مبحث چگالی و شهود!




عنوان مجموعه اشعار : ۹۸۷-۴
شاعر : مهران عزیزی


عنوان شعر اول : ۹۸۷-۴۱
هر بار می‌دیدم رخ خود را، از پیش‌تر دلتنگ‌تر بودم
هربار خود را مات می‌دیدم، در آینه کم‌رنگ‌تر بودم

دلتنگ خود بودم ولی هر بار، یک نام دیگر جای نامم بود
هر نام، نام مستعارم بود، هر لحظه اما ننگ‌تر بودم

هر بار در را باز می‌کردم، از آن‌چه بودم دورتر بودم
آویخته، در رفت و آمدها، سرگیجه‌تر، آونگ‌تر بودم

خوابیده‌بودم، گورْ سنگی بود، من خواب دیدم صورتم سنگی‌ست
در بعدتر، جایی در آینده، از این که هستم سنگ‌تر بودم

ساعت به ساعت ریخت بر رویم، آوار عمرم مثل یک دیوار
دیوار سنگینی که یک پا داشت، با این که من خود لنگ‌تر بودم

جایی نُتی افتادگی دارد، چون سیم‌هایم فالش می‌لرزند
حالا که باید نغمه‌ای سر داد، ای کاش خوش‌آهنگ‌تر بودم

عنوان شعر دوم : ۹۸۷-۴۲
خاموش کن چراغ بلندای روز را
بگذار شب بغل کند «آری هنوز» را

بگذار موی باد بپیچد به ما دو تا
بگذار تاب تن بدرد هول سوز را

بگذار تا هنوز نفس هست گرمی‌اش
باز آورد به یاد زمستان تموز را

باید که چاره کرد زمستان سخت را
باید شکست شاخ یَلِ کینه‌توز را

بگذار شب بیاید و بیدار-خفته باش
خاموش کن چراغ بلندای روز را

عنوان شعر سوم : ۹۸۷-۴۳
صدا موجی‌ست رقصنده، صدا را خواب می‌بینم
هوا عطری‌ست ناپیدا، هوا را خواب می‌بینم

تویی؛ با موج می‌آیی، منم چشمی سراپا گوش
تویی پیچیده در عطرت، خدا را خواب می‌بینم

زمان از اسب می‌افتد، زمین دیگر نمی‌چرخد
تو می‌چرخی و من هم ابتدا را خواب می‌بینم

تو می‌تابی به جای چشم‌ سرخ و خیره‌ی خورشید
تو می‌باری همین که ابرها را خواب می‌بینم

تو دریایی که در مدّش...، من‌ام چشمی که از حدّش...
فرو می‌غلطم و بی‌خویش ما را خواب می‌بینم
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه شعر ستودنی؛ سه غزل. دلیلم برای ستایش این شعرها شهود جاری در آن هاست؛ دیگرگونه دیدن. دیدن حقیقت و باطن پیرامون. مخصوصاً فضای رؤیاگون شعر اول که ما را از آینه تا گورستان می برد، و فضای مینی مال اما ژرف شعر دوم که آن هم بی شباهت به رؤیا (یا کابوس؟) نیست، و کارکرد مفید حس آمیزی در شعر سوم که اصلاً ردیفش هم بر فضای سوررئالی اش صحّه می گذارد. این جا مجال اظهار فضل [!] نیست ولی سربسته می گویم که به اعتقاد برخی از نقادان معتبر (از جمله کروچه) اصلاً هنر مترادف با شهود است و هنر بی شهود قابل تصور نیست. اما بگذارید بر خود شعرها مروری داشته باشیم. به لحاظ فرم و ساختار محتوایی، شعر اول از دلتنگی آغاز کرده و به آینه رسیده و در بیت دوم دلتنگی برای خود را ـ که پیش تر با آینه تصویری شده بود ـ به «نام» کشانده. از بیت سومش فصل تازه ای شروع می شود؛ شاعر از نشناختن خود و دوری از خود، محملی ساخته برای وسیله ی دور شدن... و در تداعی به «در» رسیده و از «در» به تصویر بلاتکلیفی؛ آونگ. من اگر جای شاعر بودم، بیت «ساعت» را به این جا انتقال می دادم تا مخاطب را از آونگ به ساعت برسانم و بعد با «سنگینی دیوار» به «سنگ گور». و بالأخره بیت آخر که جزیره ی جداافتاده ای ست؛ به اقتضای پایان دادن به کلام. چند نقد سردستی و اجمالی بر این شعر دارم؛ اولاً به نظرم جزئیات بیت سوم (برعکس کلیاتش که خوب و کارآمد است و لااقل در چینش فرمی شعر چنان که گفتیم خوب به کار آمده) چندان بیت خوبی نشده. چرا و چطور؟ یکی این که تکرار «بودم» ـ که ردیف هم هست ـ در مصراع نخست بیت سوم، زیبا نشده. به طور کلّی کم پیش می آید که تکرار ردیف در مصراع فرد جواب بدهد. دلیلش هم لابد باید افراط در موسیقی باشد (که کارکرد اصلی ردیف است مثل قافیه؛ موسیقی). ثانیاً با آن که تصویر آونگ بودنی که شاعر از «در» گرفته عالی ست و بدیع است و من آن را به این معنی جایی ندیده بودم... و خلاصه آونگ و آویخته ی مصراع دوم خوب با درِ مصراع اول جفت و جور شده، اما چیزی در تناسبات درون بیتی می لنگد. بهتر است بگویم در تداعی ها. مشکلم با «از آنچه بودم دورتر بودم» است. این فقره، نسبتش با «هر بار در را باز می کردم عالی ست». نسبت «"در" بودن» با آونگ و آویخته بودن هم عالی ست. اما در تصویر کلّی بیت، به سختی می توان همزمان «"در" بودن و آونگ بودن به یک جا» و «دور بودن؛ دور شدن» را یک کاسه کرد. ثالثاً لزوم «سرگیجه» را «دارای سرگیجه» معنی کردن هم قدری زبان را در دست انداز انداخته. در بیت چهارم هم «من» حشو ایجاد کرده. چرا «در خواب دیدم» نه؟ در بیت یکی مانده به آخر هم با آن که در سرراستی مفهوم بیت و همه چیز تمام بودنش نمی توان حرفی داشت اما این را هم نمی توان ناگفته گذاشت که قافیه در آن برجسته تر و ـ قریب به یقین ـ ساختگی تر و تصنعی تر از آب درآمده. بیت آخر برای خروج بیت بدی نیست اما باید توجه داشت که تبدیل شخصیت به «ساز» در سلسله تداعی ها مفقود است و همین باعث شده که بیت غریب آن گوشه بیفتد؛ بدون پیوند تصویری با بیت های بالاترش... هرچند مفهومش نسبت کافی را با تمامیت شعر برقرار نگه می دارد. در مجموع، باید دانست که این پرش بی منطق بر تصویر ساز و سیم و فالش، باعث شده که بیت را مرهون قافیه تلقی کنیم و قافیه را سرنوشت نویس آن. با این همه، چنان که قبلاً هم گفتم، شعر در مجمو شعر قابل اعتنا و قابل دفاعی ست. شعر دوم هم از قضا شعر خیلی خوبی شده. در این شعر می خواهم روی چند فراز انگشت بگذارم؛ «آری هنوز»، «تاب تن بدرد هول سوز را» و «شاخ یل کینه توز». آنچه در مورد این سه فراز خواهم گفت، تا حدود زیادی سلیقی ست و پیش تر یادآور می شوم که بدون اصلاح یا تغییر این موارد هم شعر جای توجیه دارد و شعر موجهی ست. شعر طوری آغاز می شود که گویی روز است و شاعر، شب را طلب می کند؛ می گوید روز را خاموش کن: پس، ماجرا از روز آغاز شده. نسبت به «آری هنوز» حسّی دوگانه دارم. از طرفی احساسم این است که معنای درخوری از آن قابل برداشت است؛ بگذار گمان کنیم هنوز همه چیز خوب است / یا / بگذار گمان کنیم که هنوز شدنی ست... یک چنین معنایی. در حذف این که چه چیز شدنی ست و چه چیز خوب است و خلاصه چه چیز «هنوز...»، حرفی ندارم و این حذف را مثبت می بینم. این از احساسم. اما عاقلانه تر اگر بخواهم به بیت نگاه کنم، با بغل شدن یک مفهوم توسط شبی که عینی ست، یعنی با دوگونگی جنس این دو به سختی کنار می آیم و از این مهم تر با انتظار دریافت معنای قطعی از مصراع... که بی جواب می ماند. مخصوصاً با در نظر آوردن ادامه ی شعر که روی «باید» تأکید می کند و این یعنی که خواهان تغییر است، پذیرفتنِ این که شاعر در این جا (در بیت اول) به ثبات و حفظ «آری هنوز» مایل است، دشوار می شود. در مورد بیت دوم، با معنای بیت کاملاً موافقم؛ شاعر می گوید بگذار شب شود و همدیگر را در آغوش بکشیم و گرمای تن ما بیم جهنم را از بین ببرد. بیان زیبایی ست از یک مفهوم زیبا. مشکلم اما با دو چیز است؛ یکی فخامت کلام که از القای صمیمیت ـ بر خلاف نیاز محتوای بیت ـ کاسته، و یکی تناسب «دریدن» با فضا. حواس مان باشد، آن که باید بدرَد، «تاب» است؛ گرما. و این گرما باید «هول» را بدرد. باید پذیرفت که دیگر خیلی ماجرا انتزاعی ست... و خُب؛ در نهایت اشکالی هم ندارد! در مورد بیت چهارم هم باز دو نکته درم؛ یکی بیش از حد فخیم شدن زبان است و دیگری یکهو حماسی شدن ماجرا و «یل» نامیدن زمستان و تازه «شاخ دار» فرض کردن آن پهلوان. می دانید اشکال کجاست؟ خود بیت و معنایی که ساخته، هیییییچ اشکالی ندارد؛ مشکل این است که به نظرم این بیت به تنهایی ظرفیت و تحمل این فاز عوض کردنی ناگهانی را نداشته و بدون این که زمینه ای افسانه ای و اسطوره ای یا نمادین یا استعاری برای این بیت به طور مقدماتی فراهم شود، همه چیز یکباره در بیت حلول کرده و این ناگهان چگالی بیت را نسبت به بیت های قبل تر و بعدترش که بیت های سبک وزن تری [منظورم بی قدر و بی ارزش نیست!] هستند، بالا برده. انگار داستانی طولانی در چند کلمه ی مصراع دوم خلاصه شده که ما باید برای تمام عناصرش ماوقع تصور کنیم؛ برای یلی که شاخ دارد، برای شکسته شدن شاخش، برای کینه توزی اش و سوابق این «کینه»... . در مورد شعر سوم، دو سه نکته ی گفتنی دارم و والسلام. در بیت دوم، به نظرم «تویی با موج می آیی» و «پیچیده در عطرت» (که هر دو از عناصر تکراری بیت اول اند) نتوانسته اند تکراری بودن و بیهوده بودن شان را پنهان کنند؛ گرچه می انم که احتمالاً حکمت حضورشان قرار بوده به نفع امتداد بخشیدن به بیت اول تمام شود. «چشمی سراپا گوش» در این بیت به نظرم بهتر و بیشتر به امتداد دادن و تثبیت بیت اول کمک کرده تا این جزئیات. ضمن این که هیچ کدام از عناصر بیت دوم زمینه ساز خوبی برای رسیدن به «خدا» نیستند؛ نه با موج آمدن، نه چشم و گوش بودن، نه پیراهنی از عطر پوشیدن... . به نظرم راه رستگاری بیت، حفظ دو پاره ی آخر دو مصراع است و تجدید نظر در دو پاره ی نخست دو مصراع. در بیت سوم به نظرم «هم» حشو دارد. پیشنهادم جایگزینی اش با «از» است که به زبان هم پیچیدگی مطلوبی می دهد. بیت چهارم در خصوص چرایی «سرخ و خیره» جوابی در آستین ندارد. بیت آخر هم در نوع خودش خوب است. غلتیدن چشم از حد و حدقه و سپس خواب دیدن خوب است و قافیه ی درون مصرای هم خوب جواب داده اما دریا در تصویر بیت غریب است. نمی خواهم در کار دوست شاعرم دخالت کنم و حیفم هم می آید و می ترسم که مبادا بیت را با پیشنهادی خراب کنم ولی به نظرم اگر به جای چشم در این بیت اشک یا سنگ و صخره داشتیم، دریا بومی تر می شد و تصویر کامل تر. گرچه می دانم در آن صورت، زیبایی تصویر عینی/انتزاعیِ «فروغلتیدن چشم [در خوب]» را از دست می دادیم... .

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۲
مهران عزیزی » شنبه 11 آبان 1398
سلام و عرض ادب. نکته به نکته خواندم و لذت بردم و آموختم. دانش و دقتتان، حقاً و انصافاً ستودنی‌ست. بسیار سپاسگزارم از لطف و محبت و زحماتتان. مواردی را که فرمودید در اصلاح و ویرایش نوشته‌ها حتماً در نظر خواهم‌داشت. آن مطلبی که درباره‌ی جابجایی بیت‌های نوشته‌ی اول فرمودید، در نظرم بود ولی فراموش‌کردم و اینجا که خواندم یادم‌آمد. باز هم ممنونم.
محمّدجواد آسمان » شنبه 11 آبان 1398
منتقد شعر
درود بر آقای عزیزی عزیز و بزرگوار. از مرحمت همیشگی‌تان ممنونم. صفای وجودتان...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.