نوری متناوب بر سطرهایی شعر نشده




عنوان مجموعه اشعار : ...
شاعر : محمد علی تهمی زنجانی


عنوان شعر اول : ....
نامت را صدا میزنم
کسی بر نمی گردد
انگار نام تو در جهان یگانه است
ژرف و سترگ
تابیده بر دست های من
پیچیده بر گلوی مخاطب
نوعی نگاه که درون ما گمشده است
 ...
نامت
       را
          صدا
                 میزنم

دست تحیر به سر میکشند
گوش های خود را گرفته،
فرار میکنند
روبه جلو یا عقب
هر کس گمشده ای دارد

نازلی؟
ارغوان؟
اسماعیل؟

براستی آیا کلمات صاحبی دارند؟
             شعر ها شاعری ؟
             و تو اسمی؟
 
نامت را
           صدا میزنم
نامت
نامت
نامت
         مجهول شعر من
         مفقود ذهن مخاطب است
         ناپدید در سیطره ی آسمان
         غرق در اقیانوس ها
         مخفی شده در جنگل
...
نامت را صدا
                 میزنم

اما خودم نمیفهمم
کلام چگونه منعقد می شود
این خط ها چطور نوشته می شوند

انگار
انگار نام تو
از قصد خود را
در این شعر گم کرده است
                          گم کرده است؟
نه                                                   
این سلسله ادامه دارد
زمان که بگذر
     همه چیز به روز اول بر میگردد
           پایان دوباره آغاز می شود
و نام تو به جای
اصلیش بر میگردد
                    خطی
                      از
                      خط های این شعر
                                  این شعر؟

آری
بار ها نام تو را فریاد زده ام
نامت
نامت
نامت
        منتظر اتفاق جدیدی نباشید
 جز ، را ، و ، یا ، نه ، چیزی نیست!
             قلم خودش ادامه میدهد
...
نامت را
           که صدا میزنم

همه چیز کنار هم جور میشود
در ثانیه متول....نه......میمیر.....
و
دوباره
        نوشته به نام تو احتیاج دارد
         یکه تاز تسلسلی بدون نقص
         انحراف در صراط مستقیم
                                  مستقیم؟

نه
این شعر مسیر خودش را می رود
از کتاب بیرون میزند
و دنبال اسم تو میگردد

مثل تو
  که در این خط ها دنبال خودت میگردی
   هر کس دنبال نداشته هایش میگردد
   پس زنده باد جوهر خودکار
   جاودانه باد من
         که بار ها تو را ثبت کرده ام
                 بی آنکه بدانم
تاوان این کار چیست؟

 ارتکاب به این شعر
 اول و آخر ندارد
 دستان من هم
                    اندازه ی ذهن شما آلوده شده است
            نوکران بی جیره مواجب
                   فقط اطاعت میکنند

                    چشم...
                    نامت
                    نامتت
                    نامتتت
خیالت راحت
                   این شعر بند نمی آید
                 شاید سطری از آن                    در ذهن فرد      
                   دیگری باشد

  بیست سال قبل
 یا چهل سال بعد
      ما فقط کلمات
را جعل میکنیم
                  تغییر داده
    مضمون
جدید میسازیم

    ما فقط تو را
                دست به دست میکنیم
                       نت به نت
                     رنگ به رنگ
                      شکل به شکل
                                       جاودانه می شوی
...
سرخط
نامت را صدا میزنم
کسی بر نمیگردد
تو نرفته ای
حی و حاضر
در حال پالایش خویشتنی
مثل این
شعر
                    در چرخش ایام
مثل
     صاحبش
                  سر خط
 ... 
بگذار فکر کنند دروغ میگویم
نامت را که صدا میزنم
این شعر
داغ تو را بر دل مخاطب میگذارد

ریرا؟
ایدا؟
سارا؟

نه
   نام تو در حروف الفبا نمیگنجد
شاید
   صدای مرغ مگس خواری
باشد در راه شیری
   یا صدای خرس بزرگ در جهان
                                    

پی نوشت:خرس بزرگ از کهکشان های شناخته شده
در (گروه محلی)




عنوان شعر دوم : ...
همه چیز
             از چشم ها شروع میشود
جدایی ما
             اتفاقی بود که چشم ها رقم زدند
             وقتی سکوت کردند در برابر هم

نه لرزشی
نه پلکی
نه دغدغه ای

خنثی
از هم دور شدن
                 دور 
                 دور 
                 دور تر
                انقدر که به ندیدن هم عادت کردن
...

چشم ها که سکوت میکنند
دیگر
      کاری از دست زبان بر نمی آید





عنوان شعر سوم : ...
....
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
دوست خوبم درود تو را، اگر از شعرت چیزی عایدم نمی‌شد قطعا نبشتن این نقد را به دیگری واگذار می‌کردم، چون آن‌چه باید در باب یک شعر نبشت، پیشتر باید در ذهن موثر واقع شده باشد،
درخشندگی سطرهای فراوانی در شعرتان، آدم را به دریغا گفتن وامی‌دارد، چه این‌همه درخشش در سطور، چرا توسعه نیافته و چرا بر جان کلیت شعر نتابیده است.
پرواضح است اولین توصیه‌هایی که باید به جان آویزه‌ی گفتنت کنی، آن است که دیگر منتقدین فرموده‌اند و آن پرهیز از اطناب و کش‌دادن متن است، آن‌هم در روزگار فست‌فودی که همه‌چیز به «کوتاه و گویا» محکوم شده.
ادبیات ملهم است از جهان پیرامون، لابد، قصیده‌سرایی در دنیای پیامک‌های کوتاه «سلام، خوبم، ممنون، روز خوش» محلی از اعراب ندارد، منظومه‌نویسی در این وضعیت، چیزی شبیه خلاف جهت رودخانه شنا کردن است، که همیشه از سر شجاعت نیست که گاه این فراهنجار، ممکن است به غرق شدن مرتکب، بیانجامد.

با این توصیه، برویم سراغ سطرهای درخشان شما، که کم نیستند و گویای یک پشتکار عظیم برای زود شاعر شدن است، نیز پتانسیل شما در استفاده از واژگان متعدد که بازگوی دایره‌ی واژگانی قابل قبول و وسعت دید شماست، چه بهتر به سمت شعریت محض سوق پیدا کند.
«»شعریت محض«» ابرترکیبی آرمانی‌ست که بسیارانی در طول و عرض شاعری‌شان، خودآگاه و ناخودآگاه در مدارش قرار گرفته‌اند، این که مثلا در اشعار سعدی کمتر اثر بد می‌بینیم، این‌که در شاعران معاصرمان اخوان و فروغ، کمترین شعر سُست را دارند و این‌که هر کس توفیقی در ادبیات پارسی یافته، را باید ذیل این ترکیب قرار داد، خود گواه آن است که قبل از آن‌که قلمی بزنیم، باید فهم کرده باشیم شعریت محض را.

نامت را صدا می‌زنم
کسی بر نمی‌گردد
انگار نام تو در جهان بگانه است

حسرتم این است که چرا، این سطرهای روشن، شعر را از محاق بیرون نکشیده است و به سمت شعریت محض راه نبرده؟ البته پاسخش برای این کاتب به شدت واضح است، مسئله این‌جاست که شما دقیقا در آستانه‌ی شعریت، ترمز شعر را کشیده‌اید، ناگاه با دو کلمه در ادامه، ساحت شعر را از الوهیت عاشقانه به مادیت ناشیانه تبدیل کرده‌اید. «ژرف و سترگ» نامتجانس با مصالح دیگر، شعر را پَرت می‌کند ته دره، به ویژه سترگ. که هم زبان را کهنه‌تر کرده و هم معنا را دچار تردید....
از این دست ترمز کشیدن‌ها فراوان در این اثر وجود دارد، چالشی‌ست گویی، که شاعر را از پرواز بازمی‌دارد، نمی‌دانم جناب «تهمی زنجانی» چقدر شاملو می‌خواند و چقدر با او به سبب استفاده آرکاییک از کلمه و حتا چینش و تالیف، آشناست، که وی را استاد این نوع از نبشتن می‌دانند و کیست که نداند جناب شاملوی بزرگ، همه‌ی شهرتش را به همین سبب دارد. که نداند، در دنیای جدید، بافت شعرش کهن‌گراست و از منبعی چون تاریخ بیهقی آبشخور است. هم این‌هاست که شاملو را سرآمد کرده، که تمام کلماتش از یک ساحت است و از یک تالیف موفق برخوردار است. تالیفی که ریشه در کهن دارد و میوه‌اش به شدت امروزین است.
دوست جان، اگر بنای تو نبشتن به شیوه‌ی شاملویی‌ست، پس آن کن که او کرد، به تالیف «کسی برنمی‌گردد» دقت کنید! کاملا نو است، حال ان که ژرف و سترگ ما را می‌برد به چند صد سال پیش از این و این‌جاست که ظرایف ادبی باید به کار گرفته می‌شد تا ذهن و زبان شما یکی باشد که متاسفانه نیست، گاه ذهن‌تان امروزین بوده و زبانتان کهنه و گاه برعکس. این خصیصه، حتما یک ویژگی منفی‌ست برای نبشتن شعر، چه، هماهنگی ذهن و زبان، بر قدرت شعر و هم‌راستایی سطرها می‌افزاید. چنان که این‌جا، چنین نشده.

بازگردیم به سطرهای درخشان دیگر؛

پیچیده بر گلوی مخاطب
نوعی نگاه
که در ما گم‌شده است

شعریت محض است، دریغا برادر که تمام سطرهای درخشانت در هاله‌ای از کم‌دانستگی و بی‌اطلاعی ‌‌، نافرجام مانده‌اند. پساتر؛

انگار نام تو
از قصد
خود را در این شعر گم کرده است.

باز هم این‌جا درخشندگی سطری را دریم که لذت خواندنش به شاعر و مخاطب ارزانی شده است. عجبا که تداوم ندارد این تابندگی، ان‌چه بین سطر درخشان بالایی و این سطر قرار گرفته، متاسفانه کلماتی‌اند که صرفا پشت هم، ردیف شده‌اند، پنداری قرار بوده نوری متناوب در شعر باشد و آن نور، همین سطرهای درخشانی‌ست که در هر چند سطر، یک‌بار رخ می‌نماید.
پایین‌تر؛

این شعر مسیر خودش را می‌رود
از کتاب بیرون می‌زند
و دنبال اسم تو می‌گردد.

گویاست؛ توانایی شاعر، سرودن سطرهای درخشان است، تا این‌که شعری درخشان. چنین که هر از چند سطر یک تابش عالی می‌بینیم و بعد قطع نور.... مثل چراغ‌هایی که از برجک زندان بر محوطه و دیوارها می‌تابد، در فیلم‌های قدیمی.

باز هم از این دست روشنایی‌های خیره کننده هست؛

پس زنده باد جوهر خودکار
   جاودانه باد من
         که بارها تو را ثبت کرده ام
               
نیز از این دست؛

دستان من هم
                    اندازه‌ی ذهن شما آلوده شده است

و؛

خیالت راحت
                   این شعر بند نمی‌آید
                 شاید سطری از آن                    
در ذهن مرد دیگری باشد.

و نیز این سطر از شعر دوم؛

چشم ها که سکوت می‌کنند
دیگر
      کاری از دست زبان بر نمی‌آید.


به نظر این کاتب، اراده‌ی شاعر بر سرودن شعر بلند آن‌گاه است که از شعر توقع نامه‌ای بلند دارد. و این در دو مجال اتفاق می‌افتد.
_ که شاعر عاشق است و از این راه ابراز محبت به معشوق را پی‌ می‌گیرد. شعر بلند می‌نویسد و در اندرونش شبه‌نامه‌ای در حال بازتولید است.
_ که شاعر معترض است و می‌خواهد هر چه فریاد دارد را، در کلمات آتشین‌اش بریزد و از جوهر خودکارش شعری برون آید همه خشم و همه استیلاء. که کاربردی شبیه مانیفست‌های گروه‌های اپوزه دارد و خطابه‌ی سخنران روز جهانی کارگر را متبادر می‌کند.

در این دو گاه، شاعر کلماتش را به مثابه ابزار نفوذ و ابلاغ، صیقل می‌دهد و بزودی شعری از وی سرمی‌زند که گاهی سطرهایی روشن دارد، چرا که از عمق جانش برآمده، و اغلب در تجمیع همان کلمات در قالب یک شعر ناموفق می‌نماید، سبب هم همان است که گفتیم، چه عاشق و چه عصبانی در سر هم کردن کلمات عاجزیم. پس چه بهتر در این دو گاه دست به قلم نبریم، که اگر دلداده باشیم نامه‌ای عاشقانه از ما باقی می‌ماند و اگر خشمگین شعاری طولانی و یا خطابه‌ای غرٌا.

دوست شاعرم، شما تا شاعری فاصله‌ی چندانی ندارید به شرط آن‌که بخوانید تا بدانید چه باید بکنید که شعرتان عوض این همه سطر تاریک و درخشانِ مخلوط شده، از «شعریت محض» آکنده باشد و بزودی در سطح اول شاعران خوب سپیدنویس به خواندن شعرهای یک‌دست و هماهنگ و سرشار از درخشندگی‌تان بر خود ببالیم.

در نهایت فروتنی
ارادتمند
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۴
مجتبا صادقی » چهارشنبه 24 مهر 1398
منتقد شعر
درود از نقدپذیری‌تون، منتظر حضور قدرتمند شما در صف شاعران سپید می‌مانیم. به لطف یزدان و تلاش مدام
محمد علی تهمی زنجانی » چهارشنبه 24 مهر 1398
باز هم سپاس بابت ریز نکات نقدتون حتما رسیدگی میکنم و بیشتر باید به این فکر کنم که یک قسمت از بدنه شعرم و قلمم رو درست کنم چون اتفاق نظر در بین همه منتقدین عزیز از یک چیز خبر میده.ممنون از وقت گرانبهای شما.موفق و پیروز باشید
محمد علی تهمی زنجانی » چهارشنبه 24 مهر 1398
اما واقعیت شاید بخاطر زبان راحت شما در نقدی که کردین من هم روم بشه و بگم که من هنوز در تقابل بین فست فود و چلوکبابم.البته بد اینجوری گفتن اما تو شعر های فست فودی و چهار پنج سطری که داشتم به مراتب موفق تر بودم و نظر دوستان منتقد قبلی این بوده اما خودم به شخصه معتقدم باید از دل منجلاب(شعر بلند) سر بلند بیرون بیای و فعلا دارم دست و پا میزنم تا رسم شو کامل و جامع یاد بگیرم و اگر اونجا موفقیتی که میخام حاصل بشه برای برگشتن به فست فود مسیر بسیار راحت تری دارم چه بسا که تا الانم همینجوری گذشت
محمد علی تهمی زنجانی » چهارشنبه 24 مهر 1398
درود بر جناب صادقی عزیز.بسیار سپاس گذارم بابت نگاه خوبتون در نقد،این مجموعه اشعاری که در این سایت میگذارم حاصل سه سال تجربه در شعر سپید بوده بدون نقد سپید سرایان محترم،و همش حاصل چکش کاری و درگیری های درونی اینجانب،به همین خاطر شاید خیلی جاها از شعر دور میشه،بعله با شاملو وسپید سرایان بعدشاشنایی دارم و قطعا باید بیشتر ازشون درس بگیرم. اما واقعیت شاید بخاطر زبان راحت شما در نقدی که کردین من هم روم بشه و بگم که من هنوز در نقابل بین فست فود و چلوکبابم.البته بد هست اینجوری گفتن اما تو شعر های فست

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.