زندگی نقشۀ یک زندان است




عنوان مجموعه اشعار : ...
شاعر : مهرانگیز محمودی


عنوان شعر اول : ...
کوله بارم سبدی خاطره داشت،
عشق می‌خواند و به گوشم گله داشت.
این چه بازیست؟ که با خود کردم.
همه عمرم به بدی رد کردم.
این چه نقشیست به قلبم دادم؟
تا که از چشم رقم افتادم.
بازی لج شد و من لج کردم،
راه کج رفتم و دل کج کردم.
نه کسی بود و نه من یار کسی،
نه هوس بود و نه بودم هوسی.
هم خوشی بود و هم از تنگی گفت،
بیشتر قصّه ی دلتنگی گفت.
گریه می‌کرد و دمی می‌خندید،
نه رسید و نه کسی محرم دید.
نه زمینی نه هوایی بودم،
نه غنی یا که گدایی بودم.
وسط بازیها گم شده ام،
لنگ بود و شد مردم شده ام.
نه دلم شاد و نه غمگین بودم،
نه سبک یا که نه سنگین بودم.
با همه بود دلم: با همه ساخت،
با همه رفت برای همه باخت.
پشت هر زمزمه خاموش شدم،
زندگی گفت فراموش شدم.
عشق یک زندگی گم شده بود،
زندگی طعمه ی مردم شده بود.
نه بدی بود و نه من بد کردم،
رد شدم تا همه را رد کردم.
زندگی حاصل یک عاطفه بود،
اوّل آمدنم صد گله بود.
آمدم تا همه را رد کردم،
همه گویند که: «من» بد کردم.
ساکت و سوخته و ساده دلم،
رشک از این روست که آزاده دلم.
سفره ی دل همه را سیراندست،
خالی از راز شد و درماندست.
من به هر زمزمه ای خام شدم،
درد دل گفتم و آرام شدم.
من به هر حادثه ای باخته ام،
بیشتر حادثه خود ساخته ام.
پشت هر ثانیه درجا زده ام،
با همه گفتم و خود جا زده ام.
کوله بارم سبدی خاطره داشت،
دفتری باز پر از واهمه داشت.
با همه خوب و بد آغشته شدم،
همه را گفتم و گم گشته شدم.
شب و روز از نظرم یکسان است،
زندگی نقشه ی یک زندان است.
من که بازیچه ی دنیا بودم،
همه جا ساکت و تنها بودم.
راز، دنیای مرا ویران کرد،
پشت دیواری سرگردان کرد.
کوله بارم سبدی از درد است،
رنگ و روی عشق اینجا زرد است.

عنوان شعر دوم : ...
...

عنوان شعر سوم : ...
...
نقد این شعر از : آرش شفاعی
سرودن مثنوی یکی از جذاب ترین تجربه های شاعرانه برای هر شاعری است. این قالب با آزادی عملی که به شاعر می دهد، دست او را در سرودن شعرهایی روایی، منظومه های بلند و بیان حس و حال های مختلف و گوناگون باز می گذارد. اما این همه ماجرا نیست چرا که ممکن است به دلیل همین آزادی عمل گاهی شاعر اختیار شعر را از دست بدهد و به سرودن شعری بلند دچار شود در جایی که اصلاً نیازی به سرودن زیاد و مفصل نیست. این مشکل در سرودۀ شما روی داده است و ما شاهد این هستیم که بیت هایی با کارکردی کم و ارزش ادبی نه چندان در مثنوی تان به چشم می خورد و شما نیز در حذف و ویرایش دست و دل باز عمل نکرده اید به همین دلیل لازم است دربارۀ برخی از این ابیات صحبت کرد.
مثلاً این بیت:
این چه نقشیست به قلبم دادم؟
تا که از چشم رقم افتادم
در مصرع دوم مشخص نیست منظور شاعر از «از چشم رقم افتادن» چیست. شاید بهتر بود در این باره توضیحی بدهید یا اینکه بیت را حذف کنید. این اتفاق در این بیت هم افتاده است:
بازی لج شد و من لج کردم،
راه کج رفتم و دل کج کردم.
که «دل لج کردن» هم بیانی نامشخص است. آیا منظورتان این است که «با دل لج کردم» یا «دلم کج کرد»؟ در هر دو مورد آنچه شما نوشته اید، مفهوم را نمی رساند.
این بیت:
هم خوشی بود و هم از تنگی گفت،
بیشتر قصّه ی دلتنگی گفت.
ایراد قافیه دارد چرا که تنگی و دلتنگی دو قافیۀ مجزا محسوب نمی شود و شما که در این شعر تسلط خودتان به قافیه را ثابت کرده اید، بهتر بود این مورد را هم اصلاح می کردید.
باز در این بیت:
نه زمینی نه هوایی بودم،
نه غنی یا که گدایی بودم.
مشخص نیست چه دلیل خاصی داشته اید که گدا را به صورت «گدایی» آورده اید. صورت درست مصرع این بود که: نه غنی نه گدا بودم. شما بخاطر ردیف شعرتان در این بیت صورت درست بیانی را به هم زده اید. البته در این شعر بیت های خوب و جاندار هم هست. مثل این بیت که:
شب و روز از نظرم یکسان است،
زندگی نقشه ی یک زندان است.
که به خوبی و روشنی و شاعرانه مقصود و مفهوم را می رساند. انتظار این است که از این بیت ها در شعرتان زیاد و زیادتر باشد. شعری با تعداد کمی بیت خوب مانند این بیت به هزار شعر بلند با بیت های متوسط و ضعیف و سست می ارزد.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.