تفاوت صمیمیت و سلامت زبان




عنوان مجموعه اشعار : تا پا زه تر
شاعر : علی اسماعیلی


بزن باران ، تن خاک خدا را تازه ‌تر کن
دل تبدار و تنگم را تو بی اندازه تر کن

بزن خاموش کن هرم دم و هم بازدم را
هم از باد صبا عطرش بلند آوازه تر کن

ملولم از تناسخ های تکراری در این مشق
بپیچان نسخه‌ی نسخ مرا پر بازه تر کن

سراپا زرد گردیدم به تیر و آتش داغ
بزن از سر بزن این خاک را تا پا زه تر کن

علی اسماعیلی ، تیرماه نودوشش
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
غزل آقای اسماعیلی با همان «بزن بارانِ» آغازینش دلبری می‌کند و خواننده را [با آن ذهنیتی که مخاطبان فارسی‌زبان از درون‌مایه‌های اشعار صاف و ساده و صمیمی فولکلور دارند] در فضایی روستایی و خودمانی قرار می‌دهد. حتّی کاربرد محلّی‌تر و بومی‌نماتری مانند تازه شدن خاک [ = بانشاط شدنش] هم به کمک می‌آید و در پیایند کاربرد قبلی، حال و هوای صمیمی و باصفای زبان شاعر در این مصراع را تکمیل می‌کند. با اندکی تساهل، در مصراع دوم، دوگانه‌خوانی «دلم را بی‌اندازه، تر [ = خیس و نمناک] کن» و «تب‌داری و دل‌تنگی‌ام را بی‌اندازه‌تر [ = بیش‌تر و بی‌کرانه‌تر] کن» نیز یاری‌بخش همین ماجراست و این زنجیره را گامی به پیش‌تر می‌برد.
امّا اگر تا این‌جای کار، شرایط زبانی و اتمسفری شعر، دست ما را برای دیدن نیمه‌ی پُر لیوان و تأویل و تعبیر تفاوت‌های زبانی شعر بر مبنای صمیمیت باز می‌گذاشت، دقیقاً از مصراع سوم، وضعیت مغلوبه می‌شود! این‌جا همان جایی‌ست که باید انگشت گذاشت و تفاوت ظریفی که باعث حُسن صمیمیت زبان یا قبح سهل‌انگاری در زبان می‌شوند را تذکّر داد. بله، روان و بی‌تکلّف سخن گفتن، هم‌ارز و هم‌معنای بی‌قید و بی‌ضابطه سخن گفتن نیست. شاعر حق دارد از من بپرسد که مگر در بیت سوم چه روی داده که من از آن با تعبیر «بی‌وسواسی در زبان» یاد می‌کنم؟ پاسخ من شفاف است: درست است که «هم» چیزی را به چیز دیگری علاوه و اضافه می‌کند امّا اقتضای بیان معمول ما فارسی‌زبانان، این نیست که بگوییم «هُرمِ دَم و هم بازدَم را خاموش کن». از جا افتادن و ذکر نشدن «را»ی مفعولی در «عطرش بلندآوازه‌تر کن» به دلیل کاربردهای زبان محلّی در نیمه‌ی جنوبی کشور و نیز در بخش عمده‌ای از شعر کهن فارسی می‌توان چشم پوشید؛ امّا چطور بپذیریم که شاعر از بارانِ حیات‌بخش خواسته باشد که زندگی را متوقف کند؟ و چرا باید چنین چیزی از باران بخواهد؟ بله، شاعر آشکارا از باران می‌خواهد که هرم دم و بازدمش را متوقف کند! می‌دانم که بیت بعدی غزل، تابلوی نومیدی شاعر را برافراشته امّا آیا دست کم منطق این‌که باران بتواند باعث مرگ باشد، چیزی‌ست که بتوان آسان با آن کنار آمد؟ توجه داشته باشید که شاعر، نه سیل و نه زلزله و نه صاعقه؛ بلکه باران را به جای الهه‌ی مرگ تنفیذ کرده است. خُب؛ حق داریم بپرسیم چرا یا خیر؟ حق داریم در نصّ شعر به دنبال ضرورتی توجیه‌گر برای این مضمون باشیم یا نه؟ از این‌که کاربرد «گردیدم» [با وجود سابقه‌ی فراوانش در شعر کهن فارسی] از آن صمیمیت آغازین شعر در حیطه‌ی زبان کاسته است، چشم می‌پوشیم و می‌گذریم. امّا شما بگویید؛ چگونه برای «داغ»، «تیر و آتش»ی تصوّر کنیم که باعث سراپا زرد شدنِ شاعر شده است؟ و چگونه از این دو سطر عجیب و مبهم در این شعر بگذریم و معناشان کنیم؟؛ یکی «نسخه‌ی نسخ مرا پر بازه تر کن» و دیگری «این خاک را تا پا زه تر کن»! آری؛ زبان، همه‌چیزِ یک شعر نیست... و در عین حال، زبان، همه‌چیزِ هر شعری‌ست.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.