اَبَدا




عنوان مجموعه اشعار : غزل
شاعر : مریم فردی


عنوان شعر اول : پاییز
غروب،کوچه و پاییز و برگ و پنجره را
نشسته ام به تماشا،عبور خاطره را !

و در تجسم خود میکشم زنی غمگین،
که خیره مانده به راهی و بغض حنجره را...

به رنگ و آب جدیدی به قاب نقاشی
اضافه میکنم ابری میان منظره را !

و باد می وزد و برگ های نارنجی است،
که رنگ می کند این بار،کل گستره را !

و فکر نازک من گفت:عابری بکشم!
و در خشاخش گامش،مسیری یکسره را!

صدای بارش باران به گوش می آید،
دوباره تیره کشیدم،هوای منظره را !

عنوان شعر دوم : سکوت
سکوت مزمزه ی حرفهای شیرین است!
زنی که پشت سکوتم نشسته غمگین است!

(سکوت میکنم و تو به حرف می آیی:
غرور سرخ لبت آفت دل و دین است!

سر و صدای سکوتت کلافه ام کرده،
شبیه زخم فرو بسته ای که چرکین است!)

من از مقابلت اما به جبر میگذرم،
مخواه تا که بگویم از آنچه در سینه است!

سبک نمی شوم از گفتن نبایدها،
اگرچه،کوله ام از حرف تازه سنگین است!

نگاه می کنی و از سکوت می پرسی،
سکوت میکنم و حرف آخرم این است!

عنوان شعر سوم : سیب فریب
در من چه می بینی که بی تاب و پریشانی؟!
سیب فریبم،باید از من رو بگردانی!

آمیزه ای از روح دیوم با تن دلبر!
از دلبران بی دل تنها چه میدانی؟!

من یک دروغ فاحشم،یک پوچ دربسته!
کفرم ولی درگیر آیین مسلمانی!

برگرد راهت را برو دنیای من خالیست!
در سرنوشت شوم من باقی نمی مانی!

یک شب تمامم را برایت قصه خواهم گفت،
شاید شبی قبل از شروع یک پشیمانی!
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل. در نگاه اول، سه نکته ی مثبت در این شعرها چشمم را گرفت که لازم می دانم به رسم قدرشناسی ذکرشان کنم؛ تا نقد ما فقط «نِق» نباشد! اولین نکته ی چشمگیر، سن و سال مساعد شاعر است که حاصل ضربش در کیفیت قابل قبول شعرها، آینده ی روشنی را نوید می دهد. نکته ی دوم، فضای نسبتاً نو و تازه ی شعرهاست که نشان می دهد سوختبار علاقه به تجربه ورزی و آفرینشگری خلاقانه در وجود شاعر وجود دارد. تن زدن از تقلید و فضاهای تجربه شده که به مدد و به یمن حضور عناصر مضمون ساز و بازیگران تعیّن بخش تازه ی دستچین شده از پیرامون شاعر و از خلال زی و زیست واقعی او به علاوه ی به خدمت گرفتن تمهیدات ساختاری و فرمی ـ مخصوصاً به برکت روایت ـ در این شعرها حاصل شده، نقطه و نکته ی بسیار بسیار امیدبخشی ست. سومین نکته ی چشمگیر در این شعرها که باید قدرشان را دانست، پایان بندی های خوب است. این پایان بندی ها چشمه هایی از دانستگی و توانایی شاعر را در بستن قابل قبول فرم شعرها رو کرده اند و پیش چشم ما گذاشته اند. در خلال اشاره به جزئیات ابیات شعرها، در مورد این بیت های پایانی دقیق تر خواهم نوشت. اما آیا این شعرها بی اشکال هستند؟ آیا به سه قله ی بی نقص شعر معاصر ـ و شعر فارسی ـ رو به روییم؟ ابدا!!! طبعاً اگر خودمان را جای مخاطبان مختلف شعر بگذاریم که بعضاً خیلی هم بهانه جو هستند و به این زودی ها راضی نمی شوند، اشکالات و ایرادهایی در شعرها خواهیم یافت. من با وجود آن که در دلم در مجموع هر سه شعر را تحسین می کنم، اما خواهم کوشید خودم را جای بهانه گیرترین و گیردهنده ترین [!] خوانندگان این شعرها بگذارم تا حرف و حدیث هایی را که قرار است شاعر این شعرها پشت سر شعرهایش از دیگران بشنود را همین جا صادقانه خدمتش عرض کرده باشم. بیت اول نخستین شعر را نگاه کنید. آشکارا از مشکلی بیانی ـ اگر نگوییم نحوی ـ رنج می برد. در جمله ی اصلی، شاعر دارد از «به تماشای ... نشستن» به ما گزارش می دهد. اما تک افتادن «عبور خاطه» از بقیه ی سه نقطه ها (و در واقع تأخیر حضورش در نحو جمله) جمله را از سلاست انداخته است. شاعر می خواسته بگوید «غروب و [یا: در غروب]، کوچه و پاییز و برگ و پنجره و عبور خاطره را به تماشا نشسته ام». فارغ از این که آغاز، آغاز سالمی (و حتّی نسبتاً خوب و عطش برانگیزی) برای شعر است، چون عزیمت گاه آرامی ست برای وقوع حادثه ای محتمل یا روایت خاطراتی که در این شعر وعده داده می شود، اما پاره ی پایانی بیت که به وضوح به خاطر رعایت قافیه مؤخر شده، بیان را در دست انداز انداخته. البته شاعر برای اصلاح این بیت یک راه آرکاییک دارد که نمی داند بصرفه هست یا نه؛ این که پاره ی پایانی را به این صورت تغییر دهد که: «مرور خاطره را» (برای مرور خاطره). یعنی برای مرور خاطره است که آن چیزهای مذکور را به تماشا نشسته ام. اما همان طور که عرض شد، این تغییر، بیان را با وجود سلامت، بیش از حد کهن گرا می کند. در بیت دوم، «بغض حنجره» حشو دارد. بدون «حنجره» (که حضورش به عنوان قافیه لازم بوده) هم معنی بیت کامل بوده است. در بیت سوم با آن که «را» در جای خیلی مناسبی ننشسته اما می توان با آن کنار آمد. وقتی «را» را (به ضرورت ردیف بودنش البته!) بعد از «ابری میان منظره» می گذاریم، گویی از ابری حرف می زنیم که پیش از اضافه شدن هم در میان منظره وجود داشته است! در بیت پنجم چشمگیرترین چیزِ توی ذوق زننده، تغییر زمان فعل از «می کنم و می کشم و...» (مضارع) به «گفت» (ماضی) است. بیت آخر هم همین مسأله را دارد. مخصوصاً که در بیت آخر، حالا دو نوع فعل با دو زمان مختلف (می آید / کشیدم) داریم. آسان ترین راه حل برای مشکل دو بیت پایانی، تعبیه کردن ستاره یا مربع یا نماد فاصله بخشی قبل از دو بیت آخر است؛ برای نمایاندن تغییر و فاصله. با این همه باز هم خواننده در ذات شعر، توجیهی برای چنین تغییری نخواهد یافت و مخصوصاً دوزمانه بودن بیت آخر موجه نخواهد شد. در بیت پنجم، برای سلامت وزن باید به جای «مسیری»، «مسیرِ» داشته باشیم. یادتان هست که قبلاً از بیت های پایانی این سه غزل تعریف کردم؟ بله، ناظر بر آغاز باران در بیت آخر این غزل، تعلیق خوبی در بیت آخر این غزل می توان یافت اما اگر به مجموعه ی شعر نگاه کنیم، می بینیم که این بیت نتوانسته شعر را تمام کند یا «احساس پایان» (کادانس) را القا کند. علت اصلی عدم توفیق هم به نظرم حضور «دوباره» است که دور باطلی به ماجرا می دهد بدون این که شعر به چنین تسلسلی نیاز داشته باشد و معنایی برانگیزد. در واقع با مکرّر شدن یا ارجاع به «بار قبل» به واسطه ی استخدام «دوباره»، پایان شعر قدری لوس و بیهوده جلوه کرده است. در شعر دوم با وجود آن که شاعر سکوت را «مزمزه ی حرف های "شیرین"» نامیده، می توان با تناقض حضور «غم» کنار آمد و آن را به نوعی رفع و رجوع کرد؛ می توان تصور کرد که علت غمگین بودن، فقدان آن حرف های شیرین در حال کنونی و از دست رفتن آن هاست. مخصوصاً مصراع نخست بیت دوم که این حرف های شیرین را حرف های او می نامد، مسأله را حل می کند. مصراع دوم بیت دوم ناگهان بیش از حد کلاسیک شده؛ هم «آفت دل و دین»اش و هم تعبیر «غرور سرخ» و اصلاً «غرورِ لب»؛ مخصوصاً در شرایطی که با حرف های شیرین طرفیم و همزمان باید آن ها را مغرورانه هم بپنداریم! در این شعر، کاری که در قافیه ی بیت چهارم کرده هم قابل توجه است و مخصوصاً پایان بندی عالی ست. چیزی که با کنار هم گذاشتن این شعر و شعر قبلی به ذهن می رسد، نوع فضاهایی ست دوست شاعر ما برای شعرهایش انتخاب می کند (یا بهتر است خوش بین باشیم و بگوییم این فضاها ذهن شاعر را انتخاب می کنند) ؛ فضای خنثایی که در آن ها شاعر فعال است و نظاره گر و مابقی اشیاء و افراد در حرکت. و البته در تمهیدی تکنیکی، شاعر با ذهنش در امورات این پرسناژهای فعال تصرف می کند. هم در شعر اول چنین وجهه ی مشترکی را می بینیم و هم در شعر دوم. و هر دوی این شعرها بریده ای از توصیف چنین فضایی اند. این را من امضای نامرئی شاعر پای شعرهایش می بینم و نقطه ی آغاز خوبی برای تشخص بخشی به شعرهایش. به شرط آن که شاعر مراقب آفت تکرار باشد و راهی برای به تکرار نیفتادن در عین حفظ این ویژگی (در شعرهای بعدی) پیدا کند. جنس شعر سوم اما از این منظر، جنس دیگری ست. با حدیث نفسی مدرن طرفیم. مدرن به اعتبار بد دیدن و بد نامیدن خود که ریشه در نوعی ملامتی گری دارد. در مورد این شعر خوب هم تنها دو نقد کوتاه و دو نکته ی گفتنی کوچک به ذهنم می رسد؛ یکی این که تمام شعر صرف گفتن «مرا رها کن و برو» شده اما در تناقضی آشکار در بیت آخر شاعر وعده می دهد که «یک شب برایت قصه خواهم گفت» و آگاهان می دانند که این اشارتی ست به شب وصل. نکته ی دوم و نقد دومم بر این شعر، به عدم رعایت کامل و بایسته ی تناسب ها و مراعات النظیرها در برخی بیت ها بر می گردد (و می دانیم که بنا بر قول مشهوری، اساس زیبایی، تناسب است). مثلاً فضای اسطوره ای سیب بیت اول به خوبی به دیو افسانه ای بیت دوم می رسد. و طرفه این که در یک جا به جایی تاریخی، روح دیو شده و تن دلبر (برعکس همیشه که روح گرامی ست و تن بی ارزش). اما از بی تناسبی گفتم. مثلاً در همین بیت، هیچ کلمه ی دیگری «تنهایی» را توجیه و پشتیبانی نکرده؛ مگر این که دیو را با تنهایی مرادف کنیم. یا مثلاً در بیت بعدی (بیت سوم) با آن که پنهانی بودن کفر و آشکار بودن آیین [مسلمانی] قابل قبول و قابل و قابل فهم است، اما تطبیق این گزاره با بخشی از مصراع اول که عنصر متناظرِ کفر را (دروغ را) نه پنهان بلکه فاحش می نامد، مناسبت و تطابقی نمی یابد. در همین بیت، باید در به گزینیِ وسواس مندانه ی کلمه ی «درگیر» هم شک کرد! در بیت چهارم هم باز «خالی بودن» بی پشتوانه مانده و در ادامه ی «برگرد و برو» از قابلیت اقناع کافی برخوردار نیست. مگر این که آن خالی بودنِ پیشینی را نشان دهنده ی سرنوشتِ باقی نماندنِ پسینی ببینیم و بینگاریم. بیت آخر این غزل نیز معرکه است و عالی. برای این دوست شاعر، آرزوی توفیقات روزافزون دارم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۲
مهران عزیزی » پنجشنبه 25 مهر 1398
سلام و احترام به شاعر گرامی این شعرها و منتقد بزرگوار. چه شعرهای دلنشینی و چه نقد هنرمندانه‌ای! لذت بردم و از هر دو عزیز ممنونم. آرزوی توفیق روزافزون دارم برای شاعر این شعرهای زیبا.
محمّدجواد آسمان » چهارشنبه 08 آبان 1398
منتقد شعر
درود بر آقای عزیزی عزیز و گرامی. فدای معرفتت رفیق جان...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.