بینی و بین‌الله




عنوان مجموعه اشعار : بهشت،خرمشهر،مفرح ذات
شاعر : مهدی آسترکی


عنوان شعر اول : بهشت
بستر ز توست بختت اگر آرمیده است
عقلت به روی عشق تو خنجر کشیده است

یوسف اگر نظر به زلیخا نمی کند؛
پیغمبر است و حور و ملک را چشیده است

شیخی که دم ز عفت و پرهیز می زند
بی شک ز باغ شاخه گلی تر نچیده است

از خود بپرس دوری و پرهیز جایز است!؟
وقتی خدا به هم تنمان را تنیده است

دعوای پیش و پس ره کفر است و دین ماست
پیراهنی که عشق ز پهلو دریده است

غم های مانده بر دل ویرانه را فروخت
آن کس که عشوه های تو با جان خریده است

من با جوانی ام به قمار تو آمدم
نقدی که دهر بهتر از آن را ندیده است

یا پایمال یا هدف رهگذر شود
بر شاخه میوه ای که درشت و رسیده است

دستت که می رسد ز هوا سیب را بچین
فردا که سیب نیست و پشتت خمیده است

سودش کجاست وعده ی پرواز و باغ بر
مرغی که رنگ از قفس او پریده است

آن ساعتی که خوش گذراندی بهشت بود
خوش زی که هیچکس رخ فردا ندیده است

مهدی آسترکی

عنوان شعر دوم : خرمشهر
رها کن بند این غم را که از تشویش می میرم
شبان با فکر این:می خواهدم یا خیر!؟ درگیرم

یقین آزاد کردن فرق دارد با رها کردن
من از وضعیت امروز خرمشهر دلگیرم

اسیرِ آهویِ دشتِ خیالِ خلدِ عشقِ تو
منم من که میان بیشه های دیگران شیرم

هزاران سال در هر سال عمرم زندگی کردم
ز شوقت بس جوان ماندیم و از هجرانتان پیرم

نگاهی سیر می خواهم من از رویت که بی رویت
به قدری من زمین خوردم که از هفت آسمان سیرم

مرا در آن دهی که در خبرها نامی از او نیست
بیا پیدا کن و بی واهمه بردار و بر گیرم

چنانت تنگ در آغوش خود گیرم خیالم بود
به وصل بی برم بردی چه بود ای دوست تقصیرم

مهدی آسترکی

عنوان شعر سوم : مفرح ذات
چنان که گفتم و دانی برای من نفسی
اگر ز سینه در آیی و گر به تن برسی

تویی مفرح ذات و تویی ممد حیات
خدا جدا نکند از تو ام به یک نفسی

الهه ی غم عشقت اسیر و پیرم کرد
کسی که پیر تو باشد جوان رسیده بسی

اگرچه جمع رفیقان به شادی ام کوشند
غمی که از تو رسد را نمی دهم به کسی

منی که بهر رهایی به میله رو زده ام
مراقبم که نیافتد خراش بر قفسی

مراقبم که در این عشق متهم نشوم
به عاقلی و طریقت، به هوش و کم هوسی

مهدی آسترکی
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یاداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل. غزل نخست، غزلی ست پر و پیمان با ابیات فراوان؛ قصیده نشده اما از غزل های مرسومی که می شناسیم هم به قاعده ی سه چهار بیتی بلندتر است. از این متر غیردقیق که بگذریم، ساختار و زبان و رویکرد موضوعی ابیاتش هم چنان نیست که بتوانیم آن را قصیده بنامیم. سرودن غزل های بلند، به خودی خود نه حسن است و نه قبح دارد. این که مایه ی شعر ما به چه تعداد بیت نیاز دارد (ظرفیت و بالقوگی موضوع و حرف هایی که برای گفتن داریم، چه تعداد بیت را طلب می کند)، در کنار این که چقدر بتوانیم از پس غنای کیفی تک تک بیت هامان بربیاییم، به نظرم دو معیار درست برای سنجش و شناخت ابیات بجا یا ابیات اضافی یک شعرند. برداشت من این است که بیت های این غزل، یک خطّ سیر خاص را بر مبنای نقشه ای فرضی طی نکرده اند تا بتوانیم چنین قضاوت کنیم که مثلاً اگر بیت دهم نبود، شعر نیمه کاره می ماند و حرفِ نگفته ی بایسته ای را با فقدانش وا می گذارد، یا مثلاً اگر بیت ششم نبود، تکه ای از پازل میانی شعر، گم می شد و حیف می شد. در این غزل، دو پاره ی همگن می یابیم (و به نظرم توجه به این دو جزیره ی محتوایی، می تواند دوست شاعرمان را هم در شناخت و پالایش و پیرایش ابیات اضافی یاری کند)؛ اولین فراز حول تلمیح یوسف می چرخد و دومین فراز ما را به فضای باغ و سیب و بهشت می برد. و البته پیوند این دو فراز هم شرط مهمی برای توفیق این شعر می تواند بود. در مجموع، به نظرم مواجهه با یک شعر پنج شش بیتی که هر بیتش خوب یا عالی باشد، بیش از رو به رو شدن با شعری که پرگوست اما کمتر بیتی در آن دل را می لرزانند، دلنشین است. با این همه، داوری را در مورد شمار بیت های لازم و این که آیا واقعاً همه ی بیت های این شعر کمکی به پیشبرد آن کرده اند و گوشه ای از کارکردهای مورد نظر شاعر را گرفته اند یا نه، به خود دوست شاعرمان واگذار می کنم. اولین نقدم بر این غزل، به ابهام بیت نخست مربوط است. اولین بیت، نقشی حیاتی در ارتباط برقرار کردن شعر با خواننده دارد و باید با سرراست ترین بیان ممکن (که منافی شاعرانگی و بیان شاعرانه نیست)، از آشناترین عناصرِ دوطرفه برای وا کردن سرِ صحبت با خواننده استفاده کند. مصراع نخست این غزل امّا معماگون است (اگر بخت تو خواب است، بستر مالِ توست) و مصراع دوم هم آن طور که باید از این پیچیدگی گره گشایی نمی کند (عقل تو عشقت را کشته است). می توان این برداشت کلّی را از این بیت داشت که: «دلیل بدبختی تو عقلی ست که بر عشق تو فائق آمده». اما معلوم نیست شاعر می خواسته از «بستر» (فراتر از مراعات النظیر با «آرمیدن» و البته به واسطه ی تداعی هایی با «بخت»)، چه کاری بکِشد و چطور آن را در جوف معنای بیت نقش دهد. ابیات دوم و سوم، زمینه را برای آغاز پاراگراف اصلی شعر (که از بیت سوم آغاز می شود و تا بیت هفتم ادامه می یابد) فراهم می کنند. بیت چهارم البته واجد تناقض است؛ تنیدگی تن ما به همدیگر را چطور می توان در عین دوری و پرهیز (که قرینه ای برای معنوی و غیرجسمی بودنش در بیت نمی بینیم) پذیرفت و هضم کرد؟ وانگهی باید توجه داشت که بعد از سرگیجه ی بیت نخست، تازه در بیت چهارم دارند شخصیت های ماجرا به خواننده معرفی می شوند (ما = من و تو) [و موعد بعدی بیت ششم است که در آن جا صریحاً تو ـ معشوق ـ مورد خطاب قرار می گیرند] و در این بیت چهارم و ابیات خطابی بعدی، با نگاهی به عقب، از خود می پرسیم که: چرا شاعر در آغاز، بخت «تو» (که حالا معلوم شده که معشوق بوده) را خواب آلوده نامیده؟ این راز تا آخر شعر هم برملا نمی شود! از این گذشته، این سؤال هم بی پاسخ می مانَد که: چرا شاعر برای رسیدن به چنین بطن و لُبّی، حرفش را از آن جا (از آرمیده بودن بخت معشوق) آغاز کرده؟ این مسأله مخصوصاً از آن رو مهم است که در ادامه، دیگر شعر حول معرفی و تعریف «تو» نمی چرخد بلکه بیشتر ناظر بر بیان احوال (حدیث نفس و بثّ الشکوای) شاعر عاشق (من) است؛ نه کیستی و چگونگیِ تو. بر انطباق و همانندی صرف افعال بیت ششم هم نقدکی وارد است؛ یا باید گفت: «فروخت آن کس که خرید»، یا باید گفت: «فروخته است آن کس که خریده است». تعبیر «پریدن رنگ از قفس»، بیان رندانه ی بیت سوم، توجه به تناسبات لفظی یی مانند «تن و تنیدن»، و مضامین نغز ابیات هشتم، نهم و یازدهم که ضرب المثل گونگی شان هم بر دلچسبی شان افزوده، از جمله ی محسنات این غزل اند. در غزل دوم هم بیت دوم بسیار مغتنم و گرامی ست، و همین طور مصراع «هزاران سال در هر سال عمرم زندگی کردم» هیأت سهل و ممتنعی دارد. اما مابقی شعر، بینی و بین الله آن نشده اند که باید. نه «خیر» در این زبان دلنشین است، نه بیت دوم ربطی به فضای عاشقانه ی دیگر ابیات دارد، نه اضافه های مکرر و کشش موسیقایی «که» در بیت سوم دلچسب شده، نه صرف (مفرد / جمع) «ماندیم / پیرم» و «شوقت / هجرانتان» در بیت چهارم توجیهی دارد، نه «از رویت زمین خوردم» در بیت پنجم تعبیری جالب و معنوی ست، نه کشش زحافی موسیقی «که» در بیت ششم گیرا و گوشنواز است و نه «بی واهمه» در همین بیت مستدل و موجه استخدام شده و نه بر حشو «بردار و برگیرم» (باز در همین بیت) می توان چشم بست، و بالأخره نه نحو بیت آخر سالم است! «چنانت تنگ در آغوش خود گرفتم [که] خیالم بود...» گواهی ست بر عقب نشینی شاعر از سلامت بیان در گیر و دار مراعات وزن. شعر آخر هم با وزن متنتن و ارجاعی که به گفته ی سعدی دارد، شعر قابل توجهی شده امّا در همین شعر قابل قبول، باز شاعر صحت و روانی بیان را در مصاف عروض باخته. این داوری غیرمنصفانه نیست وقتی توجه کنیم به «یک نفسی» (یک نفی / نفسی)، یا «کسی که پیر تو باشد، جوان "رسیده" [؟؟؟!!!] بسی»، یا در وجه موسیقایی، دیگرگونی آهنگ پایانی قافیه ی بیت آخر که آن را بالکل از اعتبار انداخته است و شوربختانه با ته نشین شدنش در بیت آخر هم از ناگوشنوازی اش کم نشده. در این غزل، مصراع اول، مصراع هشتم و بیت پنجم عالی اند. آخرین نکته (که ممکن است برای تجربه های بعدی دوست شاعرمان تدبر در آن بی فایده باشد)، این که: در کنار موسیقی تام و تمامِ «بیت اول و همه ی مصراع های دوم به علاوه ی مصراع های سوم، نهم و یازدهم»، کمتر گوشنواز بودن موسیقی پایانی مصرا های «پنجم و هفتم» کاملاً چشمگیر است. نیاز به توضیح نیست که مقصودم اختلال وزن نیست. صرفاً گوشنوازتر بودنِ آن ها و چیزی کم داشتنِ این ها برای دلچسبیِ کامل است.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.