غزلِ خداحافظی




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : حسین چمن سرا


عنوان شعر اول : .
باد تا بعد ما صفا باشد
و به تعدادتان فضا باشد

-: به‌کجا می‌روید، بی‌توشه؟
-: هرکجا رغبتِ قضا باشد

سر پروازِ بی‌هدف داریم!
مقصد از راه ما جدا باشد

شاید این‌سوی ابتدا، شاید
جایی آن‌سوی انتها باشد

نه که از زیستن کم آوردیم
نه که از باختن ابا باشد

ما و پا پس کشیدن از میدان؟
اینکه مصداق افترا باشد

کم نیاورده‌ایم تا بوده
کم نمی‌آوریم تا باشد

سر هجرت به ناکجا داریم
تا ببینیم آن، کجا باشد

حرکت ارمغان آزادی‌ست
بهتر است آدمی رها باشد

این قفس مال دوستدارانش
این قفس مال غیر ما باشد

ما که رفتیم! دهر، مفت شما
باد تا بعد ما صفا باشد

عنوان شعر دوم : .
تو از آن‌سوی آیینه به من لبخند می‌زدی
و آنگاه که می‌خواستی تا در آغوشت بکشم
هیچ‌کاری از دست‌های من برنمی‌آمد
چندان که از شاخه‌های چناری در زمستان...
یا از شاخ‌های گوزنی در موزه‌ی حیات وحش...

تو از من تنهاتری
که هیچ‌گاه آهی هم نکشیدی
تا مبادا نفسی از شکوه افسرده‌ترین لبخند‌ جهان شود.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
دوست شاعر من که همیشه از شعرهاتان لذّت برده ام! شعرهایی را که در قالب های کلاسیک می سرایید، از نوسروده هاتان دوست تر می دارم؛ امّا رغبت و اهتمام شما به سرودن در قوالب نو را هم در دل می ستایم و آن را به حساب تقلا و تکاپوی روح شما برای درجا نزدن و تجربه کردن دست یافتن به افق های باز تازه می گذارم. با این مقدمه، ناگفته پیداست که از بین دو شعری که در این نوبت فرستاده اید نیز، شعر اول را بیشتر می پسندم اما بر ارزش های شعر دوم ـ و اصلاً بر ذات شاعرانه اش ـ هم چشم نمی بندم و نمی خواهم ببندم. گفتم «این یکی را بیشتر "می پسندم" و آن یکی را کمتر» اما نمی خواهم حس کنید که این داوری یکسره و تماماً «سلیقی»ست. هرچند سلیقه هم خودش بی مبنا نیست. در موارد نقد سلیقی، باید دید سلیقه، سلیقه ی مخاطبی عامی و بی اطلاع است یا کسی که با اصول شعر و نقد شعر آشناست. طبیعی ست که به نظر سلیقی کسی که جهان بینی مشخصی در مورد شعر و اصولش ندارد، از اساس نمی توان اعتماد کرد. بگذریم... شما با وجود سن و سال نسبتاً اندک تان (که ـ عمرتان دراز باد امّا ـ خودش یک سوم یا یک چهارم عمر معمول همروزگاران ماست و کم نیست) شناخت خوبی از شعر کلاسیک دارید. مضمون سازی در بیت ها را خوب بلدید، و می دانید چطور این بیت های هر یک دارای سخنی و مفهومی و مضمونی دیگرگون را چطور با نخ و محور کلّی شعر به همدیگر پیوند بزنید. از همه ی این ها مهم تر، چیزی که هر بار در مواجهه با شعرهای کهن شما (عموماً) مرا شگفت زده می کند، توانایی تان در ارائه ی «بیان»های مرسوم و مستقر در شعر کهن است. خُب، در شعر اخیر (در مورد شعر اول تان عرض می کنم) شما از اصول نحوی شعر کهن هم چیزهایی وام گرفته اید اما خوشبختانه فضای کلّی و معنای یکجای شعرتان برای مخاطب امروزی هم آشناست؛ مفهوم کوچ و واگذاردن آنچه ناخواستنی ست برای یگران و سفر به سوی کمال و البته توصیه ی دیگران به نیکی... این ها چیزهایی هستند که زبان حال انسان امروز هم می توانند باشند. فی المثل می توان این شعر شما را خداحافظی یک زندانی از زندان دانست، یا جدا شدنِ همراه با دلخوری کسی از جمع یاران جفاکارش، یا از این اعتلامندتر و جدّی تر، سخن کسی که به دنیایی والاتر می اندیشد و دلش پر می زند برای رفتن به دیگرجا؛ جایی برتر. حالا می خواهد این کوچ کوچی عارفان باشد یا پشت پا زدن به دنیای ناخواستنی یی که دیگران رقمش زده اند و خودشان هم به آن چسبیده اند. چه کوچی عارفانه و چه حتّی سفری از جنس «هدایت». مهم ترین چیزی که در بیان و زبان شعر حاضر، نماینده ی آرکاییسم و که گرایی ست و شما را «پاگیر» کرده و ناچارتان کرده تا نتوانید از دایره ی فرضی فخامت کهن زبان شعرتان عمدتاً پا بیرون بگذارید، به ردیفی مربوط است که در خیلی از بیت ها با معنای تاریخی تر خودش (به معنی «است»به معنی «است»؛ مثلاً در «مقصد از راه ما جدا باشد» یا «این که مصداق افترا باشد» یا «تا ببینیم آن کجا باشد») حاضر شده است. از این گذشته، به نظر می رسد که توانسته اید روح کلّی شعرتان را «امروزی ـ دیروزی» کنید اما در رویکردهای جزئی و جزء نگرانه، هنوز گزاره های کهن گونه به ذهن شما خطور کرده است؛ مثلاً سخن به میان آوردن از توشه ی سفر و قضا و قدر، در حیطه ی بن مایه های فکری و موارد مربوط به سبک زندگی، و «حرف محور» بودن اُسّ و اساس بیت هاتان (که عموماً دنبال حرف زدن اند به جای نشان دادن؛ سخن گفتن به جای اتکا به تصاویر و نشانه ها... چیزی که امروزه دیگر آنچنان «هنری» دانسته نمی شود؛ هرچند ارزش های خودش را داشته باشد). این ها چیزهایی هستند که هنوز ذهنیات شما را در گرو کلاسیسیسم نگه داشته اند. شعرتان البته از رگه های نوگویی هم بری نیست؛ مثلاً «به تعدادتان فضا باشد» مایه اش بیانی امروزی دارد. همین طور تعابیری مثل «کم آوردن» و «پا پس کشیدن» و «... مالِ ...» و «ما که رفتیم (با نقش نحوی بارز «که» که کاملاً امروزی ست)» و «مفت شما». این ها در کنار آن موارد قبلی، بیان شما را جایی بین بیان کهن و نو ایستانده اند. اما در یک داوری کلّی، شعر اول شما غزل جاافتاده و همه چیز تمامی ست که وقتی خواندمش در دلم اسمش را «غزل خداحافظی» گذاشتم. روح این خداحافظی، از همان بیت اول غزل پیداست و این مثلاً یکی از حسن های این شعر است. وجه فلسفی این شعرتان آن را ارجمند کرده؛ بیش از آن که تعبیه های آرایه ای و خیالی و عاطفی و زبانی، شاعرانگی و نیمرخ استتیکش را رنگ و رونق داده باشد. مهم ترین سؤالی که شعر شما پیش پای ذهن خواننده می گذارد، این است که: راستی، رفتن ولو بی هدف، مصداق کم آوردن است یا ماندن و تحمل کردن مصداق کم آوردن و تلاش و تقلا را وانهادن؟ راستش هیچ و هیچ و هیچ نکته ی ناخواستنی و بالتبع هیچ پیشنهادی برای جایگزینی یا تجدید نظر در مورد شعر اول تان به ذهنم نرسید. تنها نکته ای که می توانم به شما پیشنهاد بدهم و البته اصراری هم بر آن ندارم، در مورد مصراع «حرکت ارمغان آزادی ست» است. با آن که معنای این مصراع قانع کننده است (یعنی می توان پذیرفت که کسی که از آزادی برخوردار باشد، حرکت خواهد داشت) اما به نظر می رسد که شما می خواسته اید در این بیت بر «آزادی» تکیه و تأکید کنید و این مفهوم را در مضمون بیت تان برجسته کنید نه مفهوم «حرکت» را. قافیه ی بیت هم این تلقی را تأیید می کند. با این حساب، در مصراع اول هم آنچه باید برجسته می شده، «آزادی» بوده باشد و نه «حرکت». در شکل کنونی، تأکید معنایی مصراع بر «حرکت» و بیان ارزش آن از آب درآمده. پیشنهاد مشخصم تغییر مصراع بدین صورت است: «حرکت، ارمغانش آزادی ست». والأمرُ الیکم؛ تصمیم نهایی با خود شما. شعر دوم به نظرم خوب آغاز شده اما به همان خوبی تمام نشده؛ یا بهتر است بگوییم اصلاً تمام نشده. شعر خوب آغاز شده و در بند اول (پنج سطر نخست) همه چیز طبیعی پیش رفته (هرچند در واژگان شعر از این هم مقتصدتر می توانسته اید باشید... در مجموع به نظرم باید دوباره در این تأمل کنید که شعر شما «دقیقاً» چه کلماتی می خواهد؛ چه از منظر موسیقایی و چه معنوی. هم چه کلماتی می خواهد به جای مترادفاتش، هم اصلاً چه تصاویری و حرف های کارآمدی می خواهد. مثلاً آیا دلیلی بر چرایی لبخند زدن می توان تراشید؟). اما بند دوم گنگ و ناکامل است. در این بند هم باید در جزئیات بیانی و بازیگران مضمونی تأمل کرد؛ و تأمل بیشتری کرد چون عناصر این بند قرار است امتدادبخش و مکمل عناصر مقدماتی بند نخست باشد. نه تنها مکمل آن ها باشند بلکه سخن را به پایان (به نتیجه) هم برسانند. گفتم تأمل. مثلاً باید دید «تو از من تنهاتری» بهتر است یا «تو از من هم تنهاتری»؟ و اصلاً آیا این تنهایی تنافر و تناقضی با لبخند زدنِ بند اول ندارد؟ و باید دید که مثلاً در «آهی نکشیدی تا مبادا نفسی از شکوه افسرده ترین لبخند جهان شود» نمی شده بیان را به صورت دیگری برگرداند که تتابع اضافات (کسره های پی در پی) در «نفسِ شکوهِ افسرده ترین لبخندِ جهان» این قدر آزارنده و وقفه اندازنده نباشد؟ و اصلاً آه چه ربطی به شکوه مند کردن لبخند دارد؟ (شاید می خواسته اید بگویید: «...مبادا ... از ... [کم] شود»؟). ما انعکاس و امتدادِ «آغوش خواهی» بالا را در «تنهایی» پایین می بینیم و کاری از دست هیچ کدام از طرفین برنیامدن را در هر دو بند. امّا سخن اصلی این است که: «خُب؛ آخرش چه؟». این را می فهمیم که شاعر با خودِ خودش (خودِ در آینه اش) حرف می زند و تنهاست و کاری از دست خودش برای خودش بر نمی آید. اما تا این جا نه حرف تازه ای در میان است، نه خیال ورزی یی، نه چیز شگفت و هنری دیگری. افزون بر این، اگر کسی از ما بپرسد که دغدغه ی شاعر در این شعر، و آنچه از خلال گفت و گوی او با خودش در آینه برآمدنی و فهمیدنی ست چیست، در می مانیم! فارغ از فرم مخدوش و ناقص الخلقه، دغدغه ی اصلی شاعر این شعر هم پشت غبار کلمات پنهان مانده است.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.