نقدی بر شعر «تمام درهای جهان»




عنوان مجموعه اشعار : _
شاعر : زیبا زیلایی


عنوان شعر اول : _
_

عنوان شعر دوم : تمام درهای جهان
در را باز می‌کنم
و از صدای در پیدا نیست
می‌آیم یا دارم می‌روم.

راه می‌روم و
کفش هایی که مرا به خانه آورده بودند
از رفتنم حرف می‌زنند
می‌گویند:
در اینکه موقع رفتن پوشیده می‌شوند
بی تقصیرند
و آن پیاده‌رو، که با ما برود
شب
به خانه برنمی‌گردد.

در را می‌بندم
و صدای باد مشخص نمی‌کند
اینجا خانه است یا کوچه؟
من
روی نیمکت نشسته‌ام
و سنگفرش
کیلومترها از پنجره بیرون زده است.


عنوان شعر سوم : _
_
نقد این شعر از : زهیر توکلی
عنوان شعر دوم : تمام درهای جهان
در را باز می‌کنم
و از صدای در پیدا نیست
می‌آیم یا دارم می‌روم.

راه می‌روم و
کفش هایی که مرا به خانه آورده بودند
از رفتنم حرف می‌زنند
می‌گویند
در اینکه موقع رفتن پوشیده می‌شوند
بی تقصیرند
و آن پیاده‌رو، که با ما برود
شب
به خانه برنمی‌گردد.

در را می‌بندم
و صدای باد مشخص نمی‌کند
اینجا خانه است یا کوچه؟
من
روی نیمکت نشسته‌ام
و سنگفرش
کیلومترها از پنجره بیرون زده است.
این شعر، بیان یک حال است، حال بلاتکلیفی و بی¬قراری، حال پا به راهی. «حال»، یک امر درونی و یک دریافت شخصی است و غیر قابل بیان؛ فقط می¬شود آن را با شگردهای تصویری یا زبانی، مجسم کرد یعنی یک وضع ذهنی را فرافکنی می¬کنیم بر محیط و اشیای پیرامونمان. به خاطر همین است که در شعر، جهان رنگ انسانی و حالتی از جاندار بودن می¬گیرد و هرچه «حال»، شخصی¬تر و قوی¬تر باشد، اشیا و محیط، بیشتر جاندار و زبان¬دار و کنش¬مند می¬شوند. ببینیم شاعر ما برای مجسم کردن حال پا به راهی و بی¬قراری، از چه شگردی بهره برده است.
او در آغاز و پایان شعر روی صدا متمرکز شده است. در آغاز شعر، توگویی شاعر/راوی که خودش دارد در را باز می¬کند، خودش نیست، یکی دیگر است که فقط دارد صدای باز شدن در را می¬شنود و آن¬جا حاضر نیست تا بفهمد که یکی در را باز کرده است تا برود؟ یا در را باز کرده است و دارد به داخل خانه پا می¬گذارد:
در را باز می‌کنم
و از صدای در پیدا نیست
می‌آیم یا دارم می‌روم
کلید فهم این شعر، از همین جاست. شاعر/راوی، توصیف می¬کند اما انگار فقط می¬شنود و نمی¬بیند، انگار خودش جای دیگری است و بی¬قراری و پا به راهی¬اش هم از همین است که این¬جا هست اما دلش این¬جا نیست. چنان که در بند دوم هم این او نیست که به خانه آمده است بلکه کفش¬ها او را آورده¬اند:
راه می‌روم و
کفش هایی که مرا به خانه آورده بودند
از رفتنم حرف می‌زنند
حتی کفش¬ها ادعا می¬کنند که نه تنها راوی(=شاعر/صاحب کفش¬ها) به خانه بازنگشته (=خودش را جا گذاشته و بازگشته)، بلکه خودشان (خود کفش¬ها) و حتی پیاده¬رویی که مسیر رفتن بوده، بله! آن پیاده¬رو هم رفته است:
و آن پیاده‌رو، که با ما برود
شب
به خانه برنمی‌گردد
پیاده¬رو قسمتی از کوچه یا خیابان است و اصولا چرا باید به خانه بازگردد؟ و مگر پیاده¬رو با آدم راه می¬رود؟ این آدم است که در پیاده¬رو راه می¬رود ولی در جهان شاعر، او و کفش¬هایش و پیاده¬رو هر سه با هم می¬روند و در بازگشت، هیچ کدامشان بازنگشته¬اند اگرچه در عالم واقع و در بیرون از ذهن شاعر، پیاده¬رو بیرون از خانه مانده و او و کفش¬ها توی خانه¬اند اما چون او این¬جا هست و این¬جا نیست، (=دلش جای دیگری است) پیاده¬رو هم این¬جا هست و این¬جا نیست:
در را می‌بندم
و صدای باد مشخص نمی‌کند
اینجا خانه است یا کوچه؟
من
روی نیمکت نشسته‌ام
و سنگفرش
کیلومترها از پنجره بیرون زده است
سنگفرش پیاده¬رو توی خانه است و اصلا از توی خانه شروع شده است و البته که مثل شاعر توی خانه نمانده است: کیلومترها از پنجره بیرون زده است.
استفاده از پنجره و تصویر سنگفرش که کیلومترها از «پنجره» بیرون زده است، بسیار بجاست و تصویر را به کمال خود رسانده است چون در زندگی آپارتمان¬نشینی امروز، پنجره جایگاه مرور دلتنگی¬ها و بی¬قراری¬هاست.
اگر بخواهم ایرادی بگیرم به این شعر، به نظرم می¬رسد که این عبارت از زبان کفش¬ها زاید است:
می‌گویند:
در اینکه موقع رفتن پوشیده می‌شوند
بی¬تقصیرند
البته که ایهامی در این عبارت هست: پوشیده شدن کفش به معنی کفش پا کردن و نیزبه چشم نیامدن. کفش¬ها موقع رفتن، با ما هستند اما انگار ما به آنها هیچ توجهی نداریم. این قشنگ است اما ربطی به ساختار شعر ندارد.

منتقد : زهیر توکلی

متولد 1356 شاعر، نویسنده، منتقد و پژوهشگر ادبی است.



دیدگاه ها - ۲
مجید تنها » چهارشنبه 04 دی 1398
جالب بود
زهیر توکلی » یکشنبه 08 دی 1398
منتقد شعر
ارادتمند

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.