یهودای نگاه




عنوان مجموعه اشعار : واپسین جرعه ۳
شاعر : علی معصومی


عنوان شعر اول : خودت می دانی

زندگی آیه درد است، خودت می دانی
مثل میدان نبرد است خودت می دانی

گاه پاییز و زمستان و گهی فصل بهار...
گاه بارانی و سرد است خودت می دانی

با خبر هستی و اگه شده ای کارش را
به کسی رحم نکردست خودت می دانی

جفت شش داده با خود ششو بش هم دارد
مثل یک تخته نرد است خودت می دانی

ای بسا ناله که بر گور جوانمردان شد
روزگاریکه نه مَرد است خودت می دانی

خانه ی ماندن اولاد بشر اینجا نیست
روی هر پنجره گَردست خودت می دانی

سبزی برگ درختان دو سه ماهیست ولی
آخرش یک رخ زرد است خودت می دانی

عنوان شعر دوم : شام آخر

با شکرخند لبی زار و پریشانت شدم
بنده ی کیش تو و پابند ایمانت شدم

گرچه بودم باخبر از سردی فصل خزان
در کمرگاه بهاران خیس بارانت شدم

آیه ای از آشنایی ها به خاطر داشتم
اندک اندک لایق آهنگ قرآن ات شدم

از مرام و مسلک تو بی خبر بودم ولی
با هوای خال هندویی مسلمانت شدم

من رها بودم درون کشور رویای خود
با یهودای نگاهت محو زندانت شدم

شام آخر بود من غافل ز کار خویشتن
خونجگر با شوکرانی از نمکدانت شدم

جرم من بالاتر از تصلیب گشتن می شود
گرچه میدانستم از روزیکه مهمانت شدم

عنوان شعر سوم : زمزم عرفان

" بعد از سفر تلخ تو سامان نگرفتم"
حسین آهی

یکدم پس مژگان تو سامان نگرفتم
وز نرگس شهلای تو درمان نگرفتم

من کافر نادانی و گمراهی خویشم
کز معبد بودای تو ایمان نگرفتم

خواهی بصلیبم بزن ای حامل تورات
از دست یهودای تو پیمان نگرفتم

هر موی تو سرچشمه صد راز نهانست
بس نکته کزین رشته پنهان نگرفتم

چون ذره پی پای تو لغزیدم و آخر
یک پرتو از آن گوهر تابان نگرفتم

ای وای از این غفلت بی رونق ایام
وز طالع برگشته که تاوان نگرفتم

آه ای بت مه پاره بمان یکشب دیگر
تا داد دل از ماه درخشان نگرفتم

افسوس که از باده کشان سر کویت
لاجرعه ای از زمزم عرفان نگرفتم

شرمنده بی حاصلی خرمن خویشم
در فصل تباهی نم باران نگرفتم
نقد این شعر از : آرش شفاعی
یکی از مشکلاتی که بر سر شعر و شاعر بخصوص در شعر کلاسیک ممکن است پیش بیاید، این است که شاعر دنباله روی شعر شود و زمام و اختیار خود را به دست قافیه و ردیف بدهد. این ایراد که به دلیل تجربۀ اندک یا ناکافی در شعر سرودن، پیش می آید؛ خیلی زود دست شاعر را پیش مخاطب رو می کند و ایرادی است که باید با ممارست، تمرین و کمی دقت آن را حل کرد. بگذارید از شعرهای خود شما مثال بزنم. جایی سروده اید:
گاه پاییز و زمستان و گهی فصل بهار...
گاه بارانی و سرد است خودت می دانی
سؤال اینجاست که شاعر در این بیت چه کشفی کرده است؟ چرا باید چنین بیتی که مصداق «پنجه را باز کرد و گفت وجب» شاعر ما را به عنوان یک بیت خوب راضی کند و شاعر خودش، این بیت را در غزل نگاه دارد. ضمن اینکه این ردیف «خودت می دانی» چه کمکی به شعر و شاعر کرده است؟
در بیت دیگری سروده اید:
من رها بودم درون کشور رویای خود
با یهودای نگاهت محو زندانت شدم
پرسش دربارۀ ترکیب «یهودای نگاه» است. وجه شبه میان یهودا و نگاه چیست؟ یهودا را همه می‌شناسیم و می‌توان او را استعاره ای برای بی وفایی، خیانت، نامردی و .. دانست. سؤال اینجاست که در ساختار این بیت، چرا باید نگاه معشوق را به یهودا تشبیه کرد؟ هیچ دلیل متنی دیگری در این بیت وجود دارد که بتوان وجود یهودا را در این بیت توجیه کرد.
البته باید به زبان شعر هم اشاره ای کرد. به نظر می رسد در برخی بیت ها، درصد کلاسیک گرایی شاعر در زبان بالا رفته است و همین باعث شده است که زبان در برخی مواقع، حس و حال و تپش و نیروی هم زبانی با انسان ها و مخاطبان روزگار ما را نداشته باشد و شاعر باید به این موارد نیز توجه کند و مثلاً از ترکیب هایی کهنه و بی جان مانند «بت مه پاره» که دیگر در شعر امروز و زبان زنده و جاری مردم این روزگار جایی ندارد، دوری کند:
آه ای بت مه پاره بمان یکشب دیگر
تا داد دل از ماه درخشان نگرفتم

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.