر دو این بیت ها یک منظور و مفهوم واحد را منتقل می کنند اما در شعر ابتهاج ما با یک سکانس سینمایی مواجهیم. کلمه به کلمه بیت درست مثل میزانسن یک فیلم، سر جای خود چیده شده است و البته شاعر با روانی و زیبایی، تصویر و تصوّری آشنا را برای مخاطب خود می آفریند. این اتفاق در بیت شما نمی افتد.
این داستان عشق را هرکس که دید آتش گرفت
تا سوز دیدن کم شود قالب روایی می شود
باز هم اشکالی که در بیت بالا وجود دارد این است که انتقال بار متن به مخاطب دچار اختلال است. اولاً «این» در ابتدای بیت اضافه است. ثانیاً خود منطق مصرع سست است. «داستان عشق» را نمی بینند. داستان روایت می شود و شنیده می شود اما دیده نمی شود. اما مصرع دوم شعر کاملاً سقوط می کند و چند گزاره مبهم از آن می ماند. یعنی چه «تا سوز دیدن کم شود» آیا منظور این است که: «تا سوختن آدم با دیدن این داستان عشق کم شود...»؟ خب اگر همین هم باشد ارتباطش با باقی مصرع چیست؟ چرا «قالب روایی می شود؟» توجه داشته باشید که شاید در ذهن شما به عنوان شاعر، ارتباط ها و قرینه ها و منطق هایی برای شعرتان وجود داشته باشد، اما باید قدرت این را داشته باشید که این شبکه های معنایی را به ذهن مخاطب خودتان منتقل کنید.
قرآن زلیخا را نشانم داد تا باور کنم
عشقی زمینی باعث عشق خدایی می شود
بیت آخر بیت روانی است و اشکال زبانی و تالیف ندارد اما حرف کلی اش، شعاری است.
شعر دوم اما بسیار از شعر اول بهتر است. شاعر در شعر دوم تلاش برای آفرینش «شعریت» در اثر خود کرده است. تا حدود زیادی از شعار دادن و حرف های کلی و کلیشه ای پرهیز کرده است. شعر با براعت استهلال خوبی شروع می شود. با اینکه در بیت اول حرف بزرگی نیست اما تعلیقی که در شعر ایجاد می شود، محرک مخاطب برای خواندن ادامه شعر خواهد بود.
لب خشکیده بوسه می طلبد
وقت افطار می رسد آیا؟
در بیت دوم، با اینکه مصرع اول بی نکته و عادی پیش آمده است اما مصرع دوم با کشف کنایی خود، باعث می شود هم تصویر زیبا و عاشقانه ای در ذهن شکل بگیرد و هم به مصرع اول رنگ بوی تازه ای بدهد.
رویش من به شوق رویش هست
روز دیدار می رسد آیا؟
در این بیت اگر چه شاعر خواسته از جناس استفاده کند اما اشکال کار اینجاست که «رویش» اول خیلی محکم و منطقی ننشسته است. «روییدن» شاعر، باید طوری در شعر منطق دار و توجیه شده می شد. اما این اتفاق نمی افتد و واژه بدون هیچگونه پشتیبانی معنایی رها می شود.
آن جفا از قرار معلومیم
آن وفادار می رسد آیا؟
«جفا از قرارِ معلوم» ترکیب گیج کننده ای است. تازه باید توجه داشته باشیم که «جفا دیده از قرار» می تواند منظور ما را منتقل کند. و اینکه چرا ضمیر «جفا دیده» جمع است؟ ترکیب بیت بعد «آرش عشق» است. یک ترکیب غریب و نامتجانس و بی ربط. آرش در داستان های حماسی، کمانی را کشید و مرزهای ایران و توران را مشخص کرد. خب این داستان چه ارتباط معنایی و فرمی می تواند با «عشق» داشته باشد؟ آیا حد و مرز عشق می خواهد تعیین شود؟ اگر بله؛ یعنی چه؟
کمتر از قطره عمر من باقیست
آخر کار می رسد آیا؟
«قطره» باید در اینجا نکره می آمد «یک قطره» یا «قطره ای».
شعر سوم هم شعر لطیفی است و باز هم رد تلاش شاعر برای «شاعرانگی» در اثرش دیده می شود. اینکه شاعر سعی در فاصله گرفتن از گزاره های معمولی و جمله های عادی دارد، بسیار خوب و مبارک است.
در چمدان تو بهاری نبود
جامه ی گرد وغباری نبود
بیت اول با مصرع زیبایی شروع می شود. نوعی آشنایی زدایی مرتبط در مصرع وجود دارد. یعنی با اینکه مخاطب منتظر حضور بهار در چمدان نیست، اما در عین حال موقع مواجهه با آن، تصویر را پس نمی زند و به سرعت در ذهن خود ارتباط ها و قراین را می سازد. همین ساخته شدن قرینه ها، باعث لذت خوانش شعر می شود. اما مصرع دوم علاوه بر اینکه ظاهراً کلمه ای از آن جا افتاده (شاید چیزی مثل «پُر») و وزن را مختل کرده، ارتباط محکمی با مصرع اول ندارد. ربط بهار با گرد و غبار کاملاً مختل است.
سلسله ی موی تو وا بود شب
هیچ ولی صحبت تاری نبود
این بیت از همان سلسله تلاش های مبارک شاعر برای ساختن صور خیال و شبکه ارتباطی معنایی بین ارکان بیت است. البته در اینجا شعر کاملاً به مراد خود نرسیده است. «صحبت تار» ایهام دارد اما هر سه معنای متبادر از آن ارتباط قدرتمندی با معنا پیدا نمی کنند.
«هیچ صحبت مبهمی نبود»
«هیچ صحبت تار مویی نبود»
«هیچ صحبت –ساز- تاری نبود»
هیچکدام از مفاهیم به تصویر اول کاملاً چسبیده و چفت نمی شود.
باد بر این پیچش مو های تو
قدر یم دیده ی جاری نبود
این بیت خوب نیست. ضعف تالیف دارد. استفاده از کلمهء غیرهماهنگ و غیریکپارچه با زبان کلی شعر دارد (یم). اغراق و ارتباط نامتجانسی ساخته شده است. (مقایسهء باد در موهای معشوق با دریای اشک چشم عاشق)

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.