بگو مرا كه مِزاحم من




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : امیرحسین صباغی


عنوان شعر اول : .
شتک زن سده ها خونم هزاره ای همه آهم من
به شب نشسته ی مقهورم ستاره های سیاهم من

شبیه من تو هزار آهی تو سینه ای! قفسی! چاهی!
ببند در دلم آهت را شبیه تو همه چاهم من

بکار دانه ی سربت را درون سینه ی خندانم
به حفره هاست که میخندم شبیه خنده ی ماهم من

گناه سایه ای از دارست شب است و حرف خدا تار است
چه باکی از توی خاکی که بر ارتفاع گناهم من

در اختفای دهان هایم در انتظار زبان هایم
نجو مرا که بسی تلخم بگو مرا که مِزاحم من

کجاست یار و کجا دشمن؟ تمام قصه منم من من
مرا بکِش . منم این! دردم . رها نکن که سلاحم من

تو ای ستاره ی در شب گم سخن نگو که تو مقهوری
ببین مرا که چه تاریکم جلو نیا که تباهم من

امیرحسین صباغی

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
اين پنجمين نوبت است كه درباره‌ي آثار اين دوست جوان، مستعد و پيگير پايگاه نقد شعر مي‌نويسم؛ دوستي كه هر بار و با هر اثر تازه‌اش يك بار ديگر ثابت مي‌كند كه بهره‌هاي ادبي‌اش نه‌تنها كم نيست بلكه رو به فزوني هم دارد و مي‌توان روزبه‌روز، اميدهاي بيشتري به فرداهايش داشت. البته به نظر مي‌رسد كه اگر او به برخي توصيه‌هايي كه در نوبت‌هاي قبل درباره‌ي آثارش شده است توجه بيشتري نشان دهد، به جاي عبور از تك‌تك موانع راه، مي‌تواند از ميانبرهاي موجود بگذرد و زودتر به نتايج دلخواه خود برسد. يكي از اين توصيه‌هاي كلي اين است كه دوست جوان ما حتي‌المقدور نبايد فريب ظواهر زبان را بخورد و به نفع صورت، از جوهره‌ي شعري اثرش غفلت كند. پيش‌تر نوشته‌ام و باز هم تاكيد مي‌كنم كه گستردگي دايره‌ي واژگاني و تنوع فضاهايي كه همراه جسور ما در آنها جولان مي‌دهد، از آگاهي‌ها و توانايي‌هاي كميابي خبر مي‌دهد كه با توجه به سن و سابقه‌ي سراينده، شوق‌افزا و اطمينان‌بخش است اما نگراني من و احتمالا برخي ديگر از هم‌مدرسه‌اي‌هايمان در شعر، اين است كه خداي‌ناكرده مثل آثار برخي ديگرانِ بااستعدادي كه كم هم نبوده‌اند و نيستند، در سروده‌هاي او هم حاشيه بر متن و زيور بر ساخت، برتري بگيرد و نهايتا چيزي جز آنچه مخاطب سطحي مي‌پسندد، باقي نماند.
در اثر پيش رو، اولين چيزي كه توجه مخاطب آگاه و حرفه‌اي را جلب مي‌كند، اين است كه شاعر با اينكه به طور پياپي ثابت كرده كه ورود و حركت در فضاي خيال را بلد است و از قريحه و توان ذهني قابل تحسيني هم برخوردار است، گهگاه به مراعات مخاطب و شايد هم به دليل هيجان حاصل از طنطنه‌ي زبان، به فضاي خودآگاه برمي‌گردد و با تصريحي كه هيچ نيازي به آن نيست و فقط از عيار شاعرانگي اثر مي‌كاهد، انديشه يا احساسش را به شكلي گُل‌درشت، شعار مي‌كند. و البته گاهي هم با اصرار به استفاده از برخي الفاظ، براي خودش و اثرش دردسر مي‌تراشد. به عنوان مثال صفت فاعلي «شتك‌زن» در آغاز اثر كه به‌تنهايي (خارج از مصراع پيش رو)، باز هم از توانايي‌هاي ذهني و زباني سراينده خبر مي‌دهد، در بيت، خوش ننشسته است. چرا؟ چون ما در سراسر بيت، به‌درستي با توصيف راوي در وضعيت مفعول مواجهيم؛ يعني چه؟ يعني اينكه «من» كه البته فردي هم نيست، دارد آنچه به سرش آورده‌اند يا آمده را روايت مي‌كند؛ پس در آغاز هم بايد صفتي از قبيل «شتك‌خورده» يا «شتك‌نشسته» (هيچ‌يك از اينها به عنوان جايگزين پيشنهاد نمي‌شود) داشته باشيم و نه شتك‌زن كه در آن، عامليت و اراده، مستتر است. بدون شك ايده‌ي تصوير، ايده‌اي ستودني‌ست؛ «من»ي كه قطره‌هاي ريز و درشت چند قرن خونريزي را بر پيكره‌ي هويتش و چه‌بسا بر رخسارِ «بودن»ش احساس مي‌كند؛ ولي انگار كه سراينده، از درخشش چنين تصويري در ذهنش، به‌حق ذوق‌زده شده باشد، در بيان آن عجله كرده است. در ادامه‌ي بيت، سراينده دچار صراحت «هزاره‌اي همه آه» و «به‌شب‌نشسته‌ي مقهور» مي‌شود اما در پايان، باز هم براي رسيدن به بيان استعاري تلاش مي‌كند و به «ستاره‌هاي سياه» مي‌رسد. اگر همين بيت را به عنوان نمونه بررسي كنيم، خواهيم ديد كه انرژي انگيزه‌ي نخستين، باعث شده كه تصوير زيبا و تازه‌اي كه از آن حرف زديم، در ناخودآگاه شاعر بدرخشد اما او بلافاصله و البته به شكلي غيرارادي به فضاي خودآگاه برگشته و سراغ الفاظ رفته است. «هزاره‌اي همه آه» تعبير خالي از لطفي نيست اما نسبت به پاره‌ي قبلي، معمولي و دم‌دستي‌ست. و شايد توالي ‌«ه»ها سراينده را راضي كرده باشد كه پس از احضار «هزاره» به تناسب «سده»، اتفاق را در آواها و واج‌ها بجويد. در مصراع دوم هم احتمالا «شب»، پس از «ستاره‌هاي سياه» انتخاب شده و گفتن، پيش از نشان‌دادن نشسته است. با اين حال، مطلع، به قدر كافي، جذاب و تاثيرگذار هست.
در بيت دوم اصرار سراينده به تشبيه جزء به جزء «من» و «تو» در مصراع نخست، از ظرفيت‌هاي تاويلي متن، كاسته است. اگر سراينده، مخاطب را دست‌كم نمي‌گرفت، هرگز نمي‌نوشت «شبيه تو» و «شبيه من»! چرا اجازه ندهيم اين شباهت را مخاطب بفهمد و از فهميدنش لذت ببرد!؟ آيا «چاهي» و «چاهم» براي نشان‌دادن شباهت مورد نظر كافي نيست؟ كسي كه مي‌تواند به كيفيت «ببند در دلم آهت را» شاعري كند، چرا اين كيفيت را به كل بيت و كل اثرش تسري نمي‌دهد؟ نگران مخاطب نباش دوست من! از خودت كم نگذار شاعرجان! كوتاه نيا! اينكه ممكن است مخاطب نتواند تا بلنداي پروازهاي تو بپرد، براي پايين‌پريدن تو هرگز دليل خوبي نيست. وقتي قرينه‌هاي كافي در متنت هست، دلهره نداشته باش! اضافات را حذف و فرصت آنها را صرف افزودن تازگي‌هاي ديگر كن!
در بيت سوم مشخص مي‌شود كه اين گفت‌وگو در تقابل با يك مخالف، گُل كرده است؛ تقابل سرب و خنده! سلسله‌ي تداعي‌ها در اين بيت، باز هم از ظرفيت‌هاي ذهن جوّال سراينده خبر مي‌دهد و همين ذهن متشكل و تواناست كه اجازه نمي‌دهد بيت‌ها پراكنده شوند. سراينده‌اي كه چنين ذهن منسجم و متمركزي دارد، نيازي ندارد كه سراغ چپ‌نويسي برود و به همين دليل است كه قافيه‌ي «ماه» ناگهان در پايان بيت، مي‌درخشد. بيت چهارم، بيت اوج است و جالب اينكه راوي در اين بيت، گردن‌فرازي را به تواضع پيشين مي‌افزايد. اين بيت هم مي‌تواند براي خود سراينده، سنجه‌ي خوبي باشد؛ سنجه‌ي رسيدن به فضاي عيني خيال و استقرار در آن. بيت پنجم، باز هم تازه و ستودني‌ست؛ خصوصا با رودستي كه باز هم قافيه به مخاطب مي‌زند؛ يك شوخي كاملا جدي. اما در دو بيت پاياني، جز در مصراع «مرا بکِش! منم این! دردم! رها نکن که سلاحم من» سراينده باز هم ميل به صراحت كرده و تاويلات اثرش را به حداقل‌ها فروكاسته است؛ انگار كه خواسته باشد نتيجه‌گيري كند؛ غافل از اينكه دارد بسياري از ظرفيت‌هاي سروده‌اش را تعطيل يا كم‌اثر مي‌كند.
در مجموع، بايد گفت اين اثر هم مثل آثار قبلي سراينده ما را به تولد و باليدن شاعري خوش‌ذهن و نوصدا بشارت مي‌دهد؛ به اين شرط مهم كه دوست تواناي ما فقط و فقط متوجه جان شعر باشد.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، توجه داشته باشد؛ البته ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.