زیبایی تو پیدا بود




عنوان مجموعه اشعار : تنهایی‌مان در چشم‌های پرنده
شاعر : حمیدرضا حسینی


عنوان شعر اول : نام کوچک انارها
۱
میان من و تو
عشق
برای انارها نام کوچک می‌گذاشت
آنکه زودتر ترک می‌خورد لیلا
آنکه نمی‌رسید سارا.
دست‌هایت
صورت آهو را بند می‌انداخت
و روسری بلوچی‌ تو را گره می‌زد
به لهجه‌ی کُردی روی سر مادرت.
و زیبایی‌‌ تو پیدا بود
در چشم‌های پرنده‌ای روی سیم برق
که ناگهان از کابوس پنجره
جنگ شلیک شد
دیوار
زیبایی مادرت را گرفت
و پرنده‌ها روسری بلوچی‌ات را بردند.

۲
رفتم با قطاری که با شیشه
با واگن می‌رفت
و مرگ را دور کمر بسته بود
برگشتم
با قطاری بدون شیشه
بدون واگن
شبیه کا علی که بی دست زیبا‌تر بود.
از جنگ برگشته‌ایم
خانه پر است اما
از مین‌های عمل نکرده
پرنده با کدام شهامت هنوز
پشت پنجره نشسته است؟
از جنگ برگشته‌ایم
مادرم در آیینه‌ی جهیزیه‌اش هنوز زیباست
و پدر پرنده‌های گیر کرده در جناغ سینه‌اش را نفس می‌دهد
با کپسول اکسیژن
و هر بار که می‌میرد
چند پر خونی روی تخت می‌ماند.
۳_

از جنگ برگشته‌ایم
با لباس‌های بیست و هفت سالگی
ابرها را کنار می‌زنی
خونِ کا علی را کنار می‌زنی از صورتم
حمیدرضا تویی؟
و عطسه
عفونت‌های بیست و هفت ساله‌ام را میریزد
باغ انار برگ‌هایش را گریه می‌کند
تنهایی‌ام پرنده ها را می‌پراند از سیم
و زیبایی‌ات با چشم‌های پرنده‌ی عاشق‌تر
به زمین می‌افتد.
منم
فقط دهانم را عوض کرده‌اند
دست‌هایم مانده در خاکریز
که روسری بلوچی‌ات را پس بگیرد از سرباز بعثی
ابرها را کنار می‌زنی
سرم را زیر بغل می‌گذارم
از کنار بچه‌هایت می‌روم
و فکر میکنم
نام کودکی‌ که در جنگ به دنیا می آید را
چه‌ می‌گذارند؟

از جنگ برگشته‌ایم
و تنهایی ما پیداست
در چشم‌های دو پرنده‌
روی سیم برق
رو به روی هم
شعر اول برای لیلا
که پاییز را برای انارها نام کوچک می‌گذاشت
شعر دوم برای مادرم
که دیگر در هیچ آیینه ای زیبا نیست
و شعر سوم برای سارا
که دور از چشم باغ
شکوفه‌ی اناری در جیبم گذاشت
#حمیدرضاحسینی

عنوان شعر دوم : نیم ما نیست.
مردها
پیش از تولد
یکبار با تو می‌خوابند
و مرگ
نام کوچک مردهایی‌ست
که آیینه
نیم صورتشان را نمی‌شناسد

عنوان شعر سوم : مرگ دارد شروعمان می‌کند.

از پایین چنگ می‌زند
شب
آبادی را
و زیر پیراهن سیاه زنان
چراغی نیم‌سوز روشن است.
درخت‌های یائسه‌
به خاطر نمی‌آورند
نام کوچک هیچ پرنده‌‌ای را
اسم‌ها که به هم نمی‌آیند
اما
چقدر ما به مرگ می‌آییم
چقدر آبادی به مرگ می‌آید
صورتم را ببین
تصویر بسته‌‌ای ‌از
خودکشی نهنگ‌هاست.
شب
بالای آبادی را چنگ می‌زند
چراغ‌های نیم‌سوز خاموش می‌شوند
شاخه‌ها
پیش از ریشه می‌میرند
و گورکن
در گورستانِ آبادی
نام مرا تمرین می‌کند
روی سنگی کوچک
نقد این شعر از : مرتضی کاردر
داستان‌ها و شعرهای بزرگ با درون‌مایه‌های ازلی ابدی سر و کار دارند، مثل زندگی و مرگ و عشق و جنگ که در بسیاری از آثار بزرگ ادبی را شکل داده‌اند و شعرهای حمیدرضا حسینی تلاقی عشق و مرگ و جنگ است.
شعر در مرز واقعیت و استعاره در رفت‌و‌آمد است. در دنیای شعر، واقعیت‌ها تا مرز استعاره پیش می‌روند و استعاره‌ها رنگ واقعیت به خود می‌گیرند.
شعر نخست (نام کوچک انارها) سه اپیزودی است. اپیزود اول پیش از جنگ و اپیزود دوم سال‌های جنگ و اپیزود سوم سال‌های پس از جنگ را روایت می‌کند. شعر آکنده از سطرهای درخشان است که خبر از ظهور شاعری تازه در حوزه شعر جنگ می‌دهد.
سطرهای آغازین وضعیت آرام روزهای پیش از جنگ را توصیف می‌کنند. «میان من و تو/ عشق برای انارها نام کوچک می‌گذاشت/ آن که زودتر ترک می‌خورد لیلا/ آن که نمی‌رسید سارا». سطرهای آغازین تمهید شاعر است برای سر و شکل دادن به ساختار یک شعر بلند اما در حقیقت شعر با شروع جنگ آغاز می‌شود. «جنگ شلیک شد/ دیوار زیبایی مادرت را گرفت/ و پرنده‌ها روسری بلوچی‌ات را بردند.»
خوشبختانه همه تفنگ‌هایی که شاعر در قاب آویزان کرده است تا پایان شعر بارها شلیک می‌کنند؛ انار، پرنده، روسری، آینه، سیم برق، زیبایی و...
شاعر مثل بسیاری از جنگ‌زده‌ها آواره می‌شود‌ و سوار قطار می‌شود و در دل جنگ کوچ می‌کند. تیرها از بیرون شلیک می‌شوند و فشنگ‌ها و گلوله‌ها شیشه‌ها را می‌شکنند. چه زیبا تصویر می‌کند که «رفتم با قطاری که مرگ را دور کمر بسته بود» درست مثل قطار فشنگ که دور کمر می‌بندند. انگار کن شاعر با همان قطار برمی‌گردد اما قطار دیگر شیشه ندارد. اینجا شاعر انتخاب کرده است که زیبایی‌ها را ببیند. «می‌گوید درست مثل کا علی که بی‌دست زیباتر است.» اما در سطرهای بعد به ناچار حقیقت تلخ جنگ را پذیرفته است وقتی می‌گوید: «سرم را زیر بغل می‌گذارم/ از کنار بچه‌هایت می‌روم/ و فکر می‌کنم/ نام کودکی‌ را که در جنگ به دنیا می‌آید/ چه‌ می‌گذارند؟»
«از جنگ برگشته‌ایم» انگار که پرنده هنوز همان پرنده است و از دنیای واقعی به دنیای شعر رفته و دوباره به دنیای واقعی برگشته است که شاعر می‌پرسد: «پرنده با کدام شهامت هنوز پشت پنجره نشسته است؟» چقدر درخشان توانسته است مر ز میان واقعیت و استعاره را در هم بریزد و فاصله‌گذاری کند.
شاعر هر جا که قرار است زهر تلخی‌ها را بگیرد و زشتی‌ها را پنهان کند باز به استعاره پناه می‌برد. «دست‌هایم مانده در خاکریز که روسری‌ات را پس بگیرد از سرباز بعثی».
غربت‌ها و فاصله‌ها و زخم‌ها و تنهایی‌ها شاعر را عذاب می‌دهد. اما آنها را چگونه تصویر می‌کند؟ «از جنگ برگشته‌ایم/ و تنهایی ما پیداست/ در چشم‌های دو پرنده/ روی سیم برق» یا «تنهایی‌ام پرنده ها را/ می‌پراند از سیم/ و زیبایی‌ات با چشم‌های پرنده‌ی عاشق‌تر/ به زمین می‌افتد» یا در یکی از درخشان‌ترین سطرهای شعر می‌گوید «منم/ فقط دهانم را عوض کرده‌اند» تا بیگانگی و دور شدن آدم‌ها را از یکدیگر تصویر کند.
شعر همچنان در مرز میان واقعیت و استعاره در رفت‌و‌آمد است. «پدر پرنده‌های گیر کرده در جناغ سینه‌اش را نفس می‌دهد/ با کپسول اکسیژن» اما باز استعاره رنگ واقعیت به خود می‌گیرد وقتی شاعر می‌گوید: «و هر بار که می‌میرد/ چند پر خونی روی تخت می‌ماند»

شعر می‌تواند جامع همه تجربه‌های شعر جنگ باشد از «شعری برای جنگ» قیصر امین‌پور و «خرمشهر و تابوت‌های بی‌در‌وپیکر» بهزاد زرین‌پور تا شعرهای سلمان هراتی و محمدرضا عبدالملکیان و علیرضا قزوه، از نگاهی که در شعر جنگ بیشتر از استعاره بهره می‌برد تا نگاهی که حقیقت عریان جنگ را نشان می‌دهد.

شاعر می‌تواند با قدرت کم‌نظیری که در تصویرسازی دارد شعر را بیشتر بسط بدهد. سطرهایی از شعر نیز می‌تواند در ویرایش بهتر از این شود. مثلاً اگر من بودم کلمه «عشق» را حذف می‌کردم. نام گذاشتن برای انارها از عشق حکایت می‌کند. سطرهایی مثل «با قطاری بدون شیشه/ بدون واگن» قدری شتابزده است و شاعر به راحتی می‌تواند سطرهای بهتری را جایگزین آنها کند. «آهو» یکی از آن تفنگ‌هاست که در سطرهای بعد گم می‌شود و شلیک نمی‌کند و معلوم نیست که از دنیای واقعی است یا از جهان استعاره‌ها.
رمزگشایی‌های پایان شعر می‌تواند در پاورقی هم بیاید. شاعر به سبک بعضی از شاعران موج نو و شعر حجم و شعر دیگر آنها را در متن شعر آورده است اما بهتر است که با فاصله‌ای آنها را از متن شعر جدا کند.
استفاده شاعر از حرف «با» زیاد است. «با» نقشی بیش از یک حرف اضافه به دوش می‌کشد. پیشنهاد می‌کنم شاعر در همه سطرهایی که حرف «با» در آنها به کار رفته، تجدید نظر کند و آن سطرها را بسط بدهد.
«آن که» وقتی به معنای «آن کسی که» باشد، جدا نوشته می‌شود.

جنگ در شعر بعد هم ادامه دارد. همچنان‌که در شعر «نام کوچک انارها» نیز پس از ۲۷ سال هرگز تمام نشده است. شعر سوم به نوعی ادامه شعر نخست است یا مشق شعر اول بوده یا سطرها و تصویرهایی که در شعر اول جا نگرفته‌اند. من باور نمی‌کنم که شعر دوم از صاحب شعر اول و سوم باشد. حمیدرضا حسینی اساساً شاعر شعرهای بلند است و بازی با نشانه‌هایی که هر بار صورتی تازه می‌یابند و به شکلی متفاوت احیا می‌شوند. پس در شعر کوتاه دوم چندان موفق نیست.
اما درباره شعر سوم چه باید گفت؟ به شاعری که می‌تواند سطرهای درخشانی مثل «چقدر ما به مرگ می‌آییم» بسراید یا به جای اینکه بگوید گورکن انتظار مرگ مرا می‌کشد بگوید «و گورکن/ در گورستان آبادی/ نام مرا تمرین می‌کند/ روی سنگ کوچکی» چه پیشنهاد می‌توان کرد؟ خودش می‌تواند به مرور شعرها را در ویرایش‌های تازه بهتر کند.
فقط یکی دو نکته؛ «تصویر بسته‌ای از خودکشی نهنگ‌ها» به شعری که در فضای آبادی می‌گذرد نمی‌آید و با سیاق شعر هماهنگ نیست. من معنی اینکه «زیر پیراهن سیاه زنان چراغی نیم‌سوز روشن است» را نمی‌فهمم. ‌بقیه شعر حرف ندارد.

منتقد : مرتضی کاردر




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.