راهی از تائوست تا او




عنوان مجموعه اشعار : ردپایی بر آب
شاعر : محمدتقی مروارید


عنوان شعر اول : غزل 13
هستیِ با نيستی‌ها همنشينم
چیستم؟ وهمم، شَکم، ظنم، یقینم

در دلم بودای نيلوفرنشينی
کفری از اين دست و قدری بيش از اينم

راهی از تائوست تا او، جاودانه‌
آیه‌ی توحيد بر ديوار چينم

بر تو ای ژرفای کفر، ای اوج ايمان
مؤمنم، ای کفر ايمان‌آفرينم

در ميان این جهان سور و ماتم
من همين اندوه با شادی قرينم

سهمگين شد دوری‌ات، سهمی ندارد
جز غبار از آستانت آستینم

چون غزال و چون غزل، چون جان شعری
می‌گريزی، می‌سرايم، نازنینم!

چشم می‌پرسد "ببارم يا نبارم؟"
محو در ابهام اين ابری‌ترينم

عنوان شعر دوم : غزل 14
تا عمق تب، تا انتهای التهابم برد
دزدانه دست انداخت و بی‌انتخابم برد

بالید تا بر دوش و بالم شد، وبالم شد
تا مرزهای سوختن، تا آفتابم برد

هرم و عطش، رؤیای نوح و آبسالی‌ها
توفان خورشید آمد و سیل سرابم برد

گندم به گندم، با من آمد از بهشت عدن
تا زیر سنگم، جو به جو، تا آسیابم برد

دست دعا پنداشتم بر بال‌های خویش
تا خلسه‌ها، تا جذبه‌های دیریابم برد

تا دشت‌های دور، تا منظومه‌های نور
تا کهکشان‌های دعای مستجابم برد

بیدار-خواب صبح و بانگ "لا اله ‌اﻟ..."
با لای‌لای‌ش، قبل "الا الله" خوابم برد
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو غزل. غزل اول، غزلی ست هوش ربا و بسیار خوب. با خواندن هر بیت از این غزل، به شیوه ی مخاطبان محافل شعر در شبه قاره، در دل «واه واه» (بَه بَه) گفتم. به نظرم در مواجهه با این شعر، به طور کلّی و اجمالی «جر این قدر نتوان گفت...» که حقیقتاً شعر خوب و مقبولی ست. امّا از آن جا که آدمیزاد عیب جوست و هیچ چیز در جهان بی عیب نیست (!)، اگر قدر آتش قوه ی ناقده را تیز کنیم و بر بهانه جویی بیفزاییم و خود را جای سخت پسندترین خوانندگان شعر بگذاریم، می توانیم چند نقد و نقِ نکته جویانه را در خصوص این شعر به قلم بیاوریم. مثلاً چه؟ مثلاً این که شعر می توانست شعر یکدست تری به نظر برسد اگر سه بیت آخرش رِیل عوض نمی کرد و با همان دست فرمان جلو می رفت. در واقع پنج بیت آغازین این شعر، ابیاتی همبسته تر و همپیوندتر دارد؛ شاعر در آن ها دارد بتمامه خود را شرح می دهد که چنانم و چنینم... و البته این شروح (یا تشریحات!) همه حول محور یکی دو مفهومِ نزدیک صورت بسته اند؛ نیستیِ من و کفرِ من... و این که از همین کفر می توان به هستی رسید و از همین نیستی به هستی. به واقع بنیان تمامی این بیت ها بر تضاد است؛ بر نشان دادن الّاکلنگِ این و آن، و گاه بالانس کردن شاهین این ترازو و این همانیِ دو موضوع، و گاه بر هم زدن سوابق ذهنی مخاطب از ارزش ها و برتری دادن این فرودست بر آن فرادست. در این میان، البته توجهات شاعر به تناسبات لفظی هم بیت ها را رنگ و لعاب بخشیده؛ با رسیدن از «تائو» به «تا او» و پل زدن از «سهمگین» به «سهم» و «غزال» به «غزل» و «آستان» به «آستین». و البته به رخ کشیدن آگاهی ها در برخی تناسبات دیگر (نیلوفر و بودا / تائو و دیوار چین)، و مراعات برخی قرائن مثل مفرد آوردن «هستیِ» مقارن با «چیستم» و جمع آوردن «نیستی ها»ی مقارن با «وهم و شک و ظن و یقین» که در این آخری رعایت مرتبت درجاتی مفاهیم هم خُب ارزشمند است. همین طور ترتیب لف و نشری نسبی که شاعر کوشیده در تقابل «غزال / می گریزی»، «غزل / می سرایم» و «جان شعر / نازنین» بیافریند و رقم بزند. شعر، عموماً شعری نیست که بر تازگی ها بنا شده باشد و استوار باشد. بله، چیزهای تازه ای البته به ندرت در شعر می توان رصد کرد؛ مثلاً شاهد آوردن دیوار چین برای عینیت بخشی به یگانگی و جاودانگی (طولانی بودن)، یا این که اوج ایمان از ژرفای کفر آغاز می شود (که این مورد اخیر گرچه در شطحات عرفا مفهومی مسبوق دارد امّا شاعر با ژرفای دریا را به قله ی کوه رساندن تصویر بدیعی خلق کرده). در بیت دوم چنین به نظر می رسد که مصراع نخست به اتمام و تکمیل جمله (بسته شدنش با فعل) نیازمند است و من اگر جای شاعر بودم، آن لنگراندازی و تأخیرِ موسیقاییِ حاصل از افزوده شدنِ «ست» به پایان مصراع نخست را به جان می خریدم به بهای حفظ سلامت و صحت نحو. نکته ی دیگری که می توان بر این غزل گرفت (!) و گفت، لزوم تعیین تکلیف «او / تو»ست. به طور مشخص از ابیات سوم، چهارم، ششم و هفتم سخن می گویم. اگر بیت پنجم به بعد از بیت سوم (قبل از بیت چهارم کنونی) انتقال می یافت، می توانستیم این بیت را در سیر منطقی شعر بهتر جای دهیم و فاصله ی «او» (در بیت سوم کنونی) را از «تو» (در بیت چهارم کنونی) بیشتر کنیم. به این ترتیب، یکی از مشکلات حل می شد و تغییر تخاطب را «بهتر از شکل کنونی» می توانستیم از جنس و جنم «التفات» بشمریم. با این وجود، باز مشکل با «تو»های شعر باقی ست. اگر «تو» را در بیت های چهارم و ششم یکی بینگاریم (که طبیعتاً باید چنین کنیم) با توجه به بافت و کانتکستِ مسبوقِ شعر، آن را «خدا» بدانیم. حالا چنین کسی را «ژرفای کفر» نامیدن و «دور» نامیدن چقدر وجه دارد، داوری با شما. امّا این «تو» ( = خدا) به نظرم اگر هم در دو بیتِ چهارم و ششم بومی و خوش نشین به نظر برسد، لااقل بیت یکی مانده به آخر نتوانسته آن قدر زمینه داشته باشد که تا این حد آن «تو» را روی صندلی یی صمیمی و زمینی و عاشقانه کنار شاعر بنشاند تا بتوان با او چنین سخن گفت. از همین باب احساس من این است که بیت یکی مانده به آخر هم (با وجود ارزش های فنّی درونی اش) نتوانسته در بستر و بافت و سِیر این شعر، همسطح و اندامگون شود و شعر، آن را «مالِ خود» کند. همین طور گمان می کنم بیت آخر هم (با آن که تمام کننده ی خوبی ست و بر منکرش لعنت!) در محور عمودی شعر، نتوانسته آن طور که باید سهم بگیرد و اجزائش با اجزاء پیش از خودش به نحو مطلوبی ارتباط و تناسب برقرار کند. در مورد شعر سوم، نظری غیر از این دارم و فکر می کنم بیت بدرقه اش (علاوه بر دارایی های درونیِ این بیت) با ابیات ماقبل [نیز] بهتر و متناسب تر ارتباط برقرار کرده است. شعر دوم گواهی ست بر این که (لااقل یکی از) دایره های علائق و دغدغه ی شاعر، تأملات وجودی ست. وقتی دو شعر از شعرهای شاعری چنین وجه اشتراکی دارند، دیگر کم تر می توان به اتفاق معتقد بود. در بیت نخست این شعر، مصراع اول صرفاً در فضایی مفهومی و ذهنی حرافی کرده و خواسته مقدمه بچیند برای مصراع دومی که حلاوتش غیر قابل انکار است. چرا می گویم حرافی؟ چون «عمق تب» و «انتهای التهاب» از جمله ی تعبیرات ترکیبی «مجرد / مجرد» هستند که مانند «مجرد و ملموس» ها آسان ساز و شعرنما هستند امّا در حقیقت فقط بر لفاظی استوارند؛ و به واقع تعبیراتی مانند «اوج آزادی» و «عمق اندوه» از تعبیراتی مانند «اندوهِ سرخ» و «هبوطِ گلابی» هم کم عیارترند؛ به همان اندازه که ذهنیات را خام و ذهنی عرضه می کنند به جای آن که بر محور تخییل که اصلِ اصولِ شعر است ـ و ذاتاً تصویرمحور است ـ تکیه داشته باشند. بگذریم. در بیت سوم به نظرم جای «هرم و عطش» در مصراع نخست نیست؛ زیرا مصراع نخست دارد از وضعیت قبلی سخن می گوید؛ قبل از تغییر. و اتفاقی که در مصراع دوم افتاده اتفاقاً همان اتفاقی ست که «هرم و عطش» دارد وجودش را در زمانه ی ماضی ادعا می کند. سخن طولانی شد و باید یادداشت را بس کنم. شعر شعر خوبی ست اما من در آن سطرهای «دزدانه... / بالید... تا مرزهای... / توفان خورشید... / گندم... تا زیر سنگ... / و البته کلّیت بیت آخر» را بیشتر پسندیدم و بیت یکی مانده به آخر را هم روان و سالم دیدم. برای دوست شاعرم توفیق آرزومندم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۲
محمدتقی مروارید » سه شنبه 28 آبان 1398
درود بر شاعر و منتقد ارجمند و سپاس از اظهار لطف و نکات باارزش و درس‌آموز منتقدانه‌تان
محمّدجواد آسمان » چهارشنبه 29 آبان 1398
منتقد شعر
درود بر آقای مروارید بزرگوار. ممنونم از محبت‌تان برادر جان. پاینده باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.