ساحت شاعرانه




عنوان مجموعه اشعار : غزل
شاعر : حامد رشنویی


عنوان شعر اول : بماند
غمگین اگر نباشی دل شاد هم بماند
در بند اگر نباشی آزاد هم بماند

دیوارهای بی جان با خشت های کهنه
ویران اگر نباشی آباد هم بماند

در جستجوی عاشق معشوق بود و هر دم
شیرین اگر نباشی فرهاد هم بماند

از خاطرات مرده هرگز کسی نیامد
از دیده رفته باشی از یاد هم بماند

در سینه های پر درد بر شانه های خسته
بغضی اگر نباشی فریاد هم بماند

هر عنصری که باشی از آب یا که آتش
از خاک اگر نباشی از باد هم بماند

از درس زندگانی هر قدر هم بدانی
شاگرد اگر نباشی استاد هم بماند

برگشتگان راهیم از خیل کوچک خویش
اندک اگر نباشی تعداد هم بماند

عنوان شعر دوم : عبد ود
بوی خندق می دهد اینجا و بوی عبدود
کیست مردی تا بیاید روبروی عبدود

نیست مردی تا بجنگد با هزاران مرد ، هست؟
یا که باید سر بیندازی به کوی عبدود

ناگهان برخواست کوه از جا و گردش را تکاند
یک قدم از ما جلو تر رفت سوی عبدود

دست بر کشتی گرفت و با کمر پیکار کرد
کوه ما او بود و او چوگان گوی عبدود

خنده ای شیرین نشسته روی لب هایش ولی
نیش دارد میزند هر تار موی عبدود

کوه کشتی را گرفت و بر زمین انداخت بعد
تیغ را آورد آندم بر گلوی عبدود

عبدود جوشید کوه افتاد روی جوشنش
آن زمان بر چهره اش آمد خدوی عبدود

از زمین برخواست چرخی زد کمی آرام شد
بعد آمد حکم کرد آن رزم جوی عبدود

در جهان نامی اگر مانده است نام نیک هاست
جای شمشیر علی مانده است روی عبدود


عنوان شعر سوم : غزل آیینی
بعد از تو هر چه بود غم آلود مانده بود
تصویر مرد تشنه لب رود مانده بود

از خیمه ها و دشت و سواران و نیزه ها
چیزی نمانده بود فقط دود مانده بود

یک دست مانده بود کمی آنطرف دو پا
در یک بدن هر آنچه که موجود مانده بود

یکجا بدون سینه سپر نقش بر زمین
جایی بدون سر سه کله خود مانده بود

هم کشته داشت دشت بلا هم نکشته داشت
از آن هر آنچه رسم زمان بود مانده بود

با سر کسی معامله هرگز نمی کند
در این معامله که دو سر سود مانده بود

بعد از حسین هر چه که غم بود مانده بود
هر درد هم که بر غمش افزود مانده بود
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
در این نوبت سه غزل از آقای حامد رشنویی می خوانیم که دو تا از شعرها در حال و هوای آیینی سروده شده اند. اول از همه باید به نکته ای کلی در مورد شعرها اشاره کنم. با اینکه در قسمت سابقه سرایش شعر می خوانیم که شاعر بیش از پنج سال سابقه سرودن دارد، اما هنوز با خواندن شعرها به زبانی همگن و هماهنگ نمی رسیم. اگر چه بنده اطلاعی از دوران شاعری شما ندارم اما حدس می زنم در کمتر فرصتی، اشعارتان را در اختیار گوش شنوندهء حرفه ای شعر قرار داده اید. در واقع عرضهء شعر برای مخاطب عام و توجه به سلیقه و خواست او باعث می شود، شاعر راهی اشتباه را در سرودن در پیش بگیرد. مخاطب عام و عادی، شناخت و تسلط چندانی از ظرایف چند لایه و معانی عمیق اشعار ندارد و معمولاً در بند ظاهر می ماند. این ظاهر می تواند وزن، ردیف و قافیه یا بازی های زبانی و کلامی باشد. مثلاً مخاطب عام علاقه زیادی به بازی با کلمات دارد. این بازی های ظاهری او را به اعجای وا می دارد. برای همین متنی مانند «در این درگه که گه که که شود ...» نزد مردم عادی بسیار محبوب است. همین سلیقه و خواست عمومی، برای شاعر باعث دردسر می شود. در واقع سلیقهء مخاطب عادی باعث می شود، شاعر از پیچیدگی های اندیشه ای و ابعاد چندلایه و اشتراکات چندوجهی بین کلمات و ترکیبات در شعر فاصله بگیرد و به دنبال ارضا کردن مخاطب عام برود.
در شعر اول ما با ردیف «هم بماند» مواجهیم. در بسیاری از بیت ها «هم» نه تنها کارکرد چندانی ندارد، چه بسا بی کارکرد است. یعنی بیت را اگر بی «هم» بخوانیم حتی بهتر هم می شود.
غمگین اگر نباشی دل شاد هم بماند
در بند اگر نباشی آزاد هم بماند
در همین بیت اول، و در مصرع نخست جای «هم» درست نیست. مصرع را می شود به دو صورت خواند: «غمگین اگر نباشی دل «هم» شاد بماند» یا «غمگین اگر نباشی، دل شاد بماند». در هر دو خوانش جای «هم» با متن شعر مطابقت ندارد. اما گذشته از این مورد خود بیت چه آورده ای برای مخاطب شعرشناس دارد؟ در واقع کشف و نکته شعر کجاست؟ هر دو مصرع ها جمله هایی عادی اند که موزون و مقفا و مردّف شده اند. مطمئناً شعر فراتر از اینهاست. بیت بعد «دیوارهای بی جان با خشت های کهنه / ویران اگر نباشی آباد هم بماند» در این بیت ما دقیقاً متوجه «دیوارها بی جان» و «خشت های کهنه» نمی شویم. اینها چیستند؟ ارجاع به کجا یا چه کسی دارند؟ آیا منظور «تو»ِ داخل شعر است؟ آیا منظور ویرانه های بیرون از آدم است؟ یا چه؟ در هر صورت نمی شود بدون ساختن و پرداختن مضمون، حرفی معلق را به خورد مخاطب داد. «در جستجوی عاشق معشوق بود و هر دم / شیرین اگر نباشی فرهاد هم بماند» این بیت را کلاً متوجه نمی شوم. در واقع در بیت ضعف تالیف عجیبی اتفاق افتاده است. مصرع اول می گوید: «معشوق در جستجوی عاشق بود» اما مصرع دوم چه؟ یعنی چه که «اگر تو شیرین نباشی، فرهاد هم می ماند» آیا باز ما با جایجایی «هم» مواجهیم؟ یعنی جمله درست این است: «اگر تو شیرین نباشی هم فرهاد می ماند» اما فرض کنیم که همین باشد؛ خب یعنی چه؟ فرهاد کجا می ماند؟ عاشق می ماند؟ عاشق که؟ شیرینی که وجود ندارد؟ اصلاً نکند جمله اینطور بوده است: «شیرین! اگر تو هم نباشی (نمانی) فرهاد می ماند»
«از خاطرات مرده هرگز کسی نیامد / از دیده رفته باشی از یاد هم بماند» «از یاد هم بماند؟!!» خب این یعنی چه؟ «از یاد رفتن» داریم و «در یاد ماندن» این اما میکس هر دوست! شاید اگر اینطور می نوشتید، معنی بیت بهتر منتقل می شد: «از یاد هم ... بماند!» این سرگردانی واژگان و پریشانی معنایی در بیت های بعدی هم ادامه دارد. شاید دلیل اصلی آن خشت کج اولیه ردیف است.
شعر دوم ردیفی عجیب و جالب توجه دارد. ردیف اسم خاص می تواند هم به شاعر برای تداعی مضامین مختلف کمک کننده باشد و هم اینکه به صورتی تزیینی و بلامحل در بیت ها قرار بگیرد. در این شعر ما با داستانی معروف یا تلمیح قصهء جنگیدن حضرت علی (ع) با عمر بن عبدود مواجهیم. اما با خواندن این شعر قبل از همه چیز باید به سوالی پاسخ دهیم: این شعر چه افزوده ای نسبت به داستان و حتی مضامین قبلی خود دارد؟ این روایت مشهور در شعرهای زیادی به کار رفته است. حال سوال اینجاست که شعر تازه ای که خوانده ایم چه حرف تازه ای با خود دارد؟ مع الاسف باید گفت که این اثر نکته تازه ای با خود ندارد. همان قصهء مشهور را با همان تشبیهات، توصیفات و تصویرهای کلیشه ای و عادی تعریف می کند. ما در بیتی با فرازی جدید مواجه نیستیم. شاعر از زاویه خاص و تازه ای به کل روایت نگاه نکرده است. این باعث می شود که اثر ما خیلی زود از یادها برود. گاهی به سرعت یک شعر خواندن. در مورد ردیف هم باید بگویم که «عبدود» در بیشتر ابیات در جای درست جمله نشسته است اما مشکل این است که معمولاً جایگاه درخشانی در کل جمله ندارد. در حالی که باید یادمان باشد که قافیه و ردیف به عنوان زنگ بیت، لازم است که نقشی فعال و مهم را بازی کنند.
شعر سوم با بیت خوبی شروع می شود: « بعد از تو هر چه بود غم آلود مانده بود / تصویر مرد تشنه لب رود مانده بود» اگر چه تقابل ضمیر مخاطب با ضمیر غایب در مصرع اول و دوم خیلی جالب نیست اما تصویر مصرع دوم، زنده و شگفت آور است. اما تصویر در بیت دوم تبدیل به تصویری تکراری و بدون فراز می شود: «از خیمه ها و دشت و سواران و نیزه ها / چیزی نمانده بود فقط دود مانده بود» اما از بیت دوم که بگذریم، بیت سوم تصویری ناخوشایند و ناجالب با خود دارد. «یک دست مانده بود کمی آنطرف دو پا / در یک بدن هر آنچه که موجود مانده بود» این شکل توصیف در غزلی که بسیار عاطفی و حسی شروع می شود، گزارشی است بی روح و سرد از یک صحنه فجیع؛ همین! باید به یاد داشته باشیم که ما قرار نیست با تصویر سلاخی بدون روح، مخاطب خود را تحت تاثیر قرار دهیم. که اتفاقاٌ به طور معمول، مخاطب هم تاثیر چندانی از آن نمی پذیرد. دو بیت بعدی هم به همین منوال است. اما این بیت: «با سر کسی معامله هرگز نمی کند / در این معامله که دو سر سود مانده بود» من متوجه مفهوم این بیت نمی شوم. توجه داشته باشید که اگر ارتباط ها و قرینه هایی را در ذهن خود برای این بیت در نظر گرفته اید تا بیت بامعنا شود، لازم است که این قراین را به ذهن مخاطب هم منتقل کنید. بیت آخر: «بعد از حسین هر چه که غم بود مانده بود / هر درد هم که بر غمش افزود مانده بود» بیت آخر حرفی برای گفتن ندارد. حامل هیچ نکته ای نیست. در حالی که در شعر باید ساحت های شاعرانه را پیدا کنیم و نشان دهیم.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.