حرف ندارند




عنوان مجموعه اشعار : ۹۷۱۰-۱
شاعر : مهران عزیزی


عنوان شعر اول : ۹۷۱۰-۱۱
آن سرو سبز سایه‌فِکن خشک شد چرا
ها! ناف آهوان خُتن خشک شد چرا

باران عشق حال و هوا را عوض نکرد
دریای شورِ شعر کهن خشک شد چرا

آواز بلبلان غزل‌خوان داستان
در قصه‌های باغ عدن خشک شد چرا

وقتی که قصد من غزلی عاشقانه بود
در سینه‌ام نهال سخن خشک شد چرا

از کوچه‌باغ‌ها که گذشتم، درخت‌ها
یک یک پس از گذشتن من خشک شد چرا

امّید دانه لای علف‌های هرز باغ
قبل از دوباره زاده‌شدن خشک شد چرا

من پاسخی ندارم اگر، از خودت بپرس
روحم فسُرد و ساقه‌ی تن خشک شد چرا

عنوان شعر دوم : ۹۷۱۰-۱۲
برای تماشا تو را آفریدم
نبودی و از ابتدا آفریدم

نفس داشت کم‌کم مرا بی تو می‌کشت
تو را آفریدم، هوا آفریدم

یکی دور، آن دیگری دور مجبور
برای دو مهجور، ما آفریدم

خدا گرم تدبیر هفت آسمان شد
به جای خدا من تو را آفریدم

زمین بی‌ خداوند دیوانه‌خانه‌ست
برای زمین هم خدا آفریدم

عنوان شعر سوم : ۹۷۱۰-۱۳
آرام می‌شوی تو سرانجام و رام نه
خون تو خشک می‌شود اما حرام نه

چشمان قصه‌گوی تو ساکت نمی‌شوند
باید تو را نگاه بگوید، کلام نه

پاییز مدتی‌ست که ارباب باغ ماست
این روزگار می‌گذرد، گو به کام نه

مثل غبار روی رخ صاف آینه‌ست
این ابر تیره سیطره دارد، دوام نه

از یادهای مردم این شهر می‌روی
این قصه بسته می‌شود اما تمام نه
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل. غزل نخست با تقدیری که ردیف برایش رقم زده، حول «خشک شدن» و «پرسش از چرایی خشک شدن» چرخیده است. پرسش شاعر در این غزل از خشک شدن چه چیزهایی ست؟؛ سرو، ناف آهو، دریا، آواز، نهال، درخت، امید، ساقه. غیر از سرو و دریا و نهال و درخت و ساقه، که خشک شدن برای شان طبیعی ست، خشک شدن ناف هم غیرطبیعی نیست؛ غیر از خشک شدن بخش باقی مانده ی ناف نوزاد که معرّف حضور اهالی زمانه هست، غنچه و بقچه ی ناف آهو را هم (حاوی مشک) در عطاری ها دیده ایم که می بُرند و می خشکانندش. اما ممکن است خواننده از خود بپرسد: خشک شدن «آواز و امید» را چطور و چرا باید و می توان پذیرفت؟ به نظرم فارغ از این که «این شعر است دیگر! و در شعر هر چیزی می تواند (و اصلاً باید تا جای ممکن) خودش نباشد و بدل از چیز دیگری استخدام شود»، پاسخ متقن تری هم می توان به این سؤال داد؛ پاسخی که بتوان از آن نکته ی تازه ای آموخت. به دو بیتی که در آن ها آواز و امید خشک شده است نگاه کنید؛ نمی دانم این واقعه در خودآگاه شاعر روی داده یا در ناخودآگاه او، اما ترفند خوبی که پذیرش استعمال خشکیدن برای آواز و امید را باورپذیرتر کرده، همرکابی این ها با چیزهای خشکیدنی دیگر در هر بیت است. در بیت سوم درست است که آنچه خشکیده، آواز است، ولی این آواز، آواز بلبلانی ست که در باغ عدن آواز می خوانده اند؛ گیرم در قصه های باغ عدن. و شاعر با خشکاندن آواز در این جا با یک تیر دو نشان زده و در واقع بر خشکیدن باغ هم غیرمستقیم اذعان نموده است. در بیت ششم هم از قضا ماجرا همین طور است (و تکرار این تکنیک، از احتمال اتفاقی بودنش می کاهد) ؛ در آن جا هم امیدی که البته معمولاً عادت کرده ایم «نهال» ببینیمش ( = نهال امید مسبوق در ادبیات مسبوق) گرچه خود به خود خشکیدنی نیست ولی به دانه ای نسبت داده شده که خشکیدن برایش غیرطبیعی نیست؛ و تازه دانه ای که لای علف ها(ی باز خشکیدنی) افتاده است. در حقیقت، شاعر با همرکاب کردن نصر اصلی با عناصر دیگری که فعل با آن ها خویشاوندی دارد، بر پذیرفتنی تر شدن گزاره اش افزوده. ترکیب «فعل و چرا» در ردیف، آن را تازه نما کرده و در بیت واپسین هم کار شاعر در شیفت کردن مسأله از روی «منِ شاعر» به «تویِ خواننده» به نظرم موفق بوده و این ها از جمله ی محاسن کارند اما در مجموع «چراییِ چرا» با پا در هوا ماندن جهت انتهایی کار (که دلیلش اگر بی پاسخ ماندن هم نباشد، لااقل می تواند توجیه ناپذیر از آب درآمدنِ تا آن جا پیش رفتن و پیش تر نرفتن باشد) ناموجه و ابتر مانده. بگذارید کادر را بازتر کنیم و بگوییم که به طور کلّی در سِیر عناصر درون بیتی هم چیزی نمی بینیم که احتمال حضور ساختاری منسجم و اندیشیده را قوت ببخشد. دوست شاعر من احتمالاً قبلاً هم از قلم این بنده ی حق در مورد اهمیت پله پلّگی ابیات و رساندن شعر به فرمی شکیل، خوانده اند. درست است که حضور عناصر طبیعی همگون (سرو سبز سایه فکن، آواز بلبلان در قصه های باغ عدن، نهال، درخت های کوچه باغ، دانه لای علف های هرز باغ و ساقه ی تن) در شعر وافر و پربسامد است اما انصافاً چیزی می بینیم که چرایی رسیدن از بیت اول به بیت دوم و سپس سوم و بعدش چهارم و قس علی هذا را موجه جلوه دهد؟ علاوه بر این، به نظرم حضور برخی عناصر هم مانع تصویرسازی منسجم کلّی شعر شده. مثلاً باران را در همان فضای باغ و درخت می توان دید اما در کنار همان کوچه باغ به سختی می توان چند آهو و کمی آن طرف ترش دریا را هم در همین تابلوی واحد جمع کرد. یا مثلاً نمی توان توجیهی (شبه فلسفی مرتبط با اساطیر پیدایش) یافت که جای بیت «باغ عدن» را آن وسط دلالت کند. در ارتباط با ماجراهای ضمنیِ شعر هم به نظرم تکلیفِ شعر روشن نیست. ببینید در بیت اول از خشک شدن سروی سایه فکن (که ممکن است معشوق تصورش کنیم) صحبت می شود؛ معشوقی که خشک شده و تمام شده. در بیت دوم از خلال عشق صحبت می شود؛ از جریان داشتن عشق و این که باران عشق هم نتوانسته خشکیدگی را از بین ببرد. اما در دو بیت بعد، باز در گیر و دار به میان آمدن حرف عشق، عشق را نه پایان یافته، نه در حال وقوع و جریان، بلکه اصلاً «آغازنشده» می بینیم (قصد سرودن غزل عاشقانه = قصد آغاز معاشقه = و قصد همیشه قبل از وقوع است). افزون بر این، به نظرم سرک کشیدن شاعر به کوچه های انحرافی یا بهتر است بگوییم فرا خواندن و احضار عناصری که بار معنایی اشتباهی به غزل افزوده اند (مثل سماق پاشیده بر قرمه سبزی!)، دل خواننده را به هزار راه می برند؛ اطلاعات و کلیدواژه هایی که شعر به دست خواننده می دهد، زمینه های واحدی ندارند که خواننده را به شرقِ عشق و عاشقی یا غربِ تفلسف و دغدغه های وجودی ببرد. از طرفی در شعر، صحبت از سرو سبز سایه فکن (که تازه معرفه شدنش با «آن» هم شائبه ی معشوقیت اش را قوت می بخشد) و آهوی ختن و باران عشق و آواز بلبل و قصد شاعر برای سرودن غزل عاشقانه را می بینیم که اشکارا واجد اشارات عاشقانه اند، و از طرف دیگر کلیدواژه هایی که بیشتر ذهن را به سمت بافت فلسفی یا حتی اجتماعی می برند؛ مثل قصه های باغ عدن، درخت های خشکیده ی کوچه باغ آن هم پس از گذشتن راوی، علف هرز و تولد دوباره، فسردگی روح و خشکیدگی تن. همین جزئیات اجازه نمی دهند که شعر یکسویه شود. و یکسویه نبودن و عدم قطعیت معنا خوب است به شرطی که حریم تأویل حفظ شود و به القای یکدستی اثر آسیبی نرساند. خُب، شعر خوبی های دیگری هم دارد مثلاً واج آرایی هایی که در بیت های اول و دوم، و بدی های دیگری هم مثل حشو «داستان» و بیکاری «ها» (یا لااقل تک کارکردی بودنش). گاهی خودم تعجب می کنم از این که در مورد یک متن کوتاه چقدر می توان حرف زد! و باز حرف داشت. مابقی حرف ها را قلم می گیرم. گفتن ندارد و معلوم است که همه ی این حرف ها به معنی بد یا ضعیف بودن این شعر نیست. و در مورد دو شعر بعدی هم به این تفصیل نمی توان چیزی گفت. به خاطر طولانی شدن سخن ـ محصول پرگویی که ضعف همیشگی من است ـ در مورد دو شعر دیگر چیزی نمی نویسم با این توضیح که آن دو به اندازه ی این شعر اولی، «حرف ندارند»...

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۲
مهران عزیزی » چهارشنبه 11 دی 1398
سلام و عرض ادب. این نقد هم مانند نقدهای دیگر شما بی‌شمار نکته‌ی آموختنی برایم داشت و دارد. مانند همیشه شرمسارم از این که کاستی‌ها هنوز بسیارند در شعرهای من. بی‌نهایت سپاسگزارم از این که همواره به این بنده‌ی حقیر حق هم لطف و محبت دارید و بزرگوارانه یاری‌اش می‌کنید که درست دیدن و اندیشیدن و گفتن بیاموزد. در پناه پروردگار، مصون و محفوظ باشید ان‌شاءالله.
محمّدجواد آسمان » شنبه 14 دی 1398
منتقد شعر
درود بر آقای عزیزی عزیز و بزرگوار. شعرهای شما خوب است برادر جان؛ من که خیلی دوست‌شان دارم. هم روانی طبع شما و هم تکاپوها و تجربه‌ورزی‌های شما غبطه‌برانگیزند. اما خب قرار است نقد نوشت و باید گشت چیزکی برای گفتن یافت؛ همین. پیروز و شادکام باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.