پَرِش




عنوان مجموعه اشعار : مجموعه ای ندارم
شاعر : مرتضی حیدری


عنوان شعر اول : تکرار مکررات
زمانی هست هرکس را به خود بیگانه می یابم
و دارالعقل دنیا را پر از دیوانه می یابم

به عزم توبه می آیم که راه از چاه بشناسم
به مسجد گم شوم خود را درِ میخانه می یابم

درون پیله پژمردم، بدون پر زدن مُردم
تنِ در پیله پنهان را کجا پروانه می یابم؟

برای هر پریشان مو که دیدم شانه آوردم
برای این سر خسته کجا پس شانه می یابم؟

پرستویی غزل بالم ، مقامم بام مردم نیست
به هر جا دفتر شعری ببینم لانه می یابم

ملول از دیو و دد هرشب درون کوچه ها شیخی
پریشان ورد لب دارد که کو انسان؟ نمی یابم


عنوان شعر دوم : نامربوط
دلم از روزگار سفله بی مقدار غم خورده ست
در این پیشانی پر چین چه تقدیری رقم خورده ست؟

تو قلبت قالی تبریز پر از نقش است و سحرآمیز
بخور غم قیمت افزاید چو این قالی قدم خورده ست!

از آن گل گونه هایت من ندارم هیچ عجب زیرا
که دشتی پر ثمر بوده که از چشم تو نم خورده ست

نشستم گوشه ای شاید که در بادی بیاسایم
ندانستم که موهایت در این طوفان به هم خورده ست

تفاوت ناگزیر است و تقابل چون ستیز اما
تفاوت در تفاهم ها در این بازی رقم خورده ست.

فشرده بر جگر دندان به چشم خون ببین اینک
که ظالم ظلم افزوده ، ستم دیده ستم خورده ست



عنوان شعر سوم : ندارم
ندارم
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو غزل. در غزل نخست، غیر از مضامین چشمگیر جاری در ابیات، تصرف شاعر در قافیه ی بیت بدرقه (بیت پایانی) را نیز برجسته می بینیم. اگر در آخر نشاندن این قافیه را (که خواه ناخواه تصرف در آن موجب تفاوت آهنگ ترکیب قافیه و ردیف شده و آن را از حیث موسیقایی هم از دیگر قافیه های این غزل متمایز کرده) نشانه ی زیرکی شاعر تلقی کنیم، آن گاه باید از خود (و از دوست شاعرمان) بپرسیم که چرا پس دو بیت میانی غزل را (که آن ها نیز به خاطر سؤالی بودن، آهنگی متمایز دارند) در انتهای غزل (یعنی قبل از بیت پایانی) نیاورده؟ به نظرم با وجود استقلال ابیات این غزل (که البته همه در چیزهایی مشترک اند؛ در حدیث نفس و خود را دیگرگونه یا حسرت زده دیدنِ شاعر)، می توان برای نظم و انسجام بهتر محتوایی و موسیقایی اش، به ترتیب دیگرگونی از ابیات هم فکر کرد. پیشنهادم به طور مشخص، حفظ دو بیت آغازین است و سپس آوردن بیت «پرستو» (که ممکن است لانه کردن پرستوی غزل بال آن در دفتر شعر، تناسبی با به میخانه رفتن و لابد سرود خواندن داشته باشد)، و بعد از آن رسیدن از پرستو به ماجرای پرواز دیگری که در بیت «پیله» موجود است و بعد از آن رفت از پروانگی به سروقت پریشانی، و نهایتاً از «دنبال شانه گشتن» رسیدن به «دنبال انسان گشتنِ» بیت آخر. به این ترتیب، آن ابیاتی که قافیه شان موسیقی دیگرگونی دارد (یعنی دو بیت سؤالی و بیت آخر) هم کنار همدیگر در انتهای شعر جمع و ته نشین می شوند و گوشه ی خودشان را می یابند. اصولاً توجه به این که علاوه بر جاری بودن یک مفهوم پیونددهنده ی کلّی در تمام ابیات ظاهراً پریشان یک شعر (مثل عسرت و حسرت و تفاوت مندی، در این غزل خاص)، پرش از هر بیتی به بیت بعد هم ضابطه ای داشته باشد، می تواند به انسجام ساختاری و فرمی شعر کمک شایانی بکند. این پرش و پلّه پلّگی ابیات، در آسان ترین شکلش به مدد تداعی اتفاق افتادنی ست و البته به مدد روایت نیز. از این نکته که بگذریم، باید به دو تناقض در ابیات این غزل خوب اشاره، و از آن ها گله کنیم؛ چرا باید شاعر چنان سرگرم مضمون پردازی در درون هر بیت شود، که کلّیتِ برساخته شده از اجزای مفهومیِ شعرش را، یا پیوند ابیاتش با یکدیگر را، یا لااقل محکم شدن جای پای عناصر هر بیت در جای دیگری از شعر، یا به بیان دیگر، پشتیبانی شدن و تأیید شدن عناصر و اجزاء و بازیگران مضمون ساز هر بیتش را با دیگر عناصری که در جاهای دیگر همان شعر تعبیه شده اند، از خاطر ببرد؟ وقتی که شاعر در بیت اول می گوید: «همه را با خود بیگانه، و دارالعقل دنیا را پر از دیوانه می بینم»، طبیعی ترین برداشت این می تواند بود که شاعر دارد از مبنای تعقلی دنیا دفاع می کند و از دست دیوانگانِ دنیا شکایت. و در چنین وضعی طبیعی ست که گمان کنیم شاعر خود را در شمار عقلای دنیا قلمداد کرده است. چرا که اگر شاعر هم از دیوانگان بود، دنیا را دارالعقل نمی دید و دنیا را از دیوانه سرشار نمی یافت. در چنین شرایطی، که حتی بیت چهارم هم آن را تأیید می کند (زیرا در آن بیت، شاعر برای پریشان مویان [ = دیوانگان] شانه می آورد و خود را در زمره ی عاقلانِ شانه به دست و سامان دِه معرفی می کند)، چطور باید پذیرفت که همین آدمِ عاقل، حتی وقتی عزم می کند که توبه کند و راه را از چاه بشناسد و به مسجد می شتابد، «گم» می شود و خود را چون مستان لایعقل، در میخانه می یابد (در حالی که معنی کنایی خود را در میخانه یافتن، مرادف و مترادف و همرکاب نوعی دیوانگی ست). در صحنه ای دیگر از این غزل هم جنسی از همین تناقض یافت می شود؛ باید به خواننده حق داد که نتواند به تلقی یگانه و منسجمی از «برداشت و تعریفِ شاعر (منِ شعر) از خودش» برسد، هنگامی که در بیت، او را پرستویی آزاد و پرّان می بیند که در «هر» دفتر شعری که می بیند، لانه می سازد (و در واقع این اختیار و رهایی را دارد که بتواند بسازد). و در بیتی دیگر، او را پروانه ای که پروانگی اش در حدّ حرف و استعداد مانده و شکوفا نشده؛ در پیله پژمرده و فرصت پرواز نیافته. نکته ی آخری که عرض می کنم و از این غزل می گذرم، به واژه گزینی و زبان شعر مربوط است. دوست شاعر من باید بداند که هرچقدر بتوان ضمن حفظ ادبیّت زبان، به بیان ساده و مرسوم و طبیعی نزدیک شد، حاصل کار، صمیمانه تر و در نتیجه صادقانه تر (و صادق نماتر) خواهد شد. در شرایطی که آرکاییسم و کهن گرایی چیزی به دستاوردهای شعر ما نیفزوده باشد (به عنوان یک امکانِ فعلیت یافته و مؤثّر و کارآمد و در خدمت شعر ما عمل نکرده باشد)، تحلیلِ مخاطبانِ خاصّ شعر ما از استخدام زبان و بیان و تعبیرات کهن، چیزی جز این دو فرض نخواهد بود؛ یا عادت زدگی ذهن شاعر در چنبره ی مطالعات کهن، و یا ناچاری و ناگزیریِ او در محدوده ی وزن. به طور مشخص، دارم از «زمانی هست» (مدتی ست)، «هر کس را» (همه را)، «به خود» (با خود) [بیگانه می بینم] حرف می زنم. چه دلیلی دارد که طوری حرف بزنیم که معمولاً آن طور حرف نمی زنیم؟ این تلقی که متفاوت و قلنبه سلنبه حرف زدن موجب ادبی شدن کلام و شعر شدن حرف ما می شود، تصور درستی نیست. یا مثلاً از «تنِ در پیله پنهان» فقط می توان تصویر «بدن در پیراهن» را برداشت کرد. برعکسِ «دلِ در پیله پنهان» (یا: جانِ در پیله پنهان) که در آن می توانیم تن را پیله بینگاریم. زیباترین و بدیع ترین تصاویر این غزل در نظر من، در بیت پنجمش انباشته شده است. از آن جا که زیاد پرگویی کردم و مجال این یادداشت رو به پایان است، در مورد شعر آخر مختصرتر می نویسم. به نظرم بر این شعر سه نقد وارد است: 1ـ در مصراع نخست شعر، «بی مقدار» خوش ننشسته زیرا (به غلط اندازی و کژتابی)، گویی اندازه ی غم خوردن را می نمایاند و نه آن طور که شاعر می خواسته برساند، این را که بی مقدار صفتی ست در کنار سفله. راه حل اصلاح، به نظرم تعویض «سفله» با کلمه ای دیگر است هم وزنِ «پوچ» ولی بهتر از پوچ (که شاعر لابد با کمی تدبر به پیشنهادهایی بهتر از «هیچ» هم خواهد رسید: «دلم از روزگار پوچ بی مقدار، غم خورده ست». حتی شاید بتوان خود «بی مقدار» را هم با کلمه ی بهتری عوض کرد 2ـ در بیت سوم، «آن» حشو است و اضافی. 3ـ در بیت پنجم، معلوم نیست معنای «تقابل چون ستیز [است]» چیست؟! ...همین و تمام!

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۲
مرتضی حیدری » سه شنبه 12 آذر 1398
ممنون از وقتی که گذاشتید.
محمّدجواد آسمان » سه شنبه 12 آذر 1398
منتقد شعر
انجام وظیفه کردم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.