آن شمعِ مُزاحم




عنوان مجموعه اشعار : همای سعادت آباد
شاعر : مازیار(نسیم) حسنی


عنوان شعر اول : ادعایی نیست
غزل می گویم اما چشم هایم اشک آلوده
تقاص شاعری این است، تا بوده همین بوده

یکی در قعر دریا ها میان موج می گرید
یکی دیگر میان ساحلی آرام آسوده

همیشه بین بغض و دلخوری ها ارتباطی هست
عزیزم! اجتماع دل خوری ها می شود توده

جهان عشق مرزش آن قَدَر پهناور است ای دل
که گاهی سخت خواهد شد کمی تعیین محدوده

ندارد ادعایی در غزل، هرگز 《نسیم》، اما
ره صدساله را در کمتر از یک سال پیموده

اگر شاعر شدم، منظور ابیاتم شما بودید
اگر دستی در آتش دارم از لطف شما بوده


عنوان شعر دوم : خون سیاووش

خون کن دل من را و سپس نوش کن آن را
بنشان سر آتش چو سیاووش کن آن را

امشب که دو پروانه نشستند به صحبت
یک شمع مزاحم شده، خاموش کن آن را

موسیقی احساس تو در تک تک ابیات
جاریست، رها باش و فقط گوش کن آن را

گفتم همه جان و تن من سهم تو، اما
شرمنده ام ای دوست، فراموش کن آن را

در نغمه ی بلبل رمقی نیست پس از تو
بازآ به چمن‌ ای گل و مدهوش کن‌ آن را

یک جامه ی زیبا ز غزل بافتم امشب
تقدیم تو، تقدیم تو، تن پوش کن آن را


عنوان شعر سوم : _
_
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو غزل عاشقانه. دُزِ عشق و عاشقی در غزل دوم بیشتر است و در غزل نخست «منِ» شاعر برجسته تر است. این تأکید و تمرکز بر شرح حال و حدیث نفس شاعر، در شعر دوم هم البته مشهود است. با اشعار این دوست شاعر، مدت هاست که (به لطف پایگاه نقد شعر) آشنایم و غزل های بسیار بهتر از این هم از ایشان در این جا خوانده بودم. این شعرها هم البته قابل اعتنا هستند. چیزی که جایگاه این دو شعر را ـ مخصوصاً ـ قدری در نظر فرو می کاهد، پررنگ بودن وجه تفنن و لفاظی و واژه پردازی در آن هاست. خودمانی بگویم؛ در این شعرها آن عاطفه ی صمیمانه ی ناب را کمرنگ می بینیم. گویی آگاهی و هشیاری شاعر هنگام سرودن موجب شده که پشت تریبون بایستد و سخن پردازی کند؛ به جای این که این شعرها را نجواهایی نزدیک و صمیمانه در گوش معشوق ببینیم. این نقد اصلی من به این شعرهاست و ذوقی و سلیقیِ محض هم نیست. برآیند مجموعه ی دو شعر این طور القا می کند؛ هرچند شاهد آوردن برایش دشوار باشد. در هر دو شعر، عاشق، بر وجه شاعری خودش هم تأکید و آن را برجسته کرده است. غزل نخست زبان ساده و بی تکلفی دارد. در اکثر بیت ها (جز بیت های 4 و 5) هر مصراع را یک جمله ی کامل ساخته بدون تصرف و جابجایی در ارکان دستوری. این خصیصه موجب شده که زبان شعر را روان ببینیم. در غزل نخست، تنها جلوه ی خیال در بیت دوم دیده می شود؛ در گریستن ته دریا. مابقی بیت ها «حرف» زده اند و همان حرف های عادی را موزون کرده اند (که البته این هم خودش هنری ست ولی از شعر به معنی ویژه ی کلمه خُب دور است). گاهی التزام به ساده نویسی مفرط، کار دست بیت ها داده و موجب شده که بیت ها از آن طرف بام بیفتند و مضمون شان آدم را تکان ندهد و برعکس، خنک ازآب دربیایند و توضیح واضحات؛ مثلاً ببینید بیت سوم را: عزیزم! همیشه بین بغض و دلخوری ارتباطی هست و اجتماع دلخوری ها «توده» می شود. یا: ای دل! مرز جهان عشق آن قدر پهناور است که گاهی تعیین محدوده اش کمی سخت می شود. یا: من هرگز ادهایی در غزل ندارم اما راه صد ساله را در کمتر از یک سال پیموده ام. این جمله ها با آن که وزن پذیری و بیان روان شان رشک برانگیز است، اما دل را تکان نمی دهند و موجب شگفتی نمی شوند. احساس نمی کنیم که شاعر «هنر» خاصی برای کشف آن ها به خرج داده و تابلوی خلاقانه ای از هستی پیش روی ما گذاشته. آن تصنعی که در آغاز یادداشت از آن حرف زدم، در این شعر به نظرم تا حدودی به خاطر صعوبت قوافی هم هست و الزام به رساندن کلام بدان ها که مخصوصاً در غیاب ردیف، تکیه و تأکید موسیقایی و معنایی بر آن ها چند برابر هم احساس می شود. در مصراع اول غزل، اگر می شد کاری کرد که فعل حذف نشود، بیان روان تر می شد... مثلاً با ختم کردن مصراع به: ...با چشم هایی اشک آلوده. در بیت دوم، با همه ی تحسین برانگیزی اش، اگر بخواهیم دقیق شویم، باید به حضور موج در قعر دریاها شک کنیم و آن را تصویری تصورشدنی و منطقی ننامیم. به جای تکرار «میان» شاید بشود کلمه ی بهتری برای ساحل یافت (مثلاً کنار یا چیزی بهتر از این). «آرام» در این بیت کارکرد دوگانه ی خوبی یافته: ساحلی آرام / آرام آسوده. «ها» در بیت سوم توجیه پذیر هست ولی اگر می شد حذفش کرد بهتر بود. در بیت چهارم به نظرم اغراق کافی وجود ندارد و «گاهی / کمی» ترمز وسعت و شدت و حتمیت تصویر و ماجرا را کشیده اند. «دستی "بر" آتش» هم به گمانم تعبیر مرسوم تری ست؛ ضمن آن که به نظرم «آتش» در بیت آخر بیکار مانده و وظیفه ی علی حده و ارزش افزوده ای نیافته است. در شعر دوم، زمان فعل «نشستند» در بیت دوم نادرست است: «امشب که دو پروانه به صحبت "نشسته اند"، یک شمع "مزاحم شده است"». هماهنگی زمان فعل ها در صحت نحوی و بیانی اهمیت دارد. بیت سوم کاملاً سهل انگارانه و سرسری پرداخته شده؛ اولاً «موسیقی احساس» بیش از حد انتزاعی و دم دستی و «دختر دبیرستانی» و فانتزی و رمانتیک است و هیچ مابازای بیرونی و عینی یی نمی توان از آن دریافت... و سطح تعابیر شعر را پایین کشیده است. ثانیاً «رها باش» به نظرم عبارت دقیق و بجایی برای آن جای بیت نیست. ثالثاً تا این جا فضای شعر به نوشیدن خون دل و آتش سیاوش و شمع و پروانه سپری شده و ناگهان بیرون آمدن از تخییلی که شعر تا اینجا برای ساختنش زحمت کشیده بوده و ارجاع به خود این شعر (به تک تک ابیاتِ لابد همین غزلی که دارد سروده و شنیده می شود) ما را از یک ساختار و فرم منسجم و اندیشیده کاملاً ناامید می کند. شک ندارم که در این غزل هم قافیه ی نسبتاً دیریابی که تازه اندیشیدن به پیوند درست و دلپذیر آن با ردیف هم به قدر کافی انرژی می برده، موجب شده که دوست شاعر ما قدری در پلّه پلّگی و صیرورتِ عمودی شعرش ناپرهیزی و بی دقتی و بی وسواسی به خرج بدهد. نمونه اش (غیراز پرش های بدون اقتضا از یک تصویر به تصویر دیگر و از یک فضا به فضای دیگر تا اینجای کار)، یکی هم همین که شعر تا بیت سوم کاملاً در راستای «فدایت شوم» پیش رفته و مثلاً شاعر در آن ها خطاب به معشوق گفته که: تا دلت می خواهد دل من را خون کن (نوش جانت) و مرا در آتش بنشان (فدای سرت) و نگذار کسی مزاحم خلوت و نجوای عاشقانه ی ما دوتا پروانه شود، و حواست را به حرفم جمع کن و عاطفه ی خودت را در آیینه ی شعر من بشنو و... و ناگهان!: یادت هست گفته بودم که قربانت می روم؟ فراموشش کن!!! جیب نیست که چنین چرخش محتوایی غریب و مهیبی یکهو در لحن و جانمایه ی رابطه ی شخصیت های شعر بروز کند؟ این را جز نتیجه ی حواس پرتی شاعر از لبّ مطلب شعرش در اثر مشغول شدنش به حواشی فنّی (به طور خاص، قافیه) جور دیگری نمی شود تفسیر کرد. در غزل دوم، هرچند مضمون تکراری و قبلاً شنیده شده زیاد است، ولی همین بیت دوم یک دنیا می ارزد. مجال یادداشت به پایان رسید ولی گمان کنم توانستم اهم نکاتی که باید عرض می شد را با دوست شاعرم در میان بگذارم. برای او توفیق و اهتمام آرزومندم و امیدم این است که قدر توانایی قدردانستنی اش را بشناسد و دامان شعر را ـ خدای ناکرده ـ رها نکند.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.