تته‌پته



عنوان مجموعه اشعار : آشتی شعر با من
عنوان شعر اول : تئاتر زمونه
وقتی شکست، آدمو تهدید می کنه
آدم تو هر رقابتی تردید می کنه

نفرین به زندگی که منو داره هر دفه
توو امتحانِ تجربه، تجدید می کنه

اینجا گناه شرطیه و حکم مصلحت
رسماً دروغگوییو تایید می کنه

حتی به آسمونِ خدا هم امید نیست
از بس هوایِ دلهره تولید می کنه

هیچ آدمی نیومده شاکی بشه از این
ظلمی که ابرِ تیره به خورشید می کنه

من خسته‌م از تئاترِ زمونه... خدا چرا
هر سانس، هی بلیطمو تمدید می کنه؟

می ترسم از گذشتِ زمان، مدتیّه که
آیندَه‌مَم منو داره تهدید می کنه!

عنوان شعر دوم : لیلا بر نمی گردد
هر بار که محکم گرفتی در بغل من را
آهسته آهسته به خود کردی بدل من را

از بس که دستان تو حالم را بلد بودند
احساس می کردم تو از روز ازل، من را...

وقتی گذر می کردم از این کوچه ها با تو
چشم حسودان -مردهای این محل- من را...

آنقدر از تو شعر می گفتم، که می گفتی:
{دیوانه، داری می کنی ضرب المثل من را؟! }

حتی زمان هایی که باهم بحثمان می شد
بیرون می آوردی تو از عمق جدل من را

آری، خلاصه با تمام مهربانی هات
دیوانه کردی بانوی قول و غزل! من را
#
اما چه شد رفتی؟ نمی دانم هنوز این را
ای کاش می دادی دم آخر بروز این را
شعر آمده؛ «یاد تو» را آورده؛ می گوید:
{شاعر! بگیر و قدّ آغوشت بدوز این را

باید که تن پوشش کنی، تقدیر تو این است
شاید فراموشش کنی، تقدیر تو این است
آتش گرفته زندگیت از داغ دلتنگی؟
باید که خاموشش کنی، تقدیر تو این است

او رفته و دیگر به اینجا بر نمی گردد
مانند صیدی که به دریا بر نمی گردد
مجنون نکن خود را، بیابانی نشو اصلاً
حتی بمیری باز لیلا بر نمی گردد! ...}

آنقدر از تو شعر گفتم، «یاد تو» شاکی ست:
{بس کن! تمام شهر فهمیدند لیلا کیست
دیوانه! او دیگر برایت زن نخواهد شد
جز تو تمام شهر می دانند او با کیست}
#
بس می کنم! اما نه تنها شعر گفتن را
از تو چه پنهان خوبِ من! امشب اجل من را...

عنوان شعر سوم : اعتراف
مرا حتی اگر از خود برانی، عاشقت هستم
دگر وقتش شده، باید بدانی عاشقت هستم

نمی‌دانم که تصمیمت چه خواهد بود، در هر حال
کنار من بمانی یا نمانی عاشقت هستم

اگر شاعر شدم بی‌شک دلیل اولم این بود
که روزی در غزل‌هایم بخوانی عاشقت هستم

سپس كلّ جهان این شعر را از بر شوند و بعد
به تو ثابت کنم با هر زبانی عاشقت هستم

برای من، که عشق ایده‌آلی مثل تو دارم،
برای تو، که اینقدر آرمانی عاشقت هستم،

چه چیزی بهتر از اینکه بفهمم دوستم داری؟
چه چیزی بهتر از آنکه بدانی عاشقت هستم؟
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه شعر از «استاد» قیاسی که از دوستان من است و شاعری ست همنام من! ایشان در یادداشتی که در حاشیه ی شعرهای ارسالی نوشته اند، این بنده ی حق را با بزرگواری و احتمالاً‌از روی رفاقت، این گونه خطاب کرده اند و من هم به حکم ضرب المثلِ فارسیِ هنوز رایج در هندِ «من تو را حاجی بگویم، تو مرا حاجی بگو»، استاد نامیدم شان تا بی حساب باشیم! امّا شعرها... شعر اول، غزلی ست با زبان محاوره، معطوف به حدیث نفسی وجودگرا؛ واجد دغدغه های متفلسف که آمیغی از مایه های عاطفی (نگرانی) و اندیشگانی اند. تا این جا با همین تلقی می توان گفت که وجه احساس و اندیشه در شعر تضمین شده است [البته اندیشه در این شعر، رویکردی فرافکنانه دارد؛ تقصیر کاستی ها را تماماً بر دوش بخت و بازیگران بیرونی می بینیم]. بار خیال را هم در بیت های شعر، تشبیه ها و تشخیص ها کم و بیش بر عهده گرفته اند. از این مقدمه ی توصیفی مجمل که بگذریم، باید عرض کنم که در مورد این شعر خوب، چند نکته ی منتقدانه هم به ذهنم می رسد که آن ها را از دوست شاعرم دریغ نمی کنم. نکته ی اول این که به نظرم در ساختار شعر، اگر بیت پنجم یک پله بالاتر بنشیند، با توجه به حضور «هیچ آدمی» در این بیت، نزدیک شدنش به بیت ««این جا دروغ شرطیه» متناسب تر است. به این ترتیب، دو بیتی که پای خدا را وسط کشیده اند هم از روی خوش اقبالی در کنار هم قرار خواهند گرفت. نکته ی دوم این که در نظر اول، ماجرای «تمدید بلیت» را نپسندیدم؛ چون معمولاً بلیت را تمدید نمی کنند! اما بعد که تلاش کردم منعطف تر و منصف تر به قضیه (قضیه ی مضمونی بیت) نگاه کنم، مسأله برایم حل شد و حتی شکلی استتیک و مقبول گرفت. نکته ی سوم به مکث ناگزیر و البته نابجای بین مصاریع بیت پنجم مربوط است. رفتن از پایان مصراع اول به آغاز مصراع دوم، خواسته ناخواسته مستلزم وقوع مکث است و این مصادف شده با «این»ی که وابسته ی شدیدِ «ظلم» است و نیازمند مجاورت آوایی با آن. از این روست که می گویم در این بیت با آن که نحو کامل و سالم است، اما وجه آوایی بیت آرمانی نشده. البته اصراری به تغییر این فقره ندارم چون احتمال سلیقی بودن دریافتم را می دهم. نکته ی چهارم به بیت آخر مربوط است که ـ صادقانه بگویم... ـ اصلاً در تراز بقیه ی بیت ها از آب در نیامده و بیت خوبی نشده. در این بیت، قوزِ «نبودنِ حرفی تازه» (تازه، هم در قیاس با دیگر ابیات همین شعر و هم در عیار شاعرانگی خلاقانه و آفرینشگر و دریافت مند، و هم در منظره ی کلّی ادبیات مسبوق) بالای قوزِ «مسأله ای آوایی» نشسته که «مدّتیــّـه» حادثش کرده. تازه وامدار بودن بیت به قافیه ی تکراری را هم که بر این ها علاوه کنیم، حق خواهیم داد که خلاصه بیت اصلاً قابل دفاع نیست و نشده آنچه باید می شده. نقدهایم بر این شعر، همین چند گزاره بود. در این شعر، توجهات متناسب آوایی / محتوایی شاعر را هم قدر می دانیم؛ مثلاً در «سینِ» القاگرِ سردی ملازم با فرودِ موسیقاییِ «شکست»، و تته‌پته‌ای که واج آرایی «ت» در بیت اول القاگرش است (متناسب با تردید)، تناسب لفظی «تجربه و تجدید» در بیت دوم، بازدم حاصل از «ه» در «هوای دلهره» در بیت چهارم، توی ذوق نزدن واژه ی بیگانه ی «سانس» (که باید خدا را بابتش شکر کرد)...؛ مواردی که اگر هم اتفاقی به دنیا آمده باشند، حاکی از ناخودآگاهِ غنی و فربه ی شاعرند. از ستایش متلک اعتراضی و تعریضی قابل تأویل به «سیاست و اجتماع» امروز که به واسطه ی «این جا و حکم مصلحت» در بیت سوم آمده هم نباید غافل ماند. اما شعر دوم. این شعر را از بابت جسارتِ ساختی اش تحسین می کنم؛ شاعر غزل را به مجموعه ای از «دوبیت» ها پیوسته که فارغ از تناسب یا عدم تناسب و خلاصه پشتیبانی شدن یا نشدن این ترفند (ادامه یافتن این قالب با آن قالب یا تغییر فاز قالبی شعر) توسط محتوا، کار روساختیِ بدیعی ست. تصویر بیت اول، میخکوب کننده است و بانگ زهازه را در نهاد خواننده ی منصف پژواک می دهد و کاملاً مناسب یقه کش کردن مخاطب به داخل بنای شعر است. در بیت دوم به نظرم در شکل کنونی سپیدخوانی بیت (محذوفاتش) بیش از حد مبهم و غیر قابل حدس است. نهایتاً می توان آن را این طور تمام کرد که: «...نوازش می کرده ای». پیشنهادم به شاعر، تبدیل «از» به «در» است. این طوری، بیت می تواند علاوه بر اغراق، عاطفه ی غنی تری هم پیدا کند و مضمونش هم شگفت انگیزتر (هرچند قدری کفرآمیزتر!) شود؛ به این ترتیب، بیت این طور کامل خواهد شد که: «...آفریده ای». پیشنهاد است صرفاً البته! در بیت چهارم، مصراع دوم به نظرم نباید سؤالی باشد. در بیت پنجم، «بیرون آوردن از عمق جدل» نه معنای قابل فهم قطعی یی دارد (بحث را تمام می کردی یا قانعم می کردی یا چه؟)، و نه به روانی تعبیرات دیگر این شعر است؛ آن هم با انتظاری که زبان صمیمانه ی مابقی شعر در ما ایجاد می کند. همین باعث شده که قافیه ی «جدل» نتواند طبیعی جلوه کند. در «قول و غزل»، «قول» می تواند به برکت تعبیه ی بیتی پیشینی، معنای «قول [دادن]» ایهام مطلوبی بگیرد. در شکل کنونی فقط تعبیر مرسوم «قول و غزل» بی هیچ کار کشیدنی استخدام شده. پاره ی دوم شعر با این سؤال آغاز می شود که «چه شد رفتی؟». وقتی که می پرسیم «چه شد رفتی؟»، داریم از واقعه ای می پرسیم؛ برعکسِ «چرا رفتی؟» که می تواند شامل ماوقع یا انقلاب احساس درونی و ناپیدا یا هر چیز دیگری باشد. اگر «چیزی شده باشد» که باعث رفتن معشوق شده باشد، قاعدتاً باید بین طرفین اتفاق افتاده باشد و ناآگاهی عاشق از آن خیلی موجه نیست. خلاصه در مجموع با آن که «چه شد رفتی» نسبت به «چرا رفتی» غیر تکراری تر، غیرعادی تر، و از زبان صمیمانه ی کاربردی وام جسته تر است، اما «چرا رفتی» را در این جا «بروز دادنی»تر می بینم تا «چه شد رفتی». تصمیم را در این مورد به وجدان هنری خود شاعر وا می گذارم. در بند دوم از پاره ی دوم شعر دوم، «یاد تو»یی که تن پوش شده، با «شاید فراموشش کنی» در تناقض است. چطور می توان به کسی گفت: پیراهن یاد کسی را بپوش (به یاد کسی باش) تا فراموشش کنی؟! در واپسین سطر از همین بند، می دانم که از حیث دستوری «بایست» حالت ماضی دارد و کاربردش در این جا (اگر مُلّا نُقَطی باشیم) درست نیست، اما از آن جا که در کلام امروزین مان آن را مترادف با «باید» به کار می بریم و آمدن «که» در سطر واپسین بند دوم دلچسب نیست، «بایست خاموشش کنی» را بیش از «باید که خاموشش کنی» می پسندم. در بند سوم «اصلاً» به دلم نچسبید! در سطر اول از بند چهارم، بعد از «آن قدر از تو شعر گفتم» به «که» نیاز داریم اما این عبارت اگر «از بس که از تو شعر گفتم» بود، دیگر فقدان «که» حس نمی شد و بدان نیازی نبود. بیت آخر این شعر، یک خوبی دارد و یک بدی! خوبی اش رها شدن نحوش در سه نقطه های معلّق است؛ متناسب با این پایانِ بی پایان، و بدی اش موسیقایی ست... [شعر، کاملاً صداست نه نوشتار. دلیل رجحان و غلبه ی شعر بر نثر ـ نثری که طفلک از ویژگی های ادبی هم تهی نبوده ـ در ادبیات کلاسیک ما هم همین شنیداری بودن شعر و همرکاب بودنش با موسیقی و به ذهن سپردنی تر بودنش بوده؛ ویژگی هایی که منثورات ادبی نداشته اندش. بگذریم... نمی خواهم این بحث درازدامن را این جا باز کنم]... مسأله این است که فاصله افتادن بین انتهای پاره ی نخست شعر (که همین قافیه و ردیف را داشته) و این بیتِ پایانیِ وفادار به همان قافیه و ردیف، دیگر القاگرِ همان قافیه و ردیف نیست. این نکته، و بهتر است جسارت کنم و بگویم این نقیصه، نسبت «شنیداری» این بیت را با مابقی شعر، منقطع کرده است. چون سخنم خیلی خیلی طولانی تر از مجال معهود یادداشت های پایگاه نقد شعر شده، در مورد شعر سوم فقط یک نکته را گوشزد می کنم و تمام!؛ این شعر سه دسته قافیه با سه تکیه ی پایانی مختلف دارد. به نظرم هرچند در ظاهر (چشمی) قوافی شعر درست اند، اما در حقیقت، و با توجه به حیثیتِ تماماً موسیقاییِ قافیه (گوشی)، قافیه ها اشکال دارند و لااقل گوشنواز نیستند. سه دسته ی متفاوتی که عرض کردم، این هایند: 1ـ برانی / نمانی / آرمانی. 2ـ بدانی / بخوانی. 3ـ زبانی. و واقعاً تمام!

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۲
محمدجواد قیاسی » یکشنبه 07 مهر 1398
عرض ادب و خسته نباشید دارم محضر شما استاد بزرگوارم و تشکر می کنم بابت واژه به واژه درس هایی که به این حقیر آموختید... سپاس
محمّدجواد آسمان » یکشنبه 07 مهر 1398
منتقد شعر
استاد شمایید برادر جان. انجام وظیفه کردم. همیشه پیروز و کامیاب باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.