زنندگی




عنوان مجموعه اشعار : 1
شاعر : علیرضا کبگانی


عنوان شعر اول : 1
در لهجه‌ات شرجی تداوم داشت، وقتی هوایت را بلد بودم
هر واژه‌ات هر واج بی معنا، تک تک هجایت را بلد بودم
می شد کنار ساحل سنگی، سیگار را دزدانه آتش زد
در شهر می‌شد بی خبر گم شد، در شهر جایت را بلد بودم
تکثیر می‌کردی هیاهو را در باد در مرغان دریایی
از شعرهایی که نمی‌خواندی، تنها صدایت را بلد بودم
عصیان ما در بی‌قرار عصر، من از تنت زن را تراشیدم
حتی از این نزدیک تر حتی، از ابتدایت را بلد بودم
تقویم ما را در خودش حل کرد، تاریخِ کی پیدا شدی در من
تقویم کی از عصر خالی شد، تاریخِ کی اینقدر بد بودم

در تو زنی از خود فراری‌تر، با لهجه‌‌ی جغرافیایی دور
حالا نمی خواهد زبانت را حتی ادایت را بلد باشم
در تو زنی از جنگ برگشته، دارد تفنگش را به سمت من
.
.
ای کاش وقتی می روی از شهر، من ردپایت را بلد باشم

عنوان شعر دوم :


عنوان شعر سوم :
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل. غزل، غزلی ست عاشقانه و البته مختوم به فراق، با روایتی کمرنگ. ضمان عاشقانگی این غزل، حضور «تو»یی ست که از شکل خطاب و بعدتر از نوع تعاملات بین او و «راوی / شاعر / عاشق»، و البته از زن بودنش به معشوق بودنش پی می بریم؛ معشوقی که گرچه حالا رفته است اما خاطره ی او هنوز و همچنان با شاعر عاشق هست. چشمگیرترین ویژگی این شعر بعد از غزل بودن و عاشقانه بودنش، تصرفات قالبی ـ ساختی شاعر در آن است؛ به طور مشخص، اتفاقاتی که در دو سه بیت پایانی شعر، برای ردیف می افتد. ابتدا تکلیف را روشن کنم و عرض کنم که شخصاً با این قبیل تصرف ها ـ به مثابه ی امکانی برای پوست اندازی غزل و به خدمت وقایع محتوایی / تکنیکی / ساختاری درآوردن آن ـ مخالفتی ندارم؛ بشرطها و شروطها! شرطم برای جواز چنین پشتک وارو زدن هایی چیست؟ یک شرط ساده؛ این که این اتفاقات روبنایی واقعاً نیاز و خواستِ شعر باشند و نه فقط تمهیدی که عَلَمِ هوس نوجویی باشد. در این باره کمی دیرتر خواهم نوشت. اما می خواهم به مخالف نبودنم با این قبیل کارها در غرل، فراز کوتاهی را بیفزایم. دوستان شاعری که غزل دهه ی هفتاد را به خاطر دارند، لابد به یاد می آورند که این گونه اتفاقات نظری ـ عملی در شعر آن دوره رواج و گستره ی ویژه ای پیدا کرد؛ بسامد تصرفاتی که در قافیه و ردیف غزل های آن دهه (یا بهتر است بگوییم در نیمه ی دوم آن دهه و سال های آغازین دهه ی هشتاد) روی داد، در تاریخ قبل و بعد شعر فارسی بی سابقه بود. این البته گوشه ی کوچکی از تجربه های غزل دهه ی هفتاد بود. اما به همین ـ و همین ها ـ قناعت نشد و کار به تصرف در تقطیع مصاریع و بعضاً کوتاه تر کردن یا بلندتر کردن سطرها (مصراع ها) هم کشید. تحلیل شخصی من در آن سال ها (که شاعری جوان و قلباً مشتاق این جسارت ها بودم؛ گیرم در عمل محافظه کار ر از آن بودم که افراط یا بی گدار به آب زدن در این زمینه ها را در شعر خودم روا بدانم) این بود که: بر خلاف دوران آغازین گفتمان نیمایی که کوشش همراهان موج غالب تزریق فرمایشی و مِن عندیِ توصیه های آن پیر و استاد اعظم به شعرِ دوران بود، در دهه ی هفتاد با پشت سر گذاشتن تجربه های مختلف فرمی ـ ساختاری و حتی غنی شدگی های محتوایی شعر در چند دهه ی پیش از آن، شاعران دارند کم کم روح آن توصیه ها را اندک اندک و قطره چکانی در جان و جسم شعر کلاسیک و کهن و بومی ما می دمند و کاری می کنند که غزل (به عنوان قالب سرآمد شعر کلاسیک فارسی و نماینده ی سرسخت آن) به شکل طبیعی و مطابق با نیازهایش آن توصیه ها را آهسته آهسته و با تأمل و تدقیق بیشتری تمرین و درونی کند. تحلیل من از آن تجلیات، آن بود که غزل ما دارد به شکل طبیعی به سمت قالب نیمایی می رود. برگردم به بحث خودمان. گفتم که چنین اقدامات روساختی یی هنگامی موجه و مجازند که با ژرف ساخت شعر مرتبط باشند و به تجلی هنری یکی از نیازهای محتوایی یک شعر به شمار بروند. یعنی چه؟ مثلاً بیت پنجم را ببینید؛ اتفاق از این جا آغاز شده. «بد» آمده و جانشین بخشی از ردیف مسبوق شده. بعد درست در بیت بعد، باز «بلد» (جزء محذوف و تغییریافته ی ردیف) به بازی برگشته و این بار در دو سطر پایانی، جزء دیگری از ردیف اصلی (بودم) به «باشم» بدل شده. خُب، به لحاظ تکنیکی، آن عدول (بد) و رجوع دوباره بدان، چه توجیهی دارد؟ باز اگر ابتدا بخش پایانی ردیف (فعل آن؛ بودم) تغییر یافته بود و ابتدا از ردیف «بلد بودم» به ردیف «بلد باشم» می رسیدیم، و دست آخر شاعر به تغییر جزء فرعی تر ردیف (بلد =» بد) می پرداخت، توجیه تکوینی بهتری در دست می داشتیم. اما حتی همین که تا این جا عرض شد هم فقط در سطح روساخت نحوی ست و باز ربطی به محتوای روایی شعر ندارد. چه چیزی می توانسته (مثلاً) این اتفاق رویین را به مثابه ی جلوتی از محتوای تکنیکی شعر موجه تر کند؟ مثلاً فرض کنید اگر محتوای شعر از هژمونی و پیش رویِ یکی از شخصیت ها و کمرنگ شدن یکی دیگر از شخصیت ها با ما حرف می زد، و سپس این زیرساخت مفهومی، در خورده شدن و الینه شدن بخشی از ردیف تجلی می یافت، چقدر ارگان شعر منسجم تر می شد و آن کار روساختی وجیه تر. پرحرفی را بس کنم و قدری هم راجع به خود شعر حرف بزنم (طبعاً راجع به نادلخواهی هایش؛ که ارجح است و بیان آن ها البته نافی حسن های این غزل خوب نیست). به نظرم با توجه به مثبت بودن شخصیت عمومی معشوق در این شعر، در گزینش عبارت «بی معنا» به کژتابی منفی آن بی توجهی شده. همین طور هنگامی که از «تک تک» صحبت می کنیم، قاعدتاً از تعدد حرف می زنیم و باید از آن به «هجاها» برسیم و نه فقط به «هجا»؛ به عبارتِ دیگر، «تک تک هجاها» درست است و «تک تک هجا» کاربرد بیانی نادرستی ست. دو رکن پایانی منتهی به ردیف در این غزل از مابقی روان تر و سالم تر و طبیعی تر و استانداردتر از آب درآمده اند: «جایت را بلد بودم» و «ادایت را بلد باشم». بقیه ی اجزاء پایانی سطور مقفّی و مردّف، به اندازه ی این دو طبیعی نشده اند. روشن تر بگویم: ما معمولاً از «هوای کسی را بلد بودن، هجای کسی را بلد بودن، صدای کسی را بلد بودن، ابتدای کسی را بلد بودن و ردّپای کسی را بلد بودن» حرف نمی زنیم و وقتی می خواهیم از این ها حرف بزنیم، به جای فعل «بلد بودن» معمولاً از فعل «شناختن» استفاده می کنیم. با این حال، این جایگزینی فعل و شگرد کاربردی را به شرطی که توجیه موجهی داشته باشد می توان از شاعر پذیرفت. «در بی قرارِ عصر» هم عبارت غریبی شده و توی ذوق زده. مشکل با «بی قرار» است که احتمالاً جای «قرار عصر» را گرفته و خواسته همزمان به عنوان صفتی مقدم هم کارکرد نحوی پیدا کند و به نظرم نشده آنچه که می خواسته بشود؛ از بافت زبان بیرون زده. در نخستین مصراع از بیت پایانی هم حذف فعل به سلامت بیان ضربه زده و دلیل ضربه زنندگی اش هم توجیه نداشتن حذف است. ببینید؛ اگر ما (مثلاً) از جمله ی «تو رفتی»، فعل «رفتی» را طوری که قابل حدس باشد، حذف به قرینه ی معنوی کنیم، حذفِ این «رفتی» با رفتنِ «تو» تناسب خواهد داشت و این نمودِ آن خواهد بود. اما حالا برای حذف فعل «نشانه می گیرد» چه توجیهی می توانیم داشته باشیم؟ به لحاظ فرمی، به نظرم روایت خوب آغاز شده و خوب پیش رفته و خوب هم به پایان رسیده (با حل شدن در تقویم و فراری شدن زن) اما برگشتن زن در بیت آخر آن هم با تفنگ و آن هم از جنگی که مرجعش معلوم نیست، جز گیج شدن خواننده و از سرراستی خارج کردن روایت، به نظرم سودی نداشته است...

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۵
علیرضا کبگانی » دوشنبه 11 شهریور 1398
نمی شود. بنابراین این تغییر قافیه و باز برگشتن به بلد باشم به نظر توجیه پذیر می آید. در مورد برگشتن از جنگ دوست ندارم توضیح زیادی بدهم اما در مورد حذف فعل در "دارد تفنگش را...". این حذف فعل به دلیل انقطاع روایت رخ داده است و این انقطاع با فاصله گذاری نیز مشخص شده است. طبیعی است که در حالت عادی هیچگاه این توضیحات توسط اینجانب صادر نمی شد اما به دلیل اینکه نقدهای این سایت وزین جنبه آموزشی دارند، لازم دانستم این موارد را عرض کنم. بسیار ممنون خواهم بود اگر نظر شما را داشته باشم.
علیرضا کبگانی » دوشنبه 11 شهریور 1398
نمی شود. بنابراین این تغییر قافیه و باز برگشتن به بلد باشم به نظر توجیه پذیر می آید. در مورد برگشتن از جنگ دوست ندارم توضیح زیادی بدهم اما در مورد حذف فعل در "دارد تفنگش را...". این حذف فعل به دلیل انقطاع روایت رخ داده است و این انقطاع با فاصله گذاری نیز مشخص شده است. طبیعی است که در حالت عادی هیچگاه این توضیحات توسط اینجانب صادر نمی شد اما به دلیل اینکه نقدهای این سایت وزین جنبه آموزشی دارند، لازم دانستم این موارد را عرض کنم. بسیار ممنون خواهم بود اگر نظر شما را داشته باشم.
محمّدجواد آسمان » دوشنبه 11 شهریور 1398
منتقد شعر
... (ادامه) به هر روی اختلاف نظر طبیعی‌ست و دلخورکننده هم نیست. من هنوز فکر می‌کنم که جنگ بدون پشتوانه و یکهو در میانه‌ی کار سروکله‌اش پیدا شده و آن فواصل ناگفته (سپیدنویسی‌ها) بیان را قدری الکن کرده. با این حال این برداشت و احساس و درک من از ماجراست. حقایق شعری از جنس علوم تجربی نیستند که بتوان در موردشان قطعی قضاوت و محاجّه کرد. چه بسا که آیینه‌ی من ـ که شعر شما به نیت مفاهمه در آن منعکس شده ـ کج بوده باشد! پیروز و کام‌یاب باشید...
علیرضا کبگانی » دوشنبه 11 شهریور 1398
عرض ادب خدمت جناب آقای آسمان از دقت نظر شما بسیار سپاسگزارم. با برخی از نظرات شما موافق هستم و با برخی خیر که در ادامه، نه در باب توجیه که از روی طلب یادگیری بیشتر و در صورت امکان ادامه بحث عرض می نمایم. در ارتباط با تغییر در قافیه و ردیف، به نکته بسیار درستی در ارتباط با تغییر به الزام ساختار و محتوا اشاره فرموده اید. در این غزل دو گذار زمانی از یادآوری شاعر و حال برخورد شاعر و معشوقه وجود دارد که با سفید خوانی بعد از بیت پنجم نیز بر آن تاکید شده که البته در انتشار شعر قسمت سفید به خوبی دیده
محمّدجواد آسمان » دوشنبه 11 شهریور 1398
منتقد شعر
درود بر آقای کبگانی عزیز و بزرگوار. بوشهر برای من مترادف است با نوجویی و نوگویی در شعر. این را به اعتبار دوستان شاعر خوبی که در بوشهر دارم عرض می‌کنم. بنابراین شما و شعرتان برای من محترم و عزیزید و کاش می‌شد طوری این را نوشت که بدانید چقدر. همان‌طور که حدّ ارادت من به شعرتان و شهرتان را نمی‌شود مکتوب کرد و قبای نوشتار برای آن تنگ است، آن سفیدخوانی‌هایی که فرموده‌اید هم گاهی آن‌طور که در خود شعرند (که باور دارم شعر اصالتاً صداست) روی کاغذ منعکس نمی‌شوند و نشده‌اند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.