تظاهراتِ بی‌هدف




عنوان مجموعه اشعار : تا به کی
شاعر : سینا شکیبا


عنوان شعر اول : قفس
تا به کی قلبِ کوه را بکنم
تا که اسطوره‌ای رقم بزنم
بخت من با یزید خوابیده‌ست
تا قیامت وبال خویشتنم
مثل نودختران عهد قدیم
سبزه ها را اگر گره بزنم
با غزل‌هایِ سرخِ درد‌آلود
بویِ خون می‌تراود از دهنم
درد چندین هزار ساله‌ی عشق
می‌چکد از گلوی پیرهنم
برف پیری نشسته روی سرم
گرد حسرت لمیده بر کفنم
خسته از این همه قفس بودن
در تکاپوی آسمان شدنم

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این غزل با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل. در نظّاره ی نخست، دو سه نکته ی مهم از این شعر به ذهن می رسد؛ اول این که دوست شاعر ما، خواسته یا ناخواسته (بر اساس ورزیدگی ناخودآگاهش) شعرش را در زبان سهل و ممتنعی ارائه داده. به بیت ها و مصراع ها نگاه کنید؛ معمولاً جمله در تمام شان تمام است و هیچ کدام از ارکان دستوری جا به جا یا حذف نشده اند. این روانی سخن و سلامت و سلاست بیان، اتفاقی نیست و خواه ناخواه نمره ی مثبت خوبی در نزد مخاطبان خاصّ شعر دارد. دومین نکته، توفیق شاعر در نگذشتن و کم نگذاشتن از ارکان، با وجود کوتاهی وزن است. در مجال اندک عروضی یی که شاعر در اختیار داشته، خوب توانسته از پس حرف زدن و در عین حال به لکنت نیفتادن بربیاید. سومین نکته ی شایان توجه، به قافیه مربوط است. از قافیه های این شعر خوب چه درس هایی می توانیم بیاموزیم؟ در فقدان ردیف، طبعاً و قهراً بار اصلی موسیقی کناری بر دوش قافیه افتاده. این را کنار آن فراز از سخن قبلی ام بگذارید که: جمل در ابیات تمام اند. ختم شدن سخن به «میم» نیز با بسته شدن ناگزیر دهان، به شکلی نمادین و البته آوایی، خود القاگر خوبی برای پایان سخن است. در ساخت صرفی قافیه ها هم شاعر کوشیده از اقسام کلمات ممکن بهره بجوید؛ هم فعل [که با در نظر گرفتن تکرار «بزنم» و ضمن محسوب کردن «اَمِ» ( = هستمِ) «خویشتنم» و «شدنم»، بسامد اصلی را در شعر دارد]، و هم «میمِ» مضافٌ الیهی. با این حساب، شاعر از سه شکلِ مختلفِ صرفیِ هم نغمه، تنوع خوبی به ساختار قوافی اش داده. غزل، غزلی حدیث نفسی ست؛ نه فقط راوی حس و حال و عواطف، بلکه حاکی از اندیشه های شاعر. تا این جا هم بر توفیق موسیقایی شاعر صحه گذاشته ایم و هم بر حضور بارز و کارآمد اندیشه و احساس در کار او. سه رکنی که هر سه از درگیرکنندگان خواننده اند. یکی شان گوش مخاطب را می گیرد و به سوی شعر می کشاندش تا راغب به شنیدن و التذاذ سمعی شود، یکی شان دلش را درگیر می کند و به همنوایی و همذات پنداری وا می داردش، و یکی محتوا و درون مایه ی مطلوب شاعر را با او در میان و با او به اشتراک می گذارد. و آن دو تای اولی زمینه ساز توفیق این سومی هستند. اما می دانم و می دانید که این همه هنوز شعر نیست. خیال و تخییل در شعر مهم است و چنان که گفته اند و می گویند، مهم ترین. بخشی از بار کارگاه خیال سازی این شعر، بر دوش تلمیح بوده؛ فی المثل در همان بیت نخست و ارجاع به داستان شیرین و فرهاد. چنین آغازی در همان «ب»ی بسم الله، تکلیف یک چیز دیگر را نیز با خواننده روشن می کند؛ این که بخشی از دغدغه ی شعر و شاعر، عاشقانه است. هرچند در ادامه ی شعر، جز در تصویر «سبزه گره زدنِ» بیت سوم، ردپایی از عشق ورزی در شعر نیست، اما می خواهم خوش بین باشم و آغازیدن از عشق را به حساب ذکاوت شاعر بگذارم در به دست آوردن دل خواننده ی غزل و نمک گیر کردن و پابند کردنش و دعوتش به درون شعر و ترغیبش به ادامه. در این بیت نخست، در «قلبِ کوه» اشارتِ ضعیف اما بالأخره موجودِ دیگری هم وجود دارد؛ دل سنگ بودن. پاسخ این که چرا «کوه را بکنم» نه و «قلب کوه را بکنم» بله، می تواند همین لطیفه باشد؛ این که این کوه خودمم و آنچه کنده شده و می شود، آنچه در حال کندنش بوده ام و احتمالاً هستم، دلِ سنگِ خودم است؛ گونه ای از خوداتّهامی. پس گلایه ای ضمنی هم از خویشتن در این جا به تناظر ماجرای عاشقانه ی شعر آغاز می شود و به ابیات بعد ـ که تماماً دیگر از این جنسِ حدیث نفسی اندوه آلود و بثّ الشکوی گونه اند ـ تسرّی و گسترش می یابد. بر جزئیات بیت دوم اما و اگری دارم! این که بگوییم: «بخت مان به بخت یزید مانند است از این حیث که تا قیامت بدبختیم» سخن قانع کننده ای می تواند باشد. تازه به ترصیعِ تلمیح هم آراسته است. بسیار خوب. حتی از این که چرا پای یزید ناگهان در این معرکه به میان آمده هم می توان به لطایف الحیلی درگذشت و بر آن چشم بست. (سال ها پیش، زمانی که من دبیرستانی بودم، فیلم شوکران در سینماها اکران می شد. گمان کنم کارگردانش بهروز افخمی بود. در آن فیلم، هدیه تهرانی نقش پرستاری را بازی می کرد که دل یک مرد متأهل را می لرزاند. پرستاران اعتراض رده بودند که: به ما توهین شده. پاسخ کارگردان برای من جذاب و آموزنده بود: بالأخره زنِاین نقش باید شغلی می داشت یا نه؟! هر شغلی می داشت، به صاحبان همان شغل بر می خورد!!! شاید قیاس مع الفارق باشد اما توجیهم برای پذیرفتن حضور یزید در این بیت هم از همین جنس است؛ نفسِ استخدام تلمیح که در این جا مضر نبوده. بالأخره باید پای تلمیح دیگری به میان می آمد دیگر. حالا چه یزید و چه یوسف. البته چه بهتر که ذهن خواننده می توانست از فرهاد به شخصیت نزدیک تری برسد ولی نفس حضور یزید را هم می توان پذیرفت و بر آن خرده نگرفت). اما اعتراض اصلی ام به این بیت، به «یزید» نیست؛ به «خوابیدن با یزید» است. می دانم و درک می کنم که شاعر می خواسته تأکید سخنش را روی «خوابیدنِ بخت» بیندازد امّا محرمانه عرض کنم که تعبیرِ «با کسی خوابیدن» القای غالب تری دارد و متأسفانه آن تصویر ناخواسته را در ذهن پررنگ تر جلوه می دهد! بر بیت سوم، دو نقد دارم: یکی این که این «اگرِ» حاضر در این بیت، پادرهواست. بالأخره نمی توان فهمید که باید این بیت شرطی را در ادامه ی بیت قبلی خواند یا در آغاز بیت بعد؟ یعنی باید این فراز از شعر را این طور بفهمیم و معنی کنیم که: «اگر مثل دختران قدیمی سبزه ها را گره بزنم هم بخت من با یزید خوابیده و تا قیامت وبال خودم هستم»؟ یا این طور: «اگر مثل دختران قدیمی سبزه ها را گره بزنم، با غزل های سرخ دردآلود، از دهانم بوی خون می تراود»؟ طبعاً پاسخ اولی ست. امّا این که این پاره ی طبیعتاً و معمولاً در آغاز آمدنی (در نحو مرسوم) مؤخر شده، به نظرم به بیان ضربه زده. نظر شاعر چیست در مورد این که این بیت (بیت سبزه) را به قبل از بیت یزید منتقل کنیم؟ نکته ی نادلخواه دوم در این بیت، «نودختر» است. می دانم و می فهمم که این تعبیر را مثلاً در تقابل با «پیردختر» می توان پذیرفت (و چه بسا که «پیردختر» اگر در وزن می گنجید، در این جا بهتر جواب می داد!) اما در مجموع، این «نو» حضور شبهه ناکی در این جا دارد؛ شبهه ی حشو! مگر این که دل مان را به تقابل «نو» و «قدیم» خوش کنیم و این صدای خوش را به آن کچلی ببخشیم! الآن که چشمم از روی بیت «غزل های خون آلود» ـ که بیت خوبی هم شده ـ می گذرد و به بیت «درد چندین هزارساله ی عشق» می رسد، می بینم که این بیت هم با بیت مطلع بی ارتباط نیست. در بیت ««برف پیری»، «لمیدن» بسیار خوب و بجا استخدام شده است؛ در حالتی متناسب با «کفن». خیال خوش بختانه در تمامی بیت ها پررنگ است. یکی از دوستان ما می گفت: «صادق هدایت در توپ مروارید، یک چاقو برداشته و چرخیده دور خودش. هر چیزی را که اطرافش بوده، زخمی کرده!؛ به عالم و آدم تاخته». این غزل هم اینچنین است. در همین ابیاتِ اندک شمارش مدام گلایه می کند و خصوصیت غالبش همین شاکی بودن است. امّا نکته این جاست که نهایتاً نمی توان فهمید که حرف حساب شاعر چه بوده و خلاصه چه چیز یا چه چیزهایی موجب دغدغه مندی اش شده، اندوهگینش کرده و مایه ی گلایه ورزی اش شده است؟ بیت ها منفرداً خوب اند امّا معلوم نیست دسته جمعی به دنبال احقاق چه حقّی اند؟ درست به همین دلیل است که جز همین شکایت گری، نخ تسبیح و خطّ سِیر و محور عمودی قوی یی در این غزلِ قابل اعتنا به چشم مان نمی آید.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.