فعلاً تمام!




عنوان مجموعه اشعار : تنهایی
شاعر : مجید تنها


عنوان شعر اول : کابوس تنهایی
امروز هم با فکر او تنهاو درگیری
انگار از هم صحبتی با غیر اوسیری

امروز هم در حسرت دیدار چون دیروز
بی تاب تر سرمی دهی آه نفس گیری


خوشحال هستی از طلوع صبح با اینکه
یک روز دیگر با غم دوری او پیری

سردر نمی آرند از کابوس تنهایی
خواب تو را هر بار می گویند تعبیری


ای من که در آئینه رنج مرد می بینی
مرگ تورا جایز نباشد هیچ تاخیری


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل. غزل، غزلی عاشقانه است و معطوف به حدیث نفس؛ یعنی شاعر عاشق، در این غزل عاشقانه بیش از تمرکز بر معشوق و شرح او برای خواننده ی شعرش، کوشیده خودش را شرح دهد. این غزل را انصافاً غزل خوبی می یابیم و این یعنی این که شعر از سطح متوسط بالاتر ایستاده و لااقل از حیث قوت و غنای عاطفی بسیار خوب از آب درآمده. اما خُب، این جا پایگاه نقد شعر است و رسم نقد آن است که حالات آرمانی تر را پیش چشم بیاوریم و هیأت و هیبت بالفعل شعر را با قواره ی بالقوه و ارمانی بسنجیم؛ یعنی همزمان با خواندن هر سطر و بیت به این بیندیشیم که اگر فرازی از شعر چنگی به دل ما می زند، از چه روست (توفیقاتش کجاست) و احیاناً چطور می توانسته موفق تر باشد، و اگر جایی به دل نمی نشیند از چه بابت و چرا و چطور می توانسته آن ضعف های احتمالی را نداشته باشد. با این متر و معیار اگر به این شعر بنگریم، خلأهایی در آن می یابیم. مثلاً کجاها و چه؟ مثلاً در همان بیت اول. به قول آقایان فلاسفه، ما دو نوع علم داریم؛ علم حصولی و علم حضوری. علم ما به این که 2 + 2 می شود 4، علم حصولی ست؛ باید بیاموزیمش. اما آگاهی ما از دردها و رنج ها و شادی ها و اشتیاق های درونی مان، در زمره ی علوم حضوری ما در شمارند. ما در دبیرستان دوستی داشتیم که به شوخی از ما می پرسید: «لپم سرخ شده؟» و وقتی می گفتیم «بله»، ادامه می داد: «درد هم می کنه؟!». ما از درد دیگران خبر نداریم مگر تصویری از نمود منطبق با درد آن ها ما را به یاد همان نمود و همان درد در خودمان بیندازد؛ یا لااقل به یاد شنیده های مان. این همه روضه ی مقدماتی خواندم تا دل شما را به کربلای بیت نخست غزل حاضر ببرم و عرض کنم که وقتی شاعر از تنها بودن با فکر معشوق و درگیر بودن [احتمالاً با خود و افکار خود] حرف می زند، صحبت کردن از شاید و «انگار» وجهی ندارد. شاعر از درون خویشتن آگاه است و می داند که بالأخره از هم صحبتی با غیر معشوق سیر هست یا نه. این از جمله ی علوم حضوری ست و شک و تردید در موردش معنا ندارد. نتیجه این که جای پای کلمه ی «انگار» در بیت مطلع محکم نیست. یا مثلاً در بیت سوم. یت سوم را نگاه بفرمایید. وقتی این بیت را می خوانیم، از خودمان می پرسیم: «با غم دوری کسی پیر بودن» بیان بهتری از ماجراست یا «از غم دوری کسی پیر بودن»؟ چه می دانم! چاید هم در این جا «با» وجه بهتری داشته باشد و به جای تأکید بر دلیل ماوقع، همرکابی غم با شاعر عاشق را بهتر بنمایاند. این بیت سوم به قول امروزی ها «باگ» و خلأ و نقطه ی ضعف دیگری هم دارد. به دوست شاعر عاشق پیشه ی مان که دارد با ما مخاطبان شعرش (ببخشید؛ خطاب این شعر که با خود شاعر است... بهتر است بگوییم: با ما خوانندگان شعرش) درد دل می کند، می گوییم: «برادر من! اگر تنها و درگیر و در حسرت دیداری و آه نفس گیر می کشی، و مخصوصاً اگر به شهادت ادامه ی همین بیت، با "غم" دوری او احساس پیری می کنی، پس چرا و چطور "خوشحال" هستی؟!». می دانم! می دانم که دوست شاعر ما یحتمل می خواسته معجون غریب عشق را نشان بدهد که آمیغی از غم و شادی ست. اما به نظرم این بیان بیشتر معترف به تناقض بیانی از آب درآمده تا مُقِر به آن تناقض و تضادِ محتوایی و موضوعی. نکته ی دیگر: ما از آغاز شعر، با حضرت «او» آشنا می شویم. اوی معشوق را عرض می کنم. البته این «او» به لحاظ تاریخی هم معرف حضور ما و دیگر خوانندگان این شعر هست؛ سراسر تاریخ شعر فارسی مشحون است از «او»هایی که همه معشوق اند. برای همین ما به محض شنیدن «او» در شعر، ابتدائاً و بدون نیاز به هیچ قرینه ای، بنا را بر تعریف و معرفی معشوق می گذاریم؛ مگر این که قرینه ای این تصورِ مبتنی بر سوابق و تداعی ها را نقض و منحل کند. این «اوم را در ابیات اول و سوم می بینیم. اما یکهو در بیت چهارم پای «آنانِ» مجهولی هم وسط می آید؛ آنانی که «سر در نمی آرند...». می دانم و می فهمم که این «آنان» مزاحمان همیشگی عشق اند. شاعر هم لابد همین را می خواسته بگوید و به همانان می خواسته اشاره کند. اما جانم برای تان بگوید که... به نظرم حضور این «آنان» بدون زمینه ی قبلی، بدون زمینه ی قبلی در این شعر، نیمرخ شعر را به سمتی مبهم چرخانده و بیش از حد بی مقدمه اتفاق افتاده. به عبارت دیگر، ظرفیتی که شاعر تا این جا برای موضوعات مطرح شده در شعرش ایجاد کرده، برای حرف زدن در مورد «من» کاملاً آماده است و برای «او» هم می توانیم بسترساز خوبی فرضش کنیم اما به گمانم شعر انرژی کافی برای باز کردن پرونده ای برای پرداختن به «آنان» را باز نکرده؛ نه قبل از این بیت و نه بعد از این بیت. تصرف زبانی شاعر در «تعبیر گفتن» به جای «تعبیر کردنِ» مرسوم را می توان پذیرفت و با آن کنار آمد. اما گرد دیگری هم بر دامان این بیت (بیت چهارم) نشسته است: این که تنهایی را کابوس بنامیم، طبیعی ست و پذیرفتنی. هرچند این تنهایی از هر واقعیتی واقعی تر است اما می توان درک کرد که کابوس نامیدنش از باب منفی سازی ست و نه اذعان به جنس. اما وقتی به مصراع دوم می رسیم، باز تناقضی در بیان می بینیم. این «کابوس»پنداریِ تنهایی (که گفتیم از جهت منفی سازی پذیرفتنی ست)، بالأخره خواب است یا واقعیت؟ و مگر «خواب تو» (خواب شاعر عاشق) فقط مشمول تنهایی ست؟ آیا فراق معشوق و خود معشوق جزئی از خاب شاعر عاشق ما نیستند؟ می خواهیم بیت را به دنیای واقعی ترجمه کنیم و نمی توانیم بفهمیم که «آنان» از «کابوس تنهایی» (اگر فقط همین تنهایی، رؤیای شاعرِ عاشق باشد) چه تعبیرهای ناخوشایند متعددی (که هیچ کدام به حقیقت اشاره نمی توانند کرد) می توانند بکنند؟ «نمی آرند» در این بیت، آشکارا اندکی به سمت زبان محاوره چرخیده ولی نه آن قدر که به سلامت و یکدستی زبان ضربه بزند. اما همین کاربرد از این فعل، وقتی که در بیت بعد به «جایز نباشد» (استخدام «نباشدِ: آرکاییک و کهن گرا به معنای «نیستِ» امروزی) می رسد و تقریباً در کنار آن قرار می گیرد، حکم خربزه و عسل را پیدا می کند؛ این دو حالت تاریخی از این دو فعل، ناهمسازند. آه که خیلی پرگویی کردم و مجال این یادداشت رو به پایان است و باید هرچه زودتر مطلب را جمع کنم و سخنم را به آخر برسانم. «رنج دیدن در آینه» تقریباً خوب توانسته دوگانه خوان شود؛ رنج دیدن / دیدن در آینه. ...و فعلاً تمام!!!

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۲
مجید تنها » شنبه 09 شهریور 1398
خوشحالم ازاینکه شعر من رو در جایگاه متوسط به بالا میدونید..این واقعا روحیه بخشه.واقعا از نقد شما چیز های زیادی یاد گرفتم.باز هم ممنوم.بسیار عالی بود.
محمّدجواد آسمان » یکشنبه 10 شهریور 1398
منتقد شعر
درود بر آقای طهماسبی بزرگوار. انجام وظیفه کردم. من از شما ممنونم که اهالی پایگاه نقد شعر را در لذت همنفسی با سروده‌هاتان شریک می‌کنید. پیروز و کام‌یاب باشید برادر جان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.