دو لبۀ شعر



عنوان مجموعه اشعار : عنوان ندارد
عنوان شعر اول : یا حمید
ای خدای آسمانها "یا حمید"
آفرینِ کهکشانهای مدید
آن که بر پاشم به زاری، جز تو نیست
بنده را مسکین که کاری جز تو نیست
ای تمام هستی‌ام ذکر تو باد
می‌شود اعضام با ذکر تو شاد
حمد میگویم تو را، معذور دار
که‌ات به حمدم میکنم تحقیر و خوار
من کجا نام تو سبحانِ عظیم
می‌توانم برد ای ربِّ کریم
بنده مربوبم و ربم تویی
فاتحم گر ذکر بر لبّم تویی
ای توام روز و شب و لیل و نهار
می‌نخواهم جز به نام تو قرار
کی مرا تفهیم سبحانِ تو شد؟
"ماعرفناک"ند از تو، جز تو خود
بر لسان انبیا افزون تویی
بر زبان من چگونه چون تویی
ای که روح از هیبتت جان باخته
بل محمد قدر تو نشناخته
نقطه‌ای از باء بسم‌اللهِ تو
اخ و دامادِ رسول‌الله تو
بر زبان میرانم این، بی‌واهمه
"ای فدای تو حسینِ فاطمه"
حال می‌خواهد شود بهر تو مست
ذره‌ای رنجور، پستِ پستِ پست

ای محمد، ای علی، ای فاطمه
ای امان‌الله در هر واهمه
می‌شود آیا شبی یاری کنید
بهر امداد کسی کاری کنید
قطره‌ای افتاده‌ام بر پایتان
تا شوم نابود در دریایتان
....
ای همه ذرات عالم از تو پر
من چرا غافل ز تو بر خواب و خور
ای به امرت روز روشن مظلمون
ماه و خورشید و عطارد یسبحون
امر کن یا رب تو ای ربِّ عزیز
تا بگردد در میانشان زهره نیز

عنوان شعر دوم : انتظار
عکسی هم از تو نیست تماشا کنم تو را
سنگ صبور گریه‌ی شب‌ها کنم تو را
امروز هم نیامدی تا صبح از خدا
می‌خواهم آنکه حاجت فردا کنم تو را
با این تن نزاری و با این دو چشم خون
چیزی نمانده است که سوا کنم تو را
زیبنده نیست بر شما این وصله‌ی نه‌جور
زان رو میان انجمن پروا کنم تو را
اما بعید نیست بیایی و بعد از آن
زیبا شوم به دیدنت، زیبا کنم‌ تو را
از ظلمت و تباه و سیاهی رها شوم
روشن چراغِ دیده‌ی بینا کنم تو را
...
من سر به کس نمی‌دهم بر بوی آن شبی
کز در درآیی و سری در پا کنم تو را

عنوان شعر سوم : شراب میخواهم

دوای حال نزارِ خراب می­خواهم
مدام مستم و دم­دم شراب می­خواهم
کویرِ خشک و رهِ دور و من تشنه
به ساقی ام برسانید...آب می­خواهم
جهان و هرچه در آن است را به بیداری
نخواهم و رخ او را به خواب می­خواهم
ز هرچه غیر تو باشد گسستم و شاید
که اتصال تو را بی حجاب می­خواهم
طریق گم شد و شب تار، چشمه­ی نوری
میان این همه وهم و سراب می­خواهم
برآی جان جهانم که دم به سینه شکست
که من نفس نه به روز حساب می­خواهم
کجاست تیغ دلیری؟! که گفته است شبی
محاسنی که به خون شد خضاب می­خواهم
نقد این شعر از : آرش شفاعی
شعرهای شما دو لبه دارد. دو وجه و دو صورت که باید هردو را دید. اول اینکه شعرهای شما مشخص کنندۀ این است که در ادبیات قدیم کمابیش مطالعه دارید و این مطالعات در شعر شما درپای خود را نشان می دهد. دوم اینکه شما برخلاف خیلی از شاعران امروز که تکنیک دارند اما حرف ندارند، اتفاقاً مضمون و موضوع برای گفتن کم ندارید و این خیلی خوب و قابل ستایش است. این یک لبۀ شعر شماست اما شعرتان لبۀ دیگری هم دارد. سویۀ دوم شعرشما را هم باید دید. این سویه به ما می گوید شما بیش از اینکه تحت تأثیر دریافت ها و خلاقیت های خود از جهان هستی باشید و در سرودن شعر به زبان روزگار خودتان و به تخیل و آفرینشگری ذهن و زبان خودتان متکی باشید، به اطلاعات و سواد ادبی تان متکی هستد و ناخودآگاه منابع خلاقیت خود را از آنجا بیرون می کشید. بگذرید این حرف را کمی برایتان بیشتر توضیح بدهم. شعرهای شما را که می خوانم احساس می کنم یکی از شاگردان مولانا یا شاعری مثل فروغی بسطامی در برابر استاد نشسته بوده است و جواب استاد را با همان زبان و همان نگاه به زبان شعر می داده است. مولانا در قرن هفتم هجری زندگی می کرده است و ما دربارۀ قرن پانزدهم هجری صحبت می کنیم اما زبان شعری شما و ایشان، هیچ تغییری نکرده است. شاید بگویید این که انسان از شاعری بزرگ تأثیر بپذیرد چه ایرادی دارد؟ ایراد وقتی ایجاد می شود که تحت تأثیر آن شاعر بزرگ، فکر و ذهن و اندیشۀ شاعر نیز تحت تأثیر قرار گیرد و شاعر همان حرف هایی را بزند که شاعر بزرگ اصلی زده است. زبان شعری بخصوص در این شعرها تقلیدی از کار درمی آید و تا زمانیکه شاعر سعی نکند از زیر سلطۀ زبانی شاعر اصلی و بزرگ درنیاید، هیچگاه نمی تواند در شعر به استقلال در ذهن و زبان برسد.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.