بوی تازه واژه های قدیمی




عنوان مجموعه اشعار : همای سعادت آباد
شاعر : مازیار(نسیم) حسنی


عنوان شعر اول : تقدیم به هالو...
خواهرم از موی تو، ارشاد می ترسد دگر
از همین موی رها در باد می ترسد دگر

گو عزاداری کنید از دم، که شیخ شهر ما
ظاهرا از مردم دلشاد می ترسد دگر

کوه را هم ناله عاشق به آتش می کشد
بیستون از تیشه فرهاد می ترسد دگر

آنکه از دم منطقش داد است و فریاد است و زور
خود چرا از واژه ی《فریاد》می ترسد دگر؟

عاشق طوفان سرد است و خزان و برگ زرد
از بهار و بلبل و شمشاد می ترسد دگر

هیچ آهویی نمی ترسد دگر از دشمنان
از غزالان چمن صیاد می ترسد دگر

های و هو کن در چمن تا می توانی ای 《نسیم》
باغبان از های و هوی باد می ترسد دگر


عنوان شعر دوم : زندانی عالم خاک
من اگر با همه ی عالم و آدم سردم
جرمم اینست که صاحبدل و صاحب دردم

منم آن بلبل زندانی این عالم خاک
باغبان کرده مرا از همه عالم طردم

هر نفس یاد تو بودم همه جا، با همه کس
همه جا، با همه کس یاد تو بودم هر دم

رسم رندانگی آموختم از خواجه ی خویش
《آنچه سلطان غزل گفت بکن، آن کردم》

شمع من باش که تا رسم محبت باقیست
همچو پروانه به گرد رخ تو می گردم

آمدم پرسه زنان از سر کویت چو《نسیم》
وز نسیمِ سر زلف تو خبر آوردم

عنوان شعر سوم : آواز بلبلی

اکنون که هر گلیست در آغوش بلبلی
با بلبلان این‌ چمن‌ ای گل، تفضلی

ساقی کنون که گردش عالم به کام ماست
در گردش پیاله مبادا تعللی

گفتی به هر طریق تحمل کنم، ولی
دیگر در این طریق ندارم تحملی

در عهد ما به عهد کسی اعتبار نیست
《ای گل به هر نسیم نشاید تمایلی》

همچون 《نسیم》 گشتم و سروی در این چمن
با سروِ قامت تو ندیدم تعادلی

ای بی خبر ز درد مکن ادعای عشق
این واژه نیست لایق هر آسمان جُلی
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
در حال حاضر در فهرست نقدها، نقد خودم را بر شعرهای آقای حسنی نمی بینم اما به یاد دارم که از ایشان شعر خواندم و نظراتی نوشتم. به هر روی، اگر حافظه ام درست یاری کند، باید بگویم که شاعر در مسیر پیشرفت خود سیری سریع و بسیار امیدوارکننده دارد. با خواندن این سه شعر زیبا، واقعاً غافلگیر شدم. البته این به آن معنی نیست که آثار قبلی خیلی ضعیف بودند اما به هر حال، این سه شعر فراتر از انتظار من بودند. علی ای حال چند نکته ای را که به ذهنم می رسد قلمی می کنم.
اول از همه باید بگویم یکی از مثال ها در مورد استفاده درست از زبانی که شاید مهجورتر و دورتر از روزگار امروزمان باشد می تواند همین شعرها باشد. من همواره در نقدها به شاعران گوشزد می کنم که زبان فی نفسه نمی تواند بد یا قدیمی و از مد افتاده باشد، بلکه این هنر شاعر است که می تواند آن را تازه و زنده و پویا کند ولو با واژه ها و کلمات گاه مهجور، یا سنگ و افسرده و مرده کند ولو با کلمات و واژگان امروزین. این سه شعر اگر چه گاه از واژگان یا نحو زبان قدیم تر استفاده می کند اما با تسلطی که شاعر بر مضمون دارد و تلاشش برای بیان حرفی تازه و خاص شاعرانه، از بیت ها بوی کهنگی و قدیمی بودن استشمام نمی شود. اما در همین زمین و زمینه هم شاعر باید مراقبت هایی داشته باشد. مثلاً در شعر اول وقتی کلمه ای مثل «دگر» تبدیل به ردیف شود، به دلیل تکرار چند باره واژه و البته جایگاه و قدرت ردیف در شعر، توی ذوق مخاطب می زند. پس موقع نوشتن شعر به این نکته ها هم باید توجه کرد که واژه هایی که در زبان امروزین به شکلی دیگر بیان می شود، بهتر است در موقعیت های حساسی چون ردیف یا قافیه به فرم و حالت طبیعی خود نوشته شوند. صد البته که این نظر همیشگی و صد در صد نیست و گاه ممکن است قدرت کل شعر، چنان مخاطب را مجذوب خود کند که اساساً چنین ایرادهای جزئی را فراموش کند.
اما شعر اول که مضمونی طنزآمیز و شوخ طبعانه دارد، زبانی روان هم دارد. بیت اول ولی قدرت چندانی برای شروع محکم شعر ندارد. شاید موقع خواندن شعر در جمعی که مخاطب عام شعر محسوب می شوند، اتفاقاً بیت اول خیلی هیجان برانگیز باشد اما نکته اینجاست که این هیجان متاسفانه از قدرت خود شعر ناشی نشده است و بیشتر جذاب وبدن موضوع به این امر کمک می کند. ما در بیت اول نکته رندانه کم داریم. نمی گویم نداریم اما کم داریم. این مخصوصاً برای شروع و کشاندن مخاطب به سوی شعر کافی نیست. این «ترس» که در بیت آمده است به جز همان ارجاع معمول در ذهن، ارجاع دیگری نمی سازد.
گو عزاداری کنید از دم، که شیخ شهر ما
ظاهرا از مردم دلشاد می ترسد دگر
این اتفاق در بیت دوم هم تکرار می شود. شاید این بیت مورد استقبال مخاطب عادی قرار گیرد اما سوال اینجاست که آیا حرفی تازه زده است؟ حرف همان حرف همیشگی است. شاعر در آن دخالتی نکرده است به جز اینکه آن را موزون بیان کرده است. شوربختانه این آفت در شعر شاعران طنزپرداز نام آشنا نیز دیده می شود. شاید با خود بگوییم که ما شاعریم و می خواهیم حرف و درد دل مردم را بیان کنیم. این حرف، حرفی است صحیح و درست اما «چگونه بیان کردن» اهمیت زیادی دارد. ما قرار است حرف های مان را هنرمندانه و شاعرانه بیان کنیم. این هنرمندی فقط وزن و قافیه نیست و باید با پیدا کردن ارتباط های نهانی و قرینه های ظریفی که مردم عادی نمی بینند مخاطب را به لذت کشف مضمون برسانیم.
کوه را هم ناله عاشق به آتش می کشد
بیستون از تیشه فرهاد می ترسد دگر
این بیت اشتباه جایگذاری شده است. بیت های بعدی در ادامه مضمون بیت قبلی اند اما این بیت کاملاً به موضوع بی ربط است. در مصرع اول این بیت «هم» اضافه است (از نظر معنایی) مصرع را بدون «هم» بخوانید و ببینید چقدر بهتر می شود. شاید به جای «کوه» اگر نوشته بودید «کوه ها» بهتر می شد.
«آنکه از دم منطقش داد است و فریاد است و زور / خود چرا از واژه ی《فریاد》می ترسد دگر؟» این بیت، بیت خوبی است. از یک منطق شاعرانه و خاص برای بیان حرف خود استفاده کرده است. به نوعی رندانگی زیبایی در این بیت دیده می شود. اما در بیت بعدی ترکیب «طوفان سرد» ترکیب جالبی نیست. مابه ازایی در ذهن ایجاد نمی کند. طوفان نسبت درستی با سردی یا گرمی ایجاد نمی کند. مگر اینکه شاعر بتواند این منطق را خود بسازد که در این بیت آن منطق را نمی بینیم.
هیچ آهویی نمی ترسد دگر از دشمنان
از غزالان چمن صیاد می ترسد دگر
چرا؟ با چه منطقی؟ ما در فضا و معنای کلی شعر هم با این مفهوم روبرو نیستیم. حداقل این مفهوم کاملاً ساخته نشده است. دلیلش هم این است که آهو به شخصیت «مردم دلشادِ فریاد زن» خیلی همخوانی ندارد. می شد داشته باشد اما در صورتی که به نحوی این قرینه ساخته می شد.
های و هو کن در چمن تا می توانی ای 《نسیم》
باغبان از های و هوی باد می ترسد دگر
مشکل بزرگی در این بیت هست و آن اینکه شاعر خیلی توجهی به «وجه تمثیل» خود نمی اندیشد. در اینجا «باغبان» تبدیل شده به شخصیتی منفی و باد شخصیت مثبت! خب کل این مضمون چگونه می تواند ذهن مخاطب را اقناع کند که باغبان در اینجا قرار است نقشی منفی را بازی کند؟ مثلاً اگر به جای باغبان، (بدون توجه به وزن) هیزم شکن، تبرزن و... بود، منطق شعر کامل می شد اما اینجا مخاطب کاملاً گیج می شود و در نهایت نمی تواند منطقی جدید را کشف کند.
شعر بعدی غزلی است که تا حدود زیادی کامل است. مضمون ها به پختگی رسیده است و همچنین ارتباط عمودی بین بیت ها هم مناسب است. تنها نکته ای که لازم است یادآوری کنیم «از نسیمِ سر زلف تو خبر آوردم» را نمی توانم درک کنم. شاعر در مصرع اول با اشاره به تخلص خود، خود را چون نسیمی تصور کرده است که به کوی یار آمده، اما «سر زلف» انگار نسیمی دیگر دارد! و اینکه کلاً زلف خود به تنهایی چیزی به نام «نسیم» ندارد که!
شعر بعد هم روان و خوش خوان است. مخصوصاً که قافیه تقریباً مشکلی انتخاب شده است. در مصرع دوم بیت اول به جای ویرگول، جلوی «ای گل» «!» بگذارید تا مخاطب سردرگم نشود.
همچون 《نسیم》 گشتم و سروی در این چمن
با سروِ قامت تو ندیدم تعادلی
در این بیت، قافیه خوب جا نیفتاده است. البته معنا به هر صورت، افاده می شود اما بیان شیرین و بدون دست انداز نیست.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.