شاخ شمشاد




عنوان مجموعه اشعار : آرزو
شاعر : شهاب مهری


عنوان شعر اول : جنگ
خبر آمد که در راه بهاری شاخ شمشادم
ولی افسوس چون برگ خزان از شاخه افتام

چرا بیهوده یک لشگر برای جنگ آوردی؟
که من بی ریشه ام چون باد و از جا کنده بنیادم

مرا با شیوه ی چنگیزیِ چشمت چنان کُشتی
که در تقویم گُم شد روز فوت و شامِ میلادم

ترحم بدتر از شمشیرِ بی رحمی است وقتی که
شبیهِ پادشاهی زنده بینِ کوهِ اجسادم

طبیبم گفت: "غیر از مرگ، درمانی ندارد عشق"
خدایا مرگ هم دیگر نمی آید به امدادم!


عنوان شعر دوم : آرزو
زلفِ بلندت بقره، چشمِ تو نور است
مُصحَفِ تفسیرِ نگاهت چه قَطور است

ای متبلور شده در قلب تو پاکی
صحن و سرای دلت از جنس بلور است

زلفِ تو چون رودِ شرابی است که روی
شانه ی پُر مهر تو در حال عبور است

چار قدت روضه ی رضوانِ مجسم
عشق_ نه ایمان و عمل_ شرط حضور است

آن غزلِ خیسِ که از چشمِ تو لغزید
شعر نه _بالاتر از آن_ اوجِ شعور است


عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو غزل. غزل اول، با ما چه می گوید؟ شاعر در این غزل از خودش، از اندوه و حال نزار خودش با ما سخن می گوید؛ در شرایطی که چاشنی ماجرا عشق است، به شهادت «شیوه ی چنگیزیِ چشم» و از این صریح تر، «درمانی ندارد عشق». سالم ترین و بهترین بیت این غزل، همان بیت آخر است؛ بیتی پرحلات و همه چیز تمام که از نمونه های خوب شعر کلاسیک فارسی چیزی کم ندارد. در این شعر، بیت های دیگر هم بی مایه نیستند. مخصوصاً بیت های دوم و سومش که آن ها هم بیت های نسبتاً مقبولی اند. حتّی موقعیت تصویری رقم خورده در بیت چهارم هم دلنشین و قابل قبول است. بر این شعر، چند نقد به خاطر می رسد. اول این که بیت نخست دو سه ایراد غیر قابل چشم پوشی و قابل چشم پوشی دارد. مصراع نخست را من ابتدا ناخواسته خطاب به «شاخ شمشاد» خواندم؛ این گونه: «خبر آمد که در راه بهاری، [ای] شاخ شمشادم!». چرا؟ با خود گفتم: امکان ندارد شاعر در این بیت خودش را شاخ شمشاد خوانده باشد؛ از دو حیث. اول این که «شمشاد» نامیدن خود (مانند تشبیه خود به هر گیاه دیگری) طبیعی و پذیرفتنی ست امّا در «شاخ شمشاد» نوعی ستایش مضمر است و بعید است کسی خود را شاخ شمشاد بخواند. مخصوصاً به لحاظ بار معنایی یا بهتر است بگوییم سابقه ی معنایی و سوابق ذهنی خواننده از این تعبیر، اولین چیزی که ما پس از شنیدن «شاخ شمشاد» می افتیم، «داماد» است! به این حواشی جنبی واژگان هم نباید بی التفات بود. امّا دومین چیزی که خطاب «شاخ شمشاد» به خویشتن شاعر را در نظرم غیرممکن جلوه داد، این بود که شاعر سروده: «خبر آمد». مگر ممکن است ما از وضعیت خود و از جایگاهی که در آنیم چنان بی اطلاع باشیم که تنها به واسطه ی اخبار دیگران آن را درک کنیم؟ بنا بر این، به نظرم در مصراع نخست حتی اگر بتوان با اغماض با «شاخ شمشاد» نامیدنِ خود (شاخه ی شمشاد یا هر گیاه دیگری) کنار آمد، امّا با «خبر آمد» نمی توانیم کنار بیاییم. پیشنهادم برای دوست شاعرم جایگزین کردن «خبر آمد» با «گمان کردم» است. و شک ندارم که پیشنهادهای از این بهتری هم به ذهن خود شاعر خواهد رسید. از این گذشته، این قدر زود فاز عوض کردن (فاز تصویری را) عجیب و غریب است. چه دلیلی دارد که ما کلّی زحمت بکشیم و در مصراعی خود را «شاخه ی گیاهی که در راه بهار قرار گرفته» ( و نه برگی از این شاخه بلکه خود این شاخه) معرفی کنیم، و بعد بلافاصله خود را «برگ خزان»؟ خواننده چطور باید غروب نشده طلوع را ببیند و از این تصویرِ تازه عادت شده، به تصویر دیگری بپرد؟ خواننده باید شاعر را (یا منِ خودش را در هنگام زمزمه کردن این شعر) بالأخره شاخساری پربرگ ببیند یا خود برگ؟ در بیت دوم، اگر مصراع دوم را با ترکیبِ «ازجاکنده‌بنیاد» بخوانیم، می توان بیت را بیت مقبولی قلمداد کرد امّا اگر مقصود شاعر این بوده باشد که از «از جا کنده بنیادم»، «از جا کنده شده بنیاد من» را برساند، باید بگوییم که بیان ضعف دارد. در بیت سوم، نسبت دادن روز به فوت و شب به تولد، جا به جایی دلپذیری ست. بیت چهارم را بیت بهتری می یافتیم اگر با «که» آغاز نمی شد؛ «که»ای که حرف ربط است و کارش ربط دادن دو رکن پیش و پس از خودش و واجد جذبه و جاذبه ی هرچه سریع تر رساندن شنونده به رکن بعدی ست، و نه مستلزم انتظار و کِشش موسیقایی یی که در وقفه و مکث ناگزیر بین دو مصراع اتفاق می افتد. مخصوصاً که از حیث عروضی هم در این جا «که» به جای هجای کوتاه، جای هجای بلند را پر کرده. نه وزن غلط است و نه نحو اشتباه، امّا دست کم می توان ادعا کرد که از گوش نوازی سخن کاسته شده. برای درک بهتر آنچه می گویم، تصور کنی اگر به نحوی می شد «که» را به آغتز مصراع دوم انتقال داد، موسیقی کلام چقدر روان تر و دلچسب تر می سد. این شعر را از منظر پیوند ابیات و انسجامی که به واسطه ی آن به شعر دست داده، و صحت و دلپذیری و مقبولیتی که این تمهید به حفظ بهتر وحدت عمودی شعر بخشیده، شعر موفقی می یابیم. در آن می توان از تصاویر گیاهی شاخسار و بهار و برگ خزان به ریشه رسید و بی ریشگی و کنده شدن توسط باد و از لشکر به چنگیز و تقویم (تاریخ) و روز فوت و شمشیر و کوه اجساد و زنده بودن و سپس به مرگ. با وجود همه ی آنچه عرض شد، شعر، در مجموع شعر خوبی از آب درآمده است و باید قدر مضامین و لحظات و تصاویرش را دانست. شعر دوم، شعری ست توصیف گر که می توان آن را در وصف معشوق، یا به قرینه ی عناصر مقدّس به کار رفته در آن و رسیدن به چارقد که دیگر چندان امروزی نیست، در وصف مادر، یا به هر روی در توصیف یک شخص مؤنث گرامی و دوست داشتنی. امّا از دوست شاعرم می پرسم: در مجال کوتاه پنج بیتی که لابد برای شما خیلی مغتنم و کوتاه بوده و فرصت داشته اید در همین مجال اندک، تمام حرف هاتان را بزنید، «چرا سراغ این عناصرِ» دستچین شده رفته اید و نه سراغ چیزهای دیگر؛ زلف، چشم و نگاه، قلب، دوباره زلف و شانه، چارقد، و اشک؟ دوم این که این عناصر «چرا با این ترتیب» به خدمت این شعر درآمده اند؟ روشن است که اگر بتوانیم منطقی در این مهندسی بیابیم، شعر در نظر ما موجه تر می شود. سوم این که در بیت چهارم، مصراع دوم چه ربطی به مصراع نخست دارد؟ چهارم این که با چه الزام و توجیه و صرفه اندیشی یی، با چه امید زیبایی شناسانه ای، اشک را شعر نامیده اید؟ اگر به قرینه ی بیت نخست، چشم او قرآن است، چرا باید برای تشبیه و توصیف اشک او (حتی با فرض این که بگوییم: شاعر گفته بالاتر از شعر، و نگفته خود شعر) به یاد شعر بیفتیم؟ پنجم این که... حقیقت آن است که تأکید «شعور» داشتن کسی، خیلی هم محترمانه نیست. اگر کسی به جای این همه کلمه ی مثبتی که در زبان داریم، به ما بگوید: «شما خیلی باشعوری»، ابتدا شک می کنیم که مبادا دارد کنایه می زند! از همه ی این حرف ها که بگذریم، اشک چه ربطی به شعور دارد؟! باید مراقب باشیم که چه چیزی را به چه چیزی ترجیح می دهیم؛ نباید گذاشت کشش تناسب لفظی شعر و شعور، ما را به حرفی وادارد که مبنای تعقلی (یا خیالی، ضابطه ی شعری، یا هرچه که اسمش را بگذاریم و موجب موجه شدن ارکان شعر شود) حرف مان را از دست بدهیم و به آن بی توجه شویم. در پایان انصاف حکم می کند که بگوییم: قافیه ی قطور، از آن قوافی دور از ذهن است ولی اتفاقاً شما خیلی طبیعی و عادی و توی ذوق نزننده (!) از آن بهره جسته اید...

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.