قافیه‌ی بی‌کُلاه




عنوان مجموعه اشعار : عاشقانه ها
شاعر : سعید اکبری


عنوان شعر اول : بی پایان
وفاداری برایش سخت، بی مهری ولی آسان
مرا تنهای تنها کرد با غم های بی پایان

همان دیدار اول با دلی اندوهگین گفتم:
مگر عاشق تر از من میشناسی؟ گفت: بسیاران!

چه حالی می شوی وقتیکه عمری شاعرش باشی
ولی آخر غزل های تو باشد از خودش پنهان

غمش را سالیانی آنچنان در دل نهان کردم
نمی دانم که حالا هست صاحبخانه یا مهمان

برایش همچنان میگریم و تسکین نخواهد شد
چنان ابری که دارد چشم هایش خیسیِ باران

عنوان شعر دوم : دلتنگی
ای دوست، دمی با من تنها سپری کن
از کوچه ی دلتنگی من هم گذری کن

در عشق جوانمرد بمان، گاه به گاهی-
یادی اگر از خیر کسی میگذری کن

لب های تو پیغام رسان غم عشق است
با بوسه ندادن به کسی خوش خبری کن

درسی که فراق تو به من داد همین بود:
کمتر گله از بی کسی ات با دگری کن

خاکم که تو هر شکل بگویی بپذیرم
ای غم، چه خیالی ست شما کوزه گری کن!

عنوان شعر سوم : دوستی
هرکار میکردم بماند بی ثمر میشد
ای کاش عمر دوستی ها بیشتر میشد

آنکه به پایش عمر خود را صرف میکردم
میگفت با من داشت اوقاتش هدر میشد

بار سفر را بست و انگاری نمیفهمید
با هر قدم چشمان من هی داشت تر میشد

با گریه هایم آشنایش کردم، اما اشک-
بر سنگ شاید ، بر دل او بی اثر میشد

باید کمی از "بیقراری" شعر میگفتم
شاید که از احوال من هم باخبر میشد
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل. برای شاعری بیست و یک ساله این غزل ها فوق العاده کارنامه ی خوبی هستند. و با دانستن این که شاعرشان خراسانی ست، از این سطح از کیفیت تعجب نخواهیم کرد. غزل اول انصافاً غزل خوش ساخت و خوبی ست. وزن روان و متنتنی که مناسب انتخاب شده و کشش دارد، نقش مهمی در فلاح و رستگاری شعر داشته. غیاب ردیف هم وزنه و لنگر موسیقی پایان سطور و ابیات را روی قافیه سنگین تر کرده و بر موسیقی شعر افزوده است. غزل غزلی ست عاشقانه و فراقی، با ابیاتی کم شمار که انتظار ما را از کیفیت تک تک بیت ها بالا می برد. بر این شعر یک نقد مهم و غیر قابل اغماض وارد است و چند نقد سلیقی. نقد اصلی به بیت پایانی این غزل راجع است؛ ما در زبان مان «تسکین شدن» نداریم. اگر بخواهیم مترادفی برای آرامش یافتن و بهبود پذیرفتن از این ریشه ی عربی در زبان کاربردی فارسی بیابیم، به «تسکین یافتن» خواهیم رسید و بس. بنابراین با توجه به مصراع دوم، باید مصراع نخست بیت واپسین را این چنین تصحیح کنیم که: «برایش همچنان می گریم و تسکین نخواهم یافت». می دانم که مؤخره ی «تسکین نخواهم یافت» موسیقی را قدری کرخت می کند و از طنین می اندازد اما این کندی موسیقایی را قطعاً باید به نادرستی نحوی و بیانی ترجیح داد و مرجح دانست. به نظرم اگر این نکته ی کوچک در این غزل اصلاح شود، ایراد اساسی دیگری در آن نخواهیم یافت. اما چند نقد سلیقی هم می توان بر این غزل وارد کرد. یکی این که در همان بیت اول، در مصراع نخست، حذف فعل اگر رخ نمی داد، بیان روان تر می بود. لااقل اگر یکی از دو فعل حذف شده (است) می آمد و دیگری به قرینه ی لفظی حذف می شد، بیت (یا بهتر است بگوییم مصراع) نحو لطیف تری می یافت. حتی می شود برای «بی مهری» مترادف دیگری مطابق با وزن یافت و به این شکل از مصراع هم فکر کرد که: «وفاداری برایش سخت بود و...». حسن این شکل پیشنهادی اخیر، آن است که ماضی بودن فعل در مصراع اول (مطابق با «کردِ» ماضیِ مصراع دوم) شاکله ی نحوی درست تری به بیت خواهد داد. حذف اما همیشه بد و مخرب و مضر و نادلنشین نیست. مثلاً در بیت دوم، به نظرم حذف «در» از آغاز مصراع نخست، لحن بیان را امروزی تر، به محاوره نزدیک تر، و در نتیجه صمیمی تر کرده است. طرفه این که حالت رسمی ترِ «بسیاران» در همین بیتی که مصراع نخستش آن قدر صمیمی ست، به گمانم مخل بافت زبان نشده و با طنز خفیف و لطیفی که در خودش پنهان دارد، بسیار خوش نشسته. نتیجه ی مجموع این تحلیل ها در خصوص بیت دوم، به ما می گوید که با بیتی به غایت درست و درمان و خوش ساخت و دلنشین رو به روییم. در بیت سوم، پیشنهادم برای دوست شاعرم تغییر «غزل های تو باشد» به «غزل هایت بماند» است. چرا به نظرم این صورت و این شکل بهتر است؟ از طرفی «تو» هرچه پنهان تر باشد، شائبه ی حشو در آن کمرنگ تر است. ثانیاً در «ماندن» علاوه بر «بودن»، طول مدت هم نهفته است. یکی از کارهای ما (وظایف اجرایی ما) به عنوان شاعرانی که ابزار ارائه ی هنرشان زبان است، ور رفتن و کنکاش با زبان است و قانع نشدن به اولین صورت های نحوی که به خاطرمان می رسند، برای ارائه ی درخورترین واژه های متناسب با محتوایی که قصد ارائه اش را داریم. در کاربرد «خودش» هم در این بیت، باز نزدیکی به زبان بی تکلف کاربردی محاوره و روزمره (که یکی از مهم ترین دستاویزهای القای صمیمیت و افزودن چاشنی آن به کلام است) به چشم می آید و مغتنم است. در بیت چهارم هم به نظرم نحو ایراد دارد و حذف یک «که»ی مهم بین دو مصراع، کار دست بیت داده است. راه حل اصلاح این بیت به گمانم یکی از این دوست؛ یا افزودن «که» به آغاز مصراع دوم و بازسازی نحوی مصراع دوم به نحوی دیگر، و یا گنجاندن چیزی شبیه به «از بس که» در مصراع نخست به جای «آنچنان»، و خلاصه بازسازی مصراع اول. حالا که فکرش را می کنم، بر نکته ای که در آغاز این فراز به عنوان نقد اساسی عرض کردم (و راجع به بیت آخر این غزل بود)، باید لزوم اصلاح بیت چهارم را هم افزود. ماجرا در این بیت، سلیقی نیست و کاملاً مبنای نحوی دارد. این بیت چهارم، یک امتیاز ویژه هم دارد؛ این تنها بیتی ست که شاعر در آن «مضمون» ساخته؛ هرچند کلاسیک و هرچند نه چندان غیرتکراری و نو، اما بالأخره مضمون است و ارزش خودش را دارد. به همین دلیل، حتماً ارزش وقت گذاشتن و اصلاح را دارد. تا یادم نرفته بگویم که در این غزل، «برای کسی گریستن» هم از آن مواردی ست که از کاربردهای محاوره ی زبان بهره جسته، ارتزاق کرده و غنا یافته است. در مورد غزل دوم ـ که این هم غزل خوبی از آب درآمده ـ سه نقد اساسی تر به ذهنم می رسد. یکی در مورد قافیه است. به قوافی این غزل بنگرید؛ همه ی قافیه ها به «ی»یِ مشدد و تکیه دار و تأکیدمند ختم شده اند. تنها کلمه ی «گذری» در این میان این چنین نیست و سرش بی کلاه مانده. شک نکنید که این دیگرگونی آوایی، حیثیت و هویت قافیه را که تمام عِرضش موسیقایی ست تهدید کرده و به خطر انداخته است. دومین نقد اساسی ام بر این غزل، به بیت چهارم راجع است. منطق این بیت، مجاب کننده و قانع کننده نیست. خواننده نمی تواند بفهمد که از کجای مصراع نخست می توان مفاد مصراع دوم را درس گرفت؛ از فراق چطور می توان این عبرت را گرفت که نباید گلایه از بی کسی را با دیگران مطرح کرد؟ نقد اساسی آخرم بر این غزل راجع به بیت آخر است و بر این بیت دو نقد دادم. اول این که در میان تصاویر این بیت، جای اشک یا چیز دیگری که خاک را شکل پذیر کند (گِل کند) خالی ست. حقیقتاً خاک شکل پذیر نیست. می دانم که حضور «خاک» آن هم به شکل «خاکم» واجد نوعی اظهار ارادت و فروتنی هم هست و این دست مریزاد دارد اما باید برای منطقی شدن مضمون بیت هم فکری کرد... که به نظرم اگر پای اشک به نوعی وسط می آمد این نقیصه بر طرف می شد. نقد دومم بر این بیت، حضور همزمان و توأمان «تو / شما»ست. قبول دارم که در «شما»ی مؤخر، نیشخند و طنزی هست و این خوب است اما باز برای تنافرش با «تو» نامیدنِ طرف خطاب در همین دو قدم قبل، نمی توان توجیهی آفرید! یکدستی خطاب، یکی از انواع یکدستی و تناسب است که حتماً باید در کار شاعر رعایت شود. بیت نخست از شعر سوم، مصراع دوم عالی یی دارد؛ زمزمه پذیر و ضرب المثل وار. چون یادداشت طولانی شده، خیلی خلاصه عرض کنم که بهترین بیت این غزل، بیت چهارم آن است و در این شعر، اساسی ترین ایراد، موسیقیِ «آن که» است در آغاز بیت دوم، که وزن را خراب نکرده اما از گوش نوازی دور کرده. مابقی شعر را می توان از حداقل های یک شعر خوب برخوردار دانست.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.