پاشنۀ آشیل




عنوان مجموعه اشعار : شعر محاوره
شاعر : مرتضی ایوبی


عنوان شعر اول : عمر

عمر هر چی که بگذره تنها
مشتی از دسته‌های اعداده
هر نگاهی که مات مونده پُر از
رنج و آهی که جمع فریاده

شکل تکرارهای آینه‌وار
هیچ ِدر هیچ، پوچ توو در توو
رقص هر شعله توی دشتی خشک
فصلی از داستان بر باده

از هیاهوی خاک فهمیدم
وقت بلعیدن درخت شده
اینکه خاکستری شدم یعنی
آسمون روی خاک افتاده

فکر برگشتن از نرفتن و بعد
فکر مردن به جای زندگی و
فکر هر زخم و درد مثل خوره
به تنم شکل کوزه‌ای داده

بعد هر خواب کاش می‌شد که
عمر از ابتدا شروع بشه
کاش دنیامو با خودش ببره
هر کی که مثل باد آزاده



عنوان شعر دوم : تقلای پوچ

همه جا مات و تار و تاریکه
این سیاهی که وانمود شده ...
قصه‌ی تلخ دودمانم بود!
یک شبه بود ِمن؛ نبود شده

روزنی نیس هیچ درزی نیس
هر طرف چشم میره، دیواره
چهره‌ی زرد ِشهر، از خفگی،
مثل خیلی شبا کبود شده

حنجره‌م - کوه گُر گرفته- چقدر
توی داغ سکوت آب بشه؟
ترس دارم تنم مذاب بشه!
دست و پاهام عین رود شده

ای تقلای پوچ! ای فریاد!
هیچ ققنوسی از تو در نمیاد
ناامیدانه! زیر خاکستر
همه‌ی زندگیت دود شده

دائما دست دست می‌کردم
مرگ هی پا به پام اومده تا
فرصتامو یکی یکی ببره
سوختم بس که دیر و زود شده


عنوان شعر سوم : سایه

مدام زار بزن گریه کن هوار بکش
اگه سکوت کنی؛ روی تخت می‌میری
دچار خوابی و بیداری تو ممکن نیست
که آخرش توو کابوس بخت می‌میری

چقدر منتظر آفتاب موندی تا
کمی هوای نم‌آلود خونه خشک بشه
گذشت و پیر شدی، شسته رُفته، تر شدی و
یه روز ابری، روو بند رخت می‌میری

تو سبز هم بشی و شاخه‌هات قد بکشن
نمیشه با غم شوم تبر کنار بیای
ببین مترسک بودن، بدون دردسره
نفس نکش که شبیه درخت می‌میری

به زندگی -به همین زیر سایه‌ خوابیدن-
-بدون دلهره روو چارپایه خوابیدن-
فقط ادامه بده؛ زیر هیچ چیز نزن!
که زیر پات اگه خالی شه، سخت می‌میری

عجیب نیست هنوزم به فکر تو زنده‌م
عجیب‌تر تویی اما، دچار تردیدی
تو هر چقدر تقلا کنی همینه که هست
بشین، نترس، خیال تو تخت؛ می‌میری
نقد این شعر از : آرش شفاعی
شعرهای شما نشان می دهد که شاعری رو به روی ماست که رفتاری دیگرگون و جسارت آمیز با کلمات دارد. در فکر شکستن کلیشه ‌هاست و سعی می کند در زبان و تخیل به حوزه‌های جدید و ساحت‌های ناشناخته وارد شود. این جسارت و وارد شدن در حوزه های جدید، قابل ستایش است. اما این کلیشه شکستن نیازمند این است که شاعر در زبان به ورزیدگی هم رسیده باشد چون اگر فضای شعر فضایی تازه و کشف نشده باشد و زبان شاعر توانایی و ورزیدگی لازم برای بازتاب دادن این فضای تازه و تجربه نشده را نداشته باشد، شعر مبهم و گاهی مغلق از کار در می آید. برخی سطرهای شعر شما را مرور کنیم:
هر نگاهی که مات مونده پُر از
رنج و آهی که جمع فریاده
در اینجا شاهد حذف فعل هستیم که باعث می شود شعر کمی دچار ابهام شود. رنج و آهی که جمع فریاده هم فصیح نیست.
این بند هم دچار همین مشکل است:
از هیاهوی خاک فهمیدم
وقت بلعیدن درخت شده
اینکه خاکستری شدم یعنی
آسمون روی خاک افتاده
از هیاهوی خاک چگونه می شود فهمید وقت بلعیدن درخت شده است؟ ارتباط این دو مصرع چیست؟ خاکستری شدم تصویری از چیست؟ ارتباط خاکستری شدن و افتادن آسمان روی خاک چیست؟
همه جا مات و تار و تاریکه
این سیاهی که وانمود شده ...
وانمود شدن سیاهی دقیقاً یعنی چه؟
البته از یک طرف دیگر سطرهایی در شعر هم هست که شاعر توانسته است از پس زبان برآید، خوب و امیدوارانه از پس شعر برآمده است. مثلاً این سطرها:
به زندگی -به همین زیر سایه‌ خوابیدن-
-بدون دلهره روو چارپایه خوابیدن-
فقط ادامه بده؛ زیر هیچ چیز نزن!
که زیر پات اگه خالی شه، سخت می‌میری
توصیۀ ما به شاعر این است که هرچه بیشتر دربارۀ زبان شعر بخواند، تمرین کند و بنویسد. زبان، پاشنۀ آشیل شعر اوست.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.