نقدی بر شعر «وانمود میکنیم»




عنوان مجموعه اشعار : نامی ندارد
شاعر : علیرضا لاری زارچ


عنوان شعر اول : ما وانمود می‌کنیم

برای لتکا های کبود
طوفان کوبنده امروز
همان نسیم نوازشگر دیروز است
که تنها موجی مجنون
در سرش به راه افتاده

دکتر ها می‌گویند
سودا برایت سم است
من می‌گویم
خمار مسکن که بشود
صدف های توی سرش
دهن وا می‌کنند
به سمت صورت
مادرم
هر چه مروارید هست
بارش می‌کنند

تلویزیون را خاموش می‌کنم
کنسرو های لوبیا را
مادرم کنجی پنهان می‌کند
پلاک و پوتین را
در باغچه دفن می‌کنیم
و وانمود می‌کنیم
جنگ مدت هاست که تمام شده...

می‌خندی
و من
بر لشم و لطیف آبی تنت
هوس سفر می‌کنم
اما هنوز لنگر نکشیده
بوی گلی خودرو از حیاط
من را به کوه یخی می‌کوباند











عنوان شعر دوم : عقب افتادگی

از اسب بودن خسته شده‌ام
از نجیب بودن هم
می‌خواهم آدمی باشم
که چهار دست و پا راه می‌رود
و از روی زیبایی قضاوت می‌شود
می‌خواهم روزی به پدرم رفته باشم
و روز دیگر به مادرم
تاب ندارم از چیزی برگشته‌ باشم
و کسی از من درباره دوست‌داشتنی‌هایم بپرسد

تو به من
از رگهای اسماعیل به مرگ نزدیکتری
این را حتی آرایشگر محل هم می‌داند
اما هر بار بی هیچ سوالی
تیغ می‌گذارد بر گردنم

در میدان مسابقه
از چیز‌های زیادی عقب افتاده‌ام
و همزمان به عقب افتادگی دست‌ها از چشم‌هایم فکر کرده‌ام
نگاهم در دوردست‌ هاست
و از دور صدای شیهه‌یی را می‌شنود
که گور را به گهواره‌یی لرزان بدل کرده‌ست

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : زهیر توکلی
برای لتکا های کبود
طوفان کوبنده امروز
همان نسیم نوازشگر دیروز است
که تنها موجی مجنون
در سرش به راه افتاده

دکتر ها می‌گویند
سودا برایت سم است
من می‌گویم
خمار مسکن که بشود
رابطه «سودا» و «خمار» چیست؟ سودا یعنی به خیالات دور و دراز فرو رفتن و در آرزوهای بزرگ غوطه خوردن. این چه ربطی به خماری دارد؟
در ادامه، انتقال ضمیر از اول شخص مفرد به سوم شخص مفرد، کار را دشوار کرده است. در ابتدای شعر، شاعر دارد از خودش و درباره¬ی خودش حرف می¬زند: «دکترها می¬گویند: سودا برایت سمّ است»؛ پس علی¬القاعده در ادامه باید بگوید: «خمار ِ مُسکّن که بشوم، صدف¬های توی سرم دهن وا می¬کنند...». این کیست که اگر «خمار ِ مُسکّن بشود، صدف¬های توی سرش دهن وا می-کنند...»؟ کیست؟ از کجا آمده است؟
یک نکته¬ی دیگر این است که قرص مُسکّن خماری نمی¬آورد؛ قرص¬های آرام¬بخش ممکن است اعتیاد بیاورند و آن وقت به تسامح می¬توان گفت که طرف، خمار ِ فلان قرص است، آن هم به تسامح! چون خماری ِ موادّ مخدر یا روان¬گردان، یک حال ِ بد است: معکوس ِ نشءگی؛ ولی اعتیاد به قرص آرام¬بخش یا خواب¬آور، معنی¬اش این نیست که این قرص¬ها بیمار را نشإه می¬کنند. یک جور ِ دیگر هم می¬توان خواند: خمار، مَسکَن که بشود؛ یعنی کسی که در خماری سکنا بگزیند و همیشه خمار باشد. اگر هم این باشد، اولا ربطش به «دکترها می¬گویند: سودا برایت سمّ است» چیست؟ مگر کسی که سودایی باشد، خمار می¬شود؟ برعکس! سوداییان و سودازدگان، مثل کسی هستند که قرص زده است. ثانیا در هر دو صورت (چه بخوانیم: خمار ِ مسکّن..؛ چه بخوانیم: خمار،مَسکَن..) ربطش به سطرهای بعدی چیست؟ کسی که خمار است، علی¬القاعده خشمگین و بی¬تاب می¬شود و دهن که باز کند، حرف¬هایی یا از جنس ِ نک و نال بیرون می¬پاشد یا بد و بیراه می¬گوید؛ در حالی که شاعر در سطرهای بعدی، سخن از «مروارید»هایی می¬گوید که «از دهان باز شده¬ی صدف¬هایی که توی سرش هستند» بیرون می¬پاشند. این چهار سطر از شعر، آن-قدر مغشوش است که من حتی احتمال می¬دهم که شاعر سطرهایی را در تایپ جا انداخته باشد یا غلط تایپ کرده باشد. اگر این چهار سطر را فعلا نادیده بگیریم، بند اول شعر، تناسبی با سطرهای بعدی دارد؛ چون می¬شود ضمیر متصل «ش» در عبارت «صدف¬های توی سرش» را به همان دریا یا طوفانی ارجاع بدهیم که در چهار سطر اول از آن، سخن رفته است. بنا بر بند اول، طوفانی در دریا برپاست که همان نسیم ِ نوازشگر ِ دیروز است با این توفیر که موجی از جنون در سرش به راه افتاده؛ پس با یک تخیل شاعرانه، پس از طوفان، ساحل دریا پر از مروارید است و این مرواریدها از کجا آمده¬اند؟ بخوانیم:
صدف های توی سرش
دهن وا می‌کنند
به سمت صورت
مادرم
هر چه مروارید هست
بارش می‌کنند
آیا این دریا که اکنون طوفانی شده، پدر خانواده است؟ و لتکاها (زورق¬ها/بلم¬ها) بچه¬ها؟ [که می¬دانند طوفان ِ کوبنده¬ی امروز همان نسیم ِ نوازشگر ِ دیروز است] یعنی این پدر که جانباز ِ موجی است، دریایی است که «نسیم ِ نوازشگر»ی دارد اما وقتی که «موجی از جنون در سرش به راه می¬افتد»، طوفانی می¬شود. حالا می¬توانیم بازگردیم به این سطرها:
دکترها می¬گویند
سودا برایت سم است
یعنی به پدر شاعر/راوی می¬گویند: سودا برایت سم است یعنی تخیلت نباید تحریک شود و خاطرات جنگ نباید بالا بیایند. مخاطب دکترها پدر ِ شاعر/راوی بوده¬اند نه خود ِ او. متاسفانه انتقال ِ ضمیر بدون هیچ قرینه¬ای، خوانش شعر را دچار مشکل اساسی کرده است. در ادامه، می¬فهمیم که مقصود شاعر از سطرهای بعدی چیست: «من می¬گویم: خمار ِ مُسَکّن که بشود» یعنی وقتی مُسَکّن-هایش را [و مجازاً: قرص¬هایی که جلوی حمله¬ی عصبی¬اش را می¬گیرند اعمّ از آرام¬بخش یا مسکّن یا هر نوع قرص اعصابی که یک جانباز ِ موجی باید مصرف کند] نخورده باشد، مثل یک معتاد که خمار و بی¬تاب می¬شود، او هم خمار و بی¬تاب می¬شود و صد البته که خماری و بی¬تابی ِ یک جانباز موجی، عبارت است از حمله¬ی عصبی ِ شدید؛ و در این حالت، هرچه بد و بیراه هست، نثار عزیزترین و نزدیک¬ترین و مراقب¬ترین کسَش می¬کند یعنی همسرش؛ در چند سطر بعدی، شاعر، هنرنمایی کرده است.
می¬گوییم: «هرچه بد و بیراه/هرچه فحش/هرچه دشنام بود، بارَش کردم» یا این¬جوری: «هرچه خواستم بارش کردم» یا: «تا می-تونستم بارش کردم». همه¬ی اینها که بار منفی دارند یعنی ما در زبان فارسی، تحسین و ستایش را «بار ِ کسی نمی¬کنیم»؛ امّا شاعر گفته است: «هرچه مروارید هست، بارَش می¬کنند» یعنی یک آشنایی¬زدایی رخ داده است: به خلاف روال رایج زبان، یک چیز خوب و باارزش (=مروارید) دارد بار کسی می¬شود.
و نیز می¬گوییم: «توی صورتش بالا آوردم» یا این¬جوری: «جوابش رو زدم توی صورتش» یا: «پولش رو پرت کردم توی صورتش»؛ امّا شاعر گفته است: «صدف¬های توی سرش دهن وا می¬کنند به سمت صورت ِ مادرم هرچه مروارید هست بارَش می-کنند». به عبارت دیگر، در زبان فارسی، تمام جملاتی از این دست که عنصر مشترکشان «توی صورت کسی واکنشی نشان دادن» است، بار منفی دارند اما در این¬جا «مروارید» است و صدف¬ها دهن وا کرده¬اند به سمت صورت مادر و «مروارید بارَش می¬کنند»؛ پس آشنایی¬زدایی در این¬جا دو لایه دارد و در هر دو، یک بافت معنایی که بار عاطفی منفی از جنس ِ «نزاع و خصومت» دارد، با یک عنصر مثبت یعنی مروارید، آشنایی¬زدایی شده است.
یک کنایه رایج دیگر هم در لایه¬ی زیرین این بند وجود دارد؛ می¬گوییم: «دُرّ می¬پاشد/دُرفشانی می¬کند» یعنی سخنانی به ارزش و کمیابی ِ «مروارید» می¬گوید. اگر صدف دهن وا کند، «دُرّ می¬افشاند» پس می¬شود بگوییم: «صدف، مروارید می¬گوید».
خب؛ این سه لایه¬ی در هم تنیده¬ که از زبان گفتار استخراج شده است و نیز آشنایی¬زدایی ِ صورت گرفته در آن، چه افزوده¬ی معنایی دارند؟ افزوده¬ی معنایی¬اش این است: در عین ِ حال که دارد خبر می¬دهد که پدرش در حالت حمله¬ی عصبی، هرچه بد و بیراه است، توی صورت ِ مادر پرت می¬کند، از نظر مادر و بچه¬ها این «مروارید» است، دُرّ و گوهر است نه فحش و بد و بیراه که دارد از دهن پدر تف می¬شود توی صورت مادر؛ چرا؟ چون آنها عاشق این مرد هستند و دردش را می¬دانند. این بند، بسیار عالی از کار درآمده است.

تلویزیون را خاموش می‌کنم
حالا معلوم می¬شود که تلویزیون و احتمالا تصویرهایی از جنگ، پدر را سودایی کرده است.

کنسرو های لوبیا را
مادرم کنجی پنهان می‌کند
کنسرو لوبیا یادآور حضور در منطقه¬ی جنگی و جیره¬ی غذایی رزمنده/سرباز است و این هم ممکن است پدر را سودایی کند

پلاک و پوتین را
در باغچه دفن می‌کنیم
این، یادآور ِ شعر باغچه، اثر مرحوم فروغ فرخزاد است:
«از پشت در صدای تکه تکه شدن می¬آید
و منفجر شدن
همسایه¬های ما همه در خاک باغچه¬هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می¬کارند
همسایه¬های ما همه بر روی حوض¬های کاشی¬شان
سرپوش می¬گذارند
و حوض¬های کاشی
بی آن که خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه¬های کوچه¬ی ما کیف¬های مدرسه¬شان را
از بمب¬های کوچک پر کرده¬اند»
با این تفاوت بسیار جالب که فروغ دارد پیشگویی ِ یک شورش عمومی خشن (انقلاب 57) را با خواننده در میان می¬گذارد ولی در این¬جا سخن از «آینده¬ای پس از جنگ» است: برای دیگران و بیرون از چاردیواری ِ خانه¬ی جانباز موجی (و اصولا همه¬ی آسیب-دیدگان فاجعه¬ی جنگ)، جنگ تمام شده است اما داخل ِ این چاردیواری و برای یک خانواده¬ی آسیب¬دیده¬ی جنگ، هرگز تمام نشده است و نمی¬شود:
و وانمود می‌کنیم
جنگ مدت هاست که تمام شده
...
و نقطه¬ی اشتراک ِ «باغچه» فروغ فرخزاد با این شعر، این است که در هر دو، آن چیزی که کتمان می¬شود، به زودی سر برمی-آورد:
می‌خندی
و من
بر لشم و لطیف آبی تنت
هوس سفر می‌کنم
اما هنوز لنگر نکشیده
بوی گلی خودرو از حیاط
من را به کوه یخی می‌کوباند

«گُل ِ خودرو» از همان پوتین و پلاکی روییده که در باغچه کاشته¬اند. و «لتکا» به معنی زورق/بلم که با تفسیر نمادین ما، بچه¬های خانه¬اند، به زودی ِ زود، آن¬قدر برانگیخته و منقلب از این حضور اجباری ِ جنگ در چاردیواری ِ خانه هستند و آن¬قدر اعصابشان بر اثر حمله¬های عصبی ِ متناوب و متوالی ِ پدرشان مرتعش است، با «پوتین و پلاک مدفون شده در باغچه» زندگیی می¬کنند و در واقع، زندگی «نمی¬کنند»...
در این بند، من هرچه کردم، نفهمیدم کلمه¬ی «لش» که شکل تحقیرآمیز «بدن/تن/هیکل» است، این¬جا چه می¬کند.

منتقد : زهیر توکلی

متولد 1356 شاعر، نویسنده، منتقد و پژوهشگر ادبی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.