عاطفه قوی و زبان سهل انگار




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : عباس رفیع زاده بروجنی


عنوان شعر اول : .
شبیه غربت روحی که ترک کرده تنش را
و جد او به پشیزی ، فروخته وطنش را

شبیه حسرت مردی پس از جدایی بائن
که ازدواج نکرده، طلاق داده زنش را

گذشت رود جوانی ،بجای وصلت دریا
به باتلاق سپرده ،زلالی بدنش را

سیاه چاله ی پیری و مرگ مثل منیژه
خدا کند که به موقع بیاید و رسنش را ...

نیا مراسم ختمم که اشک دست خودم نیست
به مرده رو بدهی خیس می کند کفنش را

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : زهیر توکلی
شبیه غربت روحی که ترک کرده تنش را
و جد او به پشیزی ، فروخته وطنش را
ارتباط دو مصرع معلوم نیست. ما کلمه¬ی «جدّ» به معنی «پدربزرگ/نیا» را برای اشخاص به کار می¬بریم نه برای «روح». مصراع اول، برای شروع، قشنگ است با یک تبصره؛ فعل «ترک کردن» یک فعل اختیاری است مگر این که قیدی بیاوریم که مشخص کند ترک کردن ما از روی اجبار بوده و نمی¬خواسته¬ایم آن محل را ترک کنیم. مقصود ِ شاعر از «غربت ِ روحی که تنش را ترک کرده»، حال ِ آدمی¬زاد است در لحظه¬ای که می¬میرد: غریب است چرا که تازه وارد ِ عالَم ِ ارواح شده است و نیز هنوز تعلق خاطر به زندگان ِ این سوی مرگ دارد ولی آنها دیگر او را رها می¬کنند در قبر و پی ِ زندگی می¬روند. پس جمله¬ی اصلی و درست، این بوده است: «شبیه ِ غربت ِ روحی که از بدنش جدا شده است و تنها مانده است». فی¬الواقع، «مرگ» یک امر اختیاری نیست و کسی خودش نمی¬تواند بمیرد و به خاطر همین است که فعل «مردن» فاعل ندارد بلکه صفت مفعولی دارد: «مرده».
یک نکته¬ی دیگر این است که در زبان فارسی، کنار هم نشاندن ِ جفت¬ها اعم از متضاد، مترادف، متناسب و متلازم، یک سیاقی دارد که ذوق عمومی اهل ِ زبان، آن را تعیین می¬کند و چندان قاعده¬ای نمی¬شود برایش تعریف کرد؛ مثلا ما می¬گوییم: شهر و دیار، نمی¬گوییم: دیار و شهر؛ می¬گوییم: آب و خاک، نمی¬گوییم: خاک و آب. به همین ترتیب ما می¬گوییم: جان و تن/ روح و بدن/روح و جسم/ روح و جسد. روح و تن هم داریم و توی ذوق نمی¬زند اما اصالتاً «روح» را جفت «تن» نمی¬کنیم؛ دقت کنید به این جملات رایج: ما دو روحیم در یک بدن/انسان، روح است نه جسد/وقتی این موسیقی را می¬شنوم، می¬خواهد روح از بدنم پر بکشد. یا مثلا می¬گوییم: مشکلات جسمی و روحی و نمی¬گوییم: مشکلات تنی و روحی.
در مصرع دوم می¬شود «وطن» را استعاره قرار دهیم برای بدن/جسم/تن و روح را مثل کسی در نظر بگیریم که به اجبار از وطنش اخراج شده است یا مهاجری که به اجبار و از سر بیچارگی، رها کند وطنش را. در این صورت، ارتباط ِ دو مصرع، کامل می¬شود و آن ایرادی هم که در نسبت دادن فعل «ترک کردن» به روح وجود داشت، برطرف می¬شود چون در مصرع دوم توضیح داده¬ایم که به اجبار وطنش را رها کرده است. پیشنهاد من برای این بیت:
شبیه ِ غربت ِ روحی که ترک کرده تنش را
وداع کرده ز بیچارگی وطنش را

شبیه حسرت مردی پس از جدایی بائن
که ازدواج نکرده، طلاق داده زنش را
استفاده از اصطلاحات ِ حقوقی اشکال ندارد به شرط ِ آن که در کار بنشیند. به نظر ِ من «جدایی ِ باین» در این بیت، بد نیست اما خوب هم نیست. من باشم، این بیت را این¬جوری می¬نویسم:
چه رجعتی؟ که محال و چه حسرتی! که فراهم
که ازدواج نکرده، طلاق داده زنش را؟
یا این¬جوری:
چه رجعتی است میسّر پس از جدایی باین؟
که ازدواج نکرده طلاق داده زنش را؟
مشکل این است که فرض شاعر درمصرع دوم، یک جور تناقض است. آدم یا ازدواج کرده و سپس زنش را طلاق داده است یا اگر ازدواج نکرده، طلاقی هم در کار نیست. مقصود از این جمله متناقض این است: آرزویی که در تخیل شخص، پر و بال گرفته است اما در عالَم واقع، هرگز محقق نشده است بلکه وارونه¬ی تخیلات شخص، رخ داده؛ او آرزوی ازدواج با کسی را داشته است اما طرف، بی¬خبر از آرزوی او و خیالات او رفته دنبال ِ زندگی ِ خودش. در این صورت، اصطلاح «جدایی باین» هم باید این گونه توجیه شود که اصولا از اول هم جدایی باینی بین این دو نفر بوده است. در این¬جا معنی لغوی جدایی باین مد نظر است؛ باین از بینونت یعنی فاصله داشتن و افتراق میان دو چیز ساخته شده است و جدایی باین به لحاظ لغوی یک جور تاکید کلمه با تکرار معنای خود کلمه است مثل این که می¬گوییم: بین این دو نفر بُعدی بعید بوده است. پس باید در مصرع اول بر این معنی تاکید کنیم که از اول هم بین این زوج فرضی، جدایی باین بوده است:
چه رجعتی؟ که از اول: جدا، جدایی باین
و بهتر از همه این است:
چه حسرتی! که از اول، جدا، جدایی باین
که ازدواج نکرده طلاق داده زنش را
و مصرع دوم هم بدون علامت سوال است.



گذشت رود جوانی ،بجای وصلت دریا
به باتلاق سپرده ،زلالی بدنش را
اگر من باشم، می¬گویم:
گذشته رود ِ جوانیّ و جای وصلت ِ دریا
به باتلاق سپرده زلالی ِ بدنش را
این بیت، خیلی زیباست. یک اروتیسم لطیفی در این بیت هست.

سیاه چاله ی پیری و مرگ مثل منیژه
خدا کند که به موقع بیاید و رسنش را ...
آن که بیژن را از چاه افراسیاب نجات داد، رستم بود نه منیژه. پس از لقب رستم یعنی تهمتن استفاده کنیم و بگوییم:
سیاه¬چاله¬ی پیریّ و مرگ مثل تهمتن
خدا کند که به موقع بیاید و رسنش را...

نیا مراسم ختمم که اشک دست خودم نیست
به مرده رو بدهی خیس می کند کفنش را
در مراسم ختم، مرده حضور ندارد، دفن شده است. مرده¬ای که هنوز توی کفن است و نباید به¬ش رو داد، هنوز دفن نشده است. می-شود گفت:
نیا مراسم دفنم که اشک دست خودم نیست
به مرده رو بدهی خیس می¬کند کفنش را
و بهترش این است:
نیا که دفن شوم زنده¬ام نکن که نگریم
به مرده رو بدهی خیس می¬کند کفنش را

منتقد : زهیر توکلی

متولد 1356 شاعر، نویسنده، منتقد و پژوهشگر ادبی است.



دیدگاه ها - ۱
عباس رفیع زاده بروجنی » چهارشنبه 18 دی 1398
سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.