شعری شبیه شعرها



عنوان مجموعه اشعار : بلاتکلیفی
عنوان شعر اول : کویر
خودش فصل بهارش را به چشم کور خود دیده
چه بارانی نمی بارد! کویر از شوق خشکیده

چه شب ها مست رویا بوده اما جامِ خوابی را
به هشیاری ، به بیداری نه پر کرده ، نه نوشیده

کویر آیینه ای ابری ست، بی تصویر، بی باران
کویر از انعکاس آسمان هرگز نباریده

زمانی، جلگه و دریا... و شاید جنگل و برکه...
کویر عریان نبوده جامه های خوب پوشیده

و قلبش میوه ممنوع خلقت بود، انگاری
کسی حوّا شده آن میوه را از سینه اش چیده

عنوان شعر دوم : حسود نیستم اما...
مگر تو مو یله کردی که باز بوش آمد؟
کجاست روسری‌ات؟ غیرتم به جوش آمد

تو حق نداری از این کارها کنی، دختر!
مباد روسری از سر جدا کنی، دختر!

شبیه شب شده موهات، ماه‌پیشانی
پلنگِ غیرت‌ من زخمی است، می‌دانی؟

حسود نیستم اما غریبه می‌بیند
و تا سپیده از این شب ستاره می‌‌چیند

فقط من‌م که تورا در مقام زن دیده
فقط من‌م که تورا دیده و پسندیده

دوباره روسری‌ات باز شد که سکته کنم؟
کسی به غیر خودم دید اگر تورا، چه کنم؟

تمام شهر کمین کرده‌اند تا سر تو...
چه زن، چه مرد، هوس کرده‌اند در بر تو...

چه فرق می‌کند اصلا زن‌ند یا مردند؟
حسود نیستم اما همه غلط کردند!

ببند روسری‌ات را عروس رویایی
ندیده ای که بی‌آن لعنتی چه زیبایی!


عنوان شعر سوم : بابابزرگ
هرگز نبوده بی‌تو مرا زندگی به کام
قلبم هنوز عاشق تو مانده، یک‌کلام!

نفرین به شاعری! که من و دردهام را
اندازه‌ی دو بیت، نداده‌ست التیام

حسّی پس‌از‌ تو در دل من رخنه کرده‌است
حسّی شبیه ترس، از افتادنِ به دام

حسّ پناه‌بردنِ آدم به خلوت‌ش
حسّ فرار کردن از آغوشِ ازدحام

من شاعری نکرده‌ام این سالها، تو هم
بی عاشقانه‌هام، نمی‌آوری دوام

ای‌کاش بازگردی و آغازِ حرفمان
با لحن مشترک بشود: «زندگی، سلام!»

هرگز دلم مُجاب به نِسیان نمی‌شود
با اینکه عقل گفته «فراموش کن» مدام

فکر تو پیر کرده جهانِ مرا، اگر
این روزها شبیه به بابابزرگ‌هام!
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
نمی‌دانم اسمش را بگذارم سهل‌انگاری یا نقش بازی کردن، حتا ار تعمدی و سهوی بودن‌اش بی‌خبرم، البته بارها دوستان شاعر و منتقد یخه پاره کرده‌اند که «یا ایها‌الشباب پیلیز بیایید پایین تا با هم قدم بزنیم» اما انگار دستی پنهانی دارد ادبیات را می‌کشد به جایی که خودتان بهتر می‌دانید، ناکجاآباد شاید باشد، برخی البته می‌رنجند که: «ای بابا، باز چارتا جوون جوری دیگه نوشتن, شما جبهه گرفتین؟» نمی‌دانند بحث «شکلی دیگر نوشتن» و به قول خواجه «طرحی نو درانداختن» کجا و این اشعار مشابه کجا؟ حتا ارجاع‌شان می‌دهم به شعرهای خودم در دهه‌ی قبل، یا شعرهای محمد سعید میرزایی، یا حتا منوچهر نیستانی را مثال می‌زنم که ببینید چه قدر مطفاوط(!!) می‌نوشته؛ آن‌هم در زمانه‌ای که غزل‌نویسی به قول آن ناجوانمرد: «قالب خشت‌زنی است» ناچار خودم را مجاب می‌کنم با این ضرب‌المثل خارجی قشنگ که «قطار که با سنگ‌اندازی طفلان حاشیه‌ی ریل، از حرکت نمی‌ماند»
و حالا که می‌خواهم شعرهای دوستی نادیده، مسما به «محمد جواد قیاسی» از دیار خیلی شاعر جوان‌ دار قم را به نقد بنشینم و پس از مقدمه‌ای که بعد از خواندن کارهای‌شان نوشتم، می‌بینم زیر شعرهای‌اش نوشته، اگر ممکن است «استاد ابراهیم اسماعیلی اراضی» نقد بنویسند، چه کنم دوست،! من شاگرد استاد اسماعیلی‌ام و خوش‌بختانه فاصله‌ای میان نظرگاه‌مان نیست و اگر هست، آن‌قدرها نیست... ببخشای مرا که بی‌تقصیرم در انتخاب شعر برای نقد.

شعرهای شما را دوباره خواندم ای دوست! در مقدمه، نالیده‌ام که اکثر کارهای این سال‌ها به لطف مجاز‌آباد و تغییر نسل، دچار شباهت‌های تصویری، معنایی و حتا نحوی عجیب و غریبی هستند، صدای استقلال هیچ شاعری را از این همه شاعری که دارند می‌نویسند و اتفاقا به مدد اطلاعات و مطالعات، خوب هم می‌نویسند و اکثریت دارای تحصیلات عالیه نیز هستند، نمی‌شنوم. هر گلویی، صدای گلوی قبلی را تکرار می‌کند، گاهی حتا خرده‌فرمایش‌های هر یک با آن دیگری مخالف‌خوانی ندارد، یادم می‌آبد در سال ۱۳۸۱ در کنگره شعر و غصه جوان کشور در بندرعباس، چهل شاعر دعوت بودند، که چهل گونه می‌نوشتند، که چهل صدا بودند، از فاضل نظری و گروس عبدالملکیان تا حسن‌ صادقی‌پناه تا سید رضا محمدی، از پانته‌آ صفایی تا نغمه مستشارنظامی، از محمدرضا حاج‌رستم‌بگلو تا نجمه زارع.... هر یک صدای خود بود و هیچ کس از روی دست بغل دستی‌اش، ولو همشهری یک‌دیگر بودند، پاک‌نویس نمی‌کرد. چنان‌که از کرج سعید میرزایی و هادی خوانساری دو صدا بودند، یا در مرودشت مجتبا صادقی، محمدعلی پورشیخ‌علی و طاهره خنیا هر سه از یک انجمن بودند، اما سه صدا داشتند، و دارند تا هنوز... از کاشان مهدی فرجی و پانته‌آ صفایی که آن‌روزها دانشجوی کاشان بود، از یک انجمن بودند اما دو دهان داشتند با دو گونه‌ی نوشتاری. اسم‌هایی که نوشتم را حتما این سال‌ها زیاد شنیده‌اید، اگر نه، نام هر کدام را در گوگل سرچ کنی می‌بینی چه‌ خوب شاعرانی هستند، هر کدام، در یک جای ابران، مشهور است و مشغول، همچنان.
دریغا که اکنون، که شعر اکنون، چون نسل اکنون، کپی‌کنندگانی هستند آن‌طور که حتا پایان‌نامه خود را از اینترنت می‌گیرند. دوست جان، این مقدمه طولانی از بدی شعر شما نیست، اگرچه تلنگرش با خواندن بیت‌هایی از شما زده شد، بپردازیم به شعر شما اما....

گفتم در اولین سطر، سهل‌انگاری یا نقش بازی کردن است، این گونه سرسری از ساخت شعر گذر کردن، از تالیف دقیق و تالیف شخصی عدول کردن، بگذارید مصداق بیاورم خدمت انورتان؛

چه شب ها مست رویا بوده اما جامِ خوابی را
به هشیاری ، به بیداری نه پر کرده ، نه نوشیده

چندین بار می‌خوانمش و نمی‌دانم چرا این‌قدر سست با تالیف برخورد شده، اول ان که معنای حاصله چندان جالب نیست، «کویر، در هیچ حالت، جام خوابی را نه پر کرده نه نوش کرده،» بیشتر بشکافم یا کافی‌ست؟ دقیقن معنایش چیست؟ این شکل دقت نکردن را، من سهل‌انگاری اسم می‌گذارم، وقتی غزل خوب شروع می‌شود، کاش خوب هم ادامه می‌یافت، حال اگر به جای خوابی، «خالی» بنشانیم در بیت، آیا معنا به کلی لذتبخش نمی‌شود؟
وظیفه شعر، دقیقا همین است، لذت‌بخشی، تلنگر، هشدار، عشق‌ورزی و و و.... کاربردی شدن شعر با صحیح‌ نوشتن آن اتفاق می‌افتد.

و بیتی بعدتر «کویر از انعکاس آسمان هرگز نباریده» درست است که کویر آینه‌ی آسمان ابری‌ست، اما قرار نیست حکایت ابر برایش رقم بخورد، به نظرم این‌جا نیز نوعی تداخل معنا صورت گرفته که قابل توجیه هست اما توضیح اقناع کننده برایش نیست.
در کل غزل اول، با این‌که، این کاتب با ارجاعات سمبلیک میانه چندانی ندارم، اما این‌که سعی کردید از این منظر کویر را به شعر بکشید و نوعی شعر انتزاعی، عرضه کنید قابل دفاع است و در نوع خودش، برای انتزاعی‌ پسندان مقبول طبع است.

مگر تو مو یله کردی که باز بوش آمد؟
کجاست روسری‌ات؟ غیرتم به جوش آمد

بوش یا کلینتون, آمریکا، آمریکای ترامپ است، از شوخی که بگذریم این شکل استفاده از کلمات، همیشه موجب عدم قاطع بودن شعر بوده، هرگز شعر، وقتی که کلمات، شکل معیار خود رو به شکل محاوره تغییر میدن، استحکام نخواهد داشت، بسیارند که در میانه‌ی غزل‌های جدی خود، مثلا نگاهت را نگات، یا برایت را برات، یا می‌خواهم را می‌خوام، می‌نویسند، گاهی به خاطر تنگی وزن، گاهی از سر خودمانی شدن و گاهی برای رعایت قافیه، چنین می‌کنند، این کار همواره و به هر علت موجب می‌شود شعر از قدرتش کاسته شود و زبان تحکم و بلاغت خودش را از دست بدهد. در واقع این هم از آن سهل‌انگاری‌های رایجی هست که شعر جوان ما با آن مالوف و مانوس شده است، که قطعا از منظر آسیب‌شناسی می‌توان آن را بلای فخامت زبان ادبی دانست.
موضوع بعدی، راجع به این مثنوی، مضمون مکرر آن است، مهدی فرجی در سال ۸۶ کتابی با عنوان «روسری باد را تکان می‌داد» روانه بازار شعر کرده، پیش از او هم مدل‌های گوناگونی از خطابت‌های شاعر و دختر و روسری و باد، سروده شده، از حافظ که فرمود؛ «زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم» تا مرحوم آقاسی شاعر شیعه که با تأسی از حافظ، گفته‌اند: «پدرم گفت که ای دخت نکو بنیادم/ زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم» به انواع و اقسام در این موضوع طبع‌آزمایی شده است. بضاعت شاعر باید آن‌قدرها باشد که خودش مضمون تالیف کند، در غیر این صورت مجبور می‌شود کپی‌کاری کند.

نفرین به شاعری! که من و دردهام را
اندازه‌ی دو بیت، نداده‌ست التیام

از شعر سومت، این بیت بسیار بسیار به جانم نشست، همه چیز خوب پیش رفته، اگر چه مشابهت معنایی به دو بیت دو شاعر بررگ معاصر دارد، اما مستقل هم می‌شود از آن لذت برد. استاد حسین منزوی در غزلی گفته‌ است «نفرین به شعرهایم اگر چشم‌های تو/ این گونه از شنیدن‌شان گریه می‌کنند» و جناب محمدعلی بهمنی در غزلی عاشقانه سروده‌اند: «فکر نفرین به تو در ذهن غزل‌هایم بود/ که دگر تاب نیاوردم و سوزاندم‌شان» همچنین دوست شاعرم طاهر خنیا در غزلی قدیمی با همین حال و هوا و اتفاقا با همین وزن و قافیه نوشته است؛ «بعد از به نام ایزد و تقدیم احترام/ اکسیژن همیشگی شعر من، سلام!»
با این وصف، شعر شما در کل چنگی به دل نمی‌زند، چون آبشخور شعرها و فضاهای تجربه‌شده‌ی دیگر است. نیازمند جزئی نگری در مضمون پروری هستید و با استعانت از استعدادهای خود که کاملا در این سه شعر رد و شِمای آن را می‌توان حس کرد، به سرودن و تجربه کردن فضاهای تازه، بی‌هراس از قضاوت و نقد و داوری ادامه دهید،

ای‌کاش بازگردی و آغازِ حرفمان
با لحن مشترک بشود: «زندگی، سلام!»

این بیت، راه را نشان داده، باید بازگردید و به شعر سلامی دوباره کنید، البته نه با این تالیف دم‌دستی، عجولانه و ضعیف، همین بیت شما را با کمی دقت باز می‌نویسم تا بدانید وقتی از عجولانه عمل کردن حرف می‌زنم، منظورم چیست،

برگرد تا به یمن همین لحن مشترک
روی لبم شکوفه کند؛ «زندگی‌ سلام!»

شاعر جان، تاریخ بسیار سخت‌گیرتر از این است، نقل از که در زمانه‌ی حافظ شیراز بیش از دویست شاعر خوب داشته که تاریخ، تنها حافظ را مسافر ادبیات دانسته... اگر بنا داری تاریخ، نامت را فراموش نکند، چنین سرودن را فراموش کن و فکر طرحی نو در افکندن باش. تا روزی دیگر و شعری بهتر، در پناه خرد باشید.

با ارادت و عشق
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۲
مجتبا صادقی » شنبه 14 دی 1398
منتقد شعر
درودها برادر، همان‌طور که از نقد نهراسیده‌اید از آوردن نام‌تان هم نگران نباشید، اصلا در ذهنیت من این نیست که شما در شعر هیچید، که سرودن همین سطرها کار ساده‌ای نیست. مهم این است که دلی دارید به اندازه دریا و برای اقیانوس شدن متلاطمید. گوارا باد شعری که سرآغاز اوج‌گیری شما خواهد شد. در پناه خرد باشید
محمدجواد قیاسی » چهارشنبه 11 دی 1398
سلام از فرمایشات صریح‌تان که مرا از «بلاتکلیفی» کرد، سپاسگزارم. راستش را بخواهید حس پرنده‌ای را دارم که سبک‌بال شده. انگار به این نیاز داشتم که یک نفر همینقدر صریح و روشن قانعم کند که در شعر هیچ نیستم! اما جسارتا مایل به انتشار نام خود نبوده و نیستم و شما نام مرا ذکر کردید. ضمنا، متاسفانه در انجمن‌های شهر شاعردارِ قم به غیرقمی ها بها نمی‌دهند. می دانید که...؟ :) بهتر است بگویم تا به حال کسی بالاسرم نبوده! یا علی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.