ناگفته‌گویی و تعبیراندیشی




عنوان مجموعه اشعار : دشت صبح
شاعر : محمد هدايت زاده


عنوان شعر اول : دشت صبح
سر مي رود از آن سوي شب صبح ديگري
پر كرده دشت را غم سرخ معطري

كابوس ديده اند تمام فرشته ها
شايد به خون نشسته گلوي كبوتري

تصوير سرخ اين شب تب دار در جهان
تكثير شد از آينه ي چشم خواهري

بر صفحه ي سياه جهان سرخ حك شدي
نام تو را نوشت خدا با چه جوهري؟

از ارتفاع صبر ببين قد كشيده صبح
باري نگاه كن به شب از ديد بهتري

اين رد خون دوباره به خورشيد مي رسد
وا مي شود به سوي سحر باز هم دري

در دشت صبح آينه ها صف كشيده اند
حق منتشر شده است، چه تصوير محشري!

بر نيزه مي برند به دنيا نشان دهند
هرجاي روزگار بيارزد به تن سري


عنوان شعر دوم :


عنوان شعر سوم :
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
دوست شاعر من سلام. از این که این غزل عاشورایی خوب و دلچسب را برای چشم و دل اهالی پایگاه نقد شعر ارمغان فرستاده اید ممنونم و خواندن آن را در این ایام به فال نیک می گیرم. تصویر بیت اول غزل تان سرمستم کرد ولی «شایدِ» بیت دوم را نپسندیدم. قبلاً به کرّات در مورد اهمیت بیت اول برای اهالی این سایت نوشته ام و مصراع فربه و غنی از شاعرانگیِ شما (اولین مصراع شعر) مصداق موفقی از ورود شایسته به غزل است؛ پر از خیال و دیگرگونه دیدن، به نحوی که به شکل اکمل و اتَمّ اقناع کننده ی خواننده و کِشنده و یقه گیرِ او برای ورود به شعر است و ارضاکننده ی خواست و درخواست و انتظار زیبایی شناسانه ی او. و نه فقط غنی شده با خیال ورزیِ تصویرمبنای سر رفتنِ صبح از شب (از آن طرفِ شب)، بلکه دارای نوعی براعت استهلال (و نه فقط زمینه سازی برای ورود به فضای کربلا، نه فقط بسترسازی برای تلمیح صریح مصراع دوم، بلکه براعت استهلالی برای معنای بی نهایت بودن آن قیام، و سر برآوردنش از هر صبحِ دیگر). این توصیفات ستایشی، حاوی گوشه ای از ارزش های سطر اول شعر شما هستند. این مصراع، ابهام سؤال برانگیز خوبی هم برای رسیدن به مصراع دوم رقم زده. تصور کنید اگر مصراع دوم این بیت، اول آمده بود، چقدر ماجرا بی مزه می شد. اما اکنون «پر شدن دشت از آن غم سرخ معطر»، هم منطقاً با «سر رفتن» مصراع اول نسبت پاسخ گوی مناسبی دارد و هم در واشکافی ماجرا ما را قدمی جلوتر می برد. در «غم سرخ معطر» هم پرده پوشی و ناگفته گوییِ بجایی تعبیه کرده اید. همه چیز را ناگفته گفته اید؛ هم غم را و هم دلیل غم را (شهادت) با سرخی، و هم تقدّس را با معطر بودن نمود و تجلی بخشیده اید. این ها را عرض کردم تا در دل تان نفرمایید که الکی و سلیقی و بی مبنا در اول یادداشت از بیت اول تان تعریف کردم. اما بیت دوم. در بیت دوم هم مصراع اول عالی ست. دارد داستان را پیش می برد اما همچنان ناگفته و پوشیده. و بر وجه قدسی ماجرا هم با حضور فرشته ها باز صحه ای مؤکد می گذارد. اما همان طور که قبلاً هم گفتم، به نظرم «شاید» در آغاز مصراع دوم خوش ننشسته. چرا؟ درست است که تعبیراندیشیِ «کابوس» (حدس زدن تعبیر خواب پریشان و ناخوشایندی که فرشته ها دیده اند) ممکن است از وجهی تقریب و شاید و ظن و خلاصه عدم قطعیت را اقتضا کند، امّا وقتی که منِ خواننده از اتفاق قطعی و حتمیِ بیان شده و تأییدشده در بیت نخست غزل به بیت دوم می رسم، دیگر نمی توانم با «شاید» جلو بروم. اگر می شد بیان را جوری گرداند و چرخاند که مصراع دوم این بیت، تعریف و توصیفِ کابوسِفرشته ها باشد (تصورش که نه خرجی دارد و نه اشکالی!)، شاید با شکل مقبول تری از پیش رفت داستان شعر رو به رو می شدیم. برسیم به بیت سوم. شاید اشتباه از من باشد اما گمان می کنم که مجموعه ی ابیات اول و دوم شعر (در جزئیات و کلیات همبسته ی شان) دارند از موضعِ صبح به خواننده خبر می دهند؛ در بیت اول، صبح «دارد» از آن سوی شب سر می رود در حالی که دشت پر از غمی سرخ و معطر است. پس تقریباً دیگر صبح است! و در بیت دوم هم از زمانی که فرشته ها در آن کابوس دیده اند و لابد حالا دیگر کابوس شان تمام شده، با فعل «دیده اند» صحبت می شود؛ یعنی کابوس را دیده اند و تمام شده رفته پی کارش! پس صبح است. با این حساب، در بیت سوم سخن گفتن از «این شب» به گمانم اقتضا و توجیهی نخواهد یافت. بیت البته فی نفسه بیت ارزشمندی ست (گمان نکنید که از ارجمندی خودش فارغیم!)... دارد تصویر آن شب خونین را در ذهن و در نظر خواننده اش با چشم های لابد سرخ از گریه ی حضرت زینب(س) منطبق می کند. و در ضمن از تکثیر آن ماجرا به واسطه ی این آیینه هم با ما حرف می زند. جا دادن این همه حرف و تصویر در یک بیت هم هزار مرحبا و بارک اللهِ خودش را دارد. دست مریزاد. اما مسأله این است که اگر «این شب» را «آن شب» بخوانیم هم باز بیت را به اندازه ی دو بیت قبل از خودش دلربا نمی یابیم. دوست شاعر من ـ که خاطر خودش و شعرش برای م عزیز است ـ در حاشیه ی شعرها البته نوشته که این بیت گویی به دل خودش هم چندان ننشسته. دلیلش را عرض کنم؟ ببینید؛ این جا موقفی ست که شما خواسته اید آن ماجرای انتزاعی را، آن تصاویر نمادین و استعاری را، قدری به اصل داستان نزدیک کنید و آنچه این کار را خواسته برای شما در این بیت بکند، کلمه ی «خواهری» ست که از قضا در بد موضعی هم نشسته؛ در جایگاه لایتغیّر قافیه. (منظورم از «بد موضعی»، «موضع حساسی» ست و قصد ارزش گذاری ندارم). دستش نمی توان زد و متأسفانه آن «کوثری» که در یادداشت هامش نوشته اید هم این جا کمکی نمی کند زیرا کوثر در دایره ی واژگانی خواننده ی شما ذهن ها را به سمت حضرت زهرا(س) خواهد برد و اصلاً انحرافی جلوه خواهد کرد. پس بی خیالِ کوثر شویم. خواهری را اگر خوش بینانه نگاه کنیم، آن را حائل مثبت، و رسانا و واسطه ی وصلی می توانیم ببینیم برای رساندن داستان تخیلی شما تا این جا به سرچشمه ی عینی و واقعی اش؛ به خود داستان عاشورا و شام. اما اگر فقط بخواهیم هنری به قضایای شعر بنگریم، باید بگوییم که رفتن از عرشِ آن تصاویر انتزاعی به سراغ اصل مصداق، شعر شما را ناگهان به حیطه ی نوحه ها و شعرهای عریان و صریح روضه ای هبوط داده است. (هبوط استتیک مقصودم است؛ وگرنه در ارج اصل ماجرا و تقدس شخصیت های پاکش که شکی نیست). منظورم را ملتفتید؟ شما ناگهان مجبور شده اید تمثیل را رها کنید و از خود زندگی حرف بزنید. [می دانم که بحث نامربوطی ست اما آدم به یاد حرف های تئوریک نیما می افتد که در شعر خودش خری از آن ها نیست! مسأله این است که همیشه صحبت کردن از دنیای «اسامی معنا» و معانی ذهنی، راحت و جذاب و همه کس پسند است اما تا سراغ مصادیق و تجربه های عینی می آییم، بخش عمده ای از جذبه و جذابیت و جاذبه ی ماجرا از دست می رود. همه با شنیدن کلمه هایی مثل «عدالت» و «آزادی» می گویند «به به!» اما عموماً تاب مصداق های پیاده شده ی عملی اش را ندارند... بحث پرتی بود. ببخشید. بگذریم...]. ضمناً باید اندیشید که «از آینه» بهتر است یا «در آینه». (که به گمانم همان «از آینه» تصویر فعال تر و مرجع تر و مرجّح تری دارد). و آیا این که «شب» تکثیر شود (گیرم سرخ و تب دار) بیان خوبی برای پیام رسانی ست یا نهایتاً تکثیرِ «شب» است نه صبح؟! این ها مجموعه ای از تأملات اند که می خواهم دوست شاعرم برای خطورشان به ذهن اقسام مخاطبان آماده باشد. دو بیت پایانی غزل هم به نظرم ابیات خوبی از آب درآمده اند. اما سه بیت دیگر (بیت های 4 تا 6) به نظرم آن قدر خاص نیستند که شگفت زده مان کنند. این که خدا تو را با چه جوهری بر جریده ی سیاه جهان نوشت، ناسالم نیست اما تازه و میخکوب کننده هم نیست. همین طور صحبت کردن از «ارتفاع صبر» و توصیه به «نگریستن به "شب" از دید بهتری» به نظرم نه تازه است و نه دلنشین و نه شاعرانه و غیرشعاری. در بیت ششم هم «باز هم» چندان موجه نیست. با این حال به نظر می رسد که اگر بیت رد خون بعد از بیت جوهر می آمد و بیت قد کشیده صبح به ماقبل بیت صف کشیده اند می رفت، شعر نظم منسجم تری می یافت. بیت آخر هم غیر از ارزش درونی اش، بیت خوبی برای پایان بندی بوده است. مثل این که باز هم مثل همیشه بیش از حد پرگویی کردم و مجال معهود این یادداشت تمام شد و «مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر» و با آن که «ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم»، ناچارم سخن را به پایان ببرم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۲
محمد هدايت زاده » دوشنبه 22 مهر 1398
سپاس آقای آسمان عزیز. باز هم مثل همیشه دقیق و راهگشا. حتما از نکته های دقیق تون استفاده می کنم در بازنویسی های بعدی. ممنون.
محمّدجواد آسمان » سه شنبه 23 مهر 1398
منتقد شعر
درود خدا بر آقای هدایت‌زاده‌ی عزیز. پیروز و کام‌یاب باشی برادر جان...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.