روند رشد متوازن




عنوان مجموعه اشعار : حقیقت محرم
شاعر : محمدرضا دیلم کتولی


عنوان شعر اول : حقیقت محرم
دوات و کاغذی و لیقه‌ای سیاه
کتاب زندگی نوشته از غم است
به تن لباس تیره کن که زندگی
از ابتدا به انتها محرّم است

سفیدپوش نیست روح من چرا
که ترسناک ژانر زندگیم نیست
که ژانر زندگی من تراژدی‌ست
و انتهای قصه غصه محرم است

از ابتدای قصه غصه محرم و
از ابتدای راه، جاده پر فرود
و بارشی به شوره‌زار من نبود
امید -بارشی که نه،- کمی نم است

مهندسی به روی نیل خانه ساخت
بنا و پی دو اصل را فسانه خواند
اصول را بلد نبود، خانه ماند
مناسبت میانشان ولی کم است

نمور زیر زندگی و روی او
کپک فراگرفته قارچ‌ می‌خورم
همیشه پاره‌پاره قاچ می‌خورم
و هندوانگی من مسلم است

که هندوانه‌ام درون من سفید
شبیه مردمم ولی نه از دو چشم
دو چشم سرخ من گواه گفته‌ام
دلیل آن نه دود و هم نه از دم است

«دم» است موجبش همان که می‌خورید
همان که از رگم به جامه‌ام چکید
نترس‌ در گذر، ضرر نمی‌کنید
نترس، جامه‌ام امین این دم است

هم «آتش» است این مزاج صفروی‌ست
چه می‌کند! کتاب‌های کسروی‌ست
پر از گداز چون حسین منزوی‌ست
تمامشان منم که سوز مبرم است

و «خاک» همدمی برای مصحفم
کجاست میم؟ من «علق» و «زخرف»ام
«دخان» از سرم به «قاف» می‌رود
«سبأ» به روی لب ولی مُرَخَّم است

به حج شدم مگر یقین رو کند
به حج شدم و کعبه زار گریه کرد
مرا خدا به غم نزار گریه کرد
شد آب آن همان که چاه زمزم است

:«چه شد که این چنین به جان تو خسته‌ای؟
از آنچه گرد توست دل‌شکسته‌ای؟»
خدای گفت قرب من به نزد او
بلند چون مقام بن ادهم است

هجوم آخرین فصل سال من
نشسته در خیال‌ها، محال من
مزاج من به جز سه تا که گفته‌ام
اصالتاً مزاج سرد «بلغم» است

حواس‌پرت، سست و خواب‌مانده‌ من
دروس را از اولش نخوانده‌ من
نتیجه را از آخرش که خوانده‌ام
مشخصاً به کام نیست درهم است

که درهم است پیچ و تاب‌ ذات او
شبیه زلف شاهدان دلربا
جبین پیرهای سال‌خورده را
درون من ببین، خمیده از خم است

خم است نقش من کم است نقش من
شبیه نقش رستم او به فارس نیست
روا ورود من به شاهنامه‌ نیست
چرا که جد من نه سام و نیرم است

به شاهنامه‌ها نه، حاجتم نبود
به ماهنامه‌ها نه، حاجتم نبود
به دفتری دلم فقط رخش نمود
گمان که ناشرش قرین و همدم است

گمان که منجیم برای این دل است
و زندگی او به من معادل است
به سوی او شدم برای مصلحت
گمان که او مسیح بن مریم است

گمان من خراب بود از پی‌اش
مسیح قصه‌ای برای خواندن است
و راه و رسم عشق در نماندن است
کسی که عاشق است او فقط فم است

نتیجتاً همین که روح بی‌حس‌ است
رواق و صحن خانه‌‌‌ام که از مس است
بتاز گرد خانه‌های پرطلا
که ظرف اعتماد من درش سم است

که در طلاق بائنم مطلقه‌ام
وسیله‌ام که سرسره‌ام مزحلقه‌ام
به روی من تو شادمانه سر بخور
که جسم و روح من به ذات مرهم است

کلاغ‌ها به جنبشند در مزار
کلاغ‌هاش تیره‌رخت چون منند
فقط به دور من همین کلاغ‌ها
جدام از یگانگی که محکم است

موقتی‌ست این حضور و ولوله
تمام ماندگارها موقتی‌ست
و کارها که پاره‌وقت و ساعتی‌ست
دلیل‌ها تمام گنگ و مبهم است

معذبانه زندگیْم در گذر
یگانه، بی‌کسم، سپاه بی‌نفر
بدون چاره‌ام بدون یک مَفَرّ
ازین که گوشه‌ای از آن جهنم است

دوات و کاغذی و خامه‌ای سیاه
لباس تن و روح جامه‌ای سیاه
یسار داده‌اند نامه‌ای سیاه
کز ابتدا به انتها محرّم است

عنوان شعر دوم : ‌


عنوان شعر سوم : ‌

نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
در اولین نوبت از خوانش شعرهای آقای محمدرضا دیلم کتولی، با یک مسمط بلند مهمان آثار ایشانیم. قبل از همه چیز باید به ایشان تبریک بگویم که با سن کمی که دارند، اینقدر وسیع و شاعرانه فکر می‌کنند. در قدم اول شناخت نسبت شعر و شاعر، می توان حدس زد آقای دیلم کتولی به معنا و چیستی شعر رسیده است. نگاه خاص و تیزبین شاعر نسبت به مسائل هستی و زندگی پیرامونی خود در همین یک اثر طولانی آشکار است. در واقع بزرگترین و مهم ترین گام برای نوشتن شعر، همان نگاه شاعرانه و خارج از فرم های کلیشه ای و همیشگی آدم هاست.
اما در مورد قالب شعر باید بگویم، احتمالاً شاعر با نیم نگاهی به اشعار مسمط مدرن، تلاشی برای خروج از نرم عادی قالب های کلاسیک داشته است. تقریباً تا آخر شعر یک منطق و قانون همه گیر شامل مصرع بندی ها و قافیه پردازی های شعر نیست. خب نمی توان گفت این موضوع حُسن یا ضعف شعر است. طبعاً این تنها یک ویژگی می تواند باشد. اما نکته ای که در این قسمت باید به آن توجه کرد این است که چطور می توان این خارج از فرم و نُرم بودن را طوری در کل شعر جاری و ساری کرد که بتوان از آن کارکردی خاص بیرون کشید. طبعاً نمی توان به صرف جابجایی و پس و پیش کردن قافیه ها انتظار داشت مخاطب تاثیری از متن بگیرد.
به نظر بنده شکستن قاب، تنها زمانی می تواند مثبت و حرکت آفرین باشد که با تسلط و آگاهی کامل همراه باشد. در طول تاریخ ادبیات معاصر فارسی، بارها و بارها صدها و بلکه هزاران نفر تلاش های زیاد و گاه عجیب و غریبی برای کلیشه شکنی کرده اند اما تنها کلیشه شکنی کسانی جواب داده که بر فرم کلاسیک کاملاً مسلط بودند.
اما از این موضوع که بگذریم می رسیم به مسئله زبان و بیان شعر. نمی توان گفت این شعر از زبان یکدستی برخوردار است. دایرهء واژگانی درون متن پرداختگی و هارمونی کاملی با هم ندارند. در برخی فرازها کلماتی که اصولاً در فارسی کاربرد ندارند استفاده شده است (مثل فم). این موضوع دیگر حتی از مسئله یکدستی هم گذر کرده است و شاعر عملاً وارد حیطه واژگانی‌ای شده است که به کل برای زبان فارسی نیست. اگر به استفاده از واژگان قدیمی و باستانی، و به قول خارجی‌ها آرکائیک علاقمندیم، باید به یاد داشته باشیم که اولاً یکنواختی را در کل ساختار متن مان رعایت کنیم و ثانیاً آن واژه ها را هم در محمل سالم و درست خود استفاده کنیم. از شاعران معاصری که می توان برای این بیان این نکته مثال زد، احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث هستند. هر دو این شاعران با تسلطی کامل، توانستند زبان ویژه خود را بسازند که گاه برای مخاطب کمتر آشنا با شعر، گیج کننده است. اما موضوع این است که ما شعر را برای مخاطب عام نابلد نمی نویسیم. البته که مخاطب عام هم سهمی از ادبیات را برای خود برخواهد داشت. اما این موضوع به این معنی نیست که شاعر مجبور شود خود را آنقدر پایین بکشد تا بتواند قد شعرش را با قد مخاطب عام یکی کند. این درست؛ ولی فراموش نکنیم که استفاده از واژه هایی که کلاً در زبان فارسی جایگاه نداشته اند، نمی تواند ملاک خوبی برای استفاده از زبان گزیده و خاص باشد.
علاوه بر موضوع واژگان و زبان، شکل بیان در برخی از سطرهای شعر اشکال داشت. البته این شامل همهء سطرها نمی شود. مثلاً در اینجا:
مهندسی به روی نیل خانه ساخت
بنا و پی دو اصل را فسانه خواند
اصول را بلد نبود، خانه ماند
مناسبت میانشان ولی کم است
اصولاً اینجا بنای انتقال مفاهیم، دچار اختلال جدی است. معنا و مفهوم سطرها تا حدود زیادی مغشوش است. باید به یاد داشته باشیم که چندلایه و عمیق شعر نوشتن طبعاً با مبهم و نامفهوم نوشتن تفاوت دارد. ما در این پاره با یک کلاف سردرگم معنایی مواجهیم. یا در این پاره:
که در طلاق بائنم مطلقه‌ام
وسیله‌ام که سرسره‌ام مزحلقه‌ام
به روی من تو شادمانه سر بخور
که جسم و روح من به ذات مرهم است
من نتوانستم کلاً مفهوم مصرع دوم را درک کنم. راستش در فرهنگ لغات هم به دنبال واژه گشتم اما بی فایده بود. البته من مطمئنم که شاعر در درون ذهن خود مفهومی را به کمال رسانده است اما مشکل این است که انتقال این مفاهیم به مخاطب دچار سکته شده است.
گاه شاعر می تواند تصویرها و المان‌ های خود را بپروراند. مثلاً در پاره:
نمور زیر زندگی و روی او
کپک فراگرفته قارچ‌ می‌خورم
همیشه پاره‌پاره قاچ می‌خورم
و هندوانگی من مسلم است
شاعر با طنزی ظریف و زیرکانه، از پتانسیل نهفته واژه قارچ استفاده می کند. مضمون هندوانه هم که به نظر مخاطب یکهویی و فقط به خاطر قاچ آمده است، می تواند با پاره بعدی تکمیل کند.
که هندوانه‌ام درون من سفید
شبیه مردمم ولی نه از دو چشم
دو چشم سرخ من گواه گفته‌ام
دلیل آن نه دود و هم نه از دم است
نکته ها زیاد است اما مجال این صفحه بسیار کم. نکته کلی نهایی که می توانم به دوست پراستعداد و اندیشه دارم توصیه کنم این است که دقت بیشتری در هماهنگی و هم راستایی متن و فرم و تصویر داشته باشد. تا می توانیم یکی از پایه ها را فدای پایه دیگر نکنیم و روند رشد متوازن را در شعرمان پیش بگیریم.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.