از احساسات رقیق بگریزیم




عنوان مجموعه اشعار : عاشقانه ها ٢
شاعر : سعید اکبری


عنوان شعر اول : زمستان
من زرد و دلم خزان زردی دیگر
پاییز گذشت و فصل سردی دیگر...

وقتی شدم عاشقت نمی دانستم
دستان تو می رسد به مردی دیگر

من از تو فقط سروده ام اما تو
هر شعر مرا به یاد فردی دیگر...

آیینه ی پرغبار بودم، عشقت_
بر چهره ی من نشاند گردی دیگر

ای عشق! دگر برای من هیچ مخواه
نه مرهم من باش، نه دردی دیگر

عنوان شعر دوم : بدون عنوان
غیر از تو انچه دور و برم نیست "همدل" است
افتاده ام به پای دو چشمی که قاتل است

بگذار از تو بوسه بگیرد نسیم صبح
دستی ببر به زلف سیاهت که مایل است_

بر روی شانه های بلندت رها شوند
بنشین! هنوز مانده غزل , این اوایل است!

آن چشم ها که با تو قشنگند , هرکدام
در صورتت برای خودش ماهِ کامل است

چشمی که در مدار نگاه غریبه نیست
موج نگاه های تو را پلک , ساحل است

گفتی غزل هنوز نگفتی برای من؟
گفتم اگر صلاح بدانید مشکل است!

من هرچه خواستم تو را از خدا , نشد
شاید دعای توست که حل المسائل است


عنوان شعر سوم : پذیرایی
"کاش وقتی به خانه برگشتم، کفش های تو پشت در باشد"
نذر هایم برای دیدارت، باید این بار پرثمر باشد

با همان چادرت که پرنقش است، روبرویم دوباره بنشینی
خنده هایی که با خودت داری، اخم هایی که بی اثر باشد

استکان ها دوباره می رقصند، کتری ام سوت می کشد امروز
ساعت خانه از رسیدن تو، کاش می شد که بی خبر باشد

با قلپ های آخر چایی، هی نگاهی به گوشه ای داری
نقطه ضعف مرا تو میدانی، چشم هایت به سمت در باشد

اتفاقی که تلخ بود افتاد، میروی تا دوباره برگردی
وای بر لحظه ای که پاهایت، در مسیر رقیب اگر باشد
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
باید اذعان کنم با خواندن سه شعر آقای سعید اکبری، غافلگیر شدم. با توجه به اینکه شاعر سن و سال زیادی ندارد، انتظار چنین کیفیتی از اثرش را نداشتم. البته در قسمت شناسنامه شاعر، به سابقهء بیشتر از 5 سال سرایش شعر اشاره شده است. این یعنی اینکه شاعر ما از دوران کودکی به صورتی جدی اقدام به شعر نوشتن کرده است. برای این می‌ گویم «جدی» که می بینم حاصل کار شاعر، در حال حاضر، حاصلی قابل تامل و جدی است. به هر روی، این بسیار می تواند مایه امیدواری و دلگرمی باشد و نویدبخش ظهور شاعری باکیفیت در سال های آینده. اما همه اینها را گفتم و باید این را هم بگویم که نقطهء انتهایی آرزوهای آدمی «بسنده کردن» است. هیچ وقت نباید به چیزی که هستیم بسنده کنیم. شعرهای شما خوب بودند اما هنوز اشکالاتی دارند و راه زیادی هم در پیش رو دارید. برای همین توصیه ام به شما ارائهء بلاوقفهء آثارتان به مخاطبان جدی شعر، همچنین مطالعه مستمر و جدی شعر کلاسیک و معاصر است. همین ارسال آثار برای پایگاه نقد، راه خوبی است برای نقد مستمر. در این نوبت ما با سه غزل از آقای اکبری مواجهیم.
غزل اول روی وزن رباعی سروده شده است. نکته مثبت مشخص شعر، زبان روان و بدون وقفهء شعر است. دست انداز زبانی و سهو نحوی زیادی در شعر دیده نمی شود. اما اگر از این موارد بگذریم می توانیم به نکته هایی اشاره کنیم.
من زرد و دلم خزان زردی دیگر
پاییز گذشت و فصل سردی دیگر...
شعر حسن شروع چندانی ندارد. «زرد بودن» در مصرع اول چندان خوب جا نمی افتد. زرد بودن شاعر، اگر چه حتماً ارجاعات ادبی و پشتوانه های معنایی قدیمی دارد، اما نکته اینجاست که کلاً به همان بسنده شده است. یعنی ما نمی توانیم مصداق و ارجاع دیگری برای مفهوم «زرد» به جز همان ارجاعات کلیشه ای بیابیم. در ادامه «دلی که خزان زردی دیگر» است هم همان وضعیت را دارد. ما ارجاع بیرونی و ملموس و البته بدیع و تازه برای آن نداریم. همهء اینها باعث می شود مخاطب غافلگیری چندانی برای شروع شعر نداشته باشد. مصرع بعد هم فقط توصیفی ساده است و هنوز هم مخاطب نتوانسته است به لذت کشف برسد.
وقتی شدم عاشقت نمی دانستم
دستان تو می رسد به مردی دیگر
اگر این شعر یک رباعی بود، باید می‌ گفتیم حرف در شعر تمام شده و ضربهء نهایی هم تا حدود زیادی وارد شده است. مصرع چهارم به خاطر خوش خوان بودن و البته پیچش هنرمندانه شاعر، توانسته است مخاطب را شگفت زده کند. باید ببینیم شاعر در ادامه شعر می تواند ما را مجاب کند که شعر لیاقت ادامه داشتن را دارد، یا خیر. راستی در ترکیب کلمات «شدم عاشقت» ما نمی توانیم ادغام حرف «م» و «ع» را داشته باشیم و آن را «شدماشقت» بخوانیم. این ادغام در حرف «الف» با حرف آخر کله ماقبل، قابل قبول است اما در «ع» اینطور نیست. چرا که ما در زبان فارسی «ع» را به شکل کامل ادا می کنیم.
من از تو فقط سروده ام اما تو
هر شعر مرا به یاد فردی دیگر...
اگر چه کلیت شعر در فضایی از رومانتیک رقیق سیر می کند اما این رقیق بودن برای رباعی آنقدر اشکال ایجاد نمی کند که برای غزل. در این بیت ما با یک حرف احساسی اما سطحی مواجهیم. اندیشه ای خاص در بیت نیست اما شکل بیان بیت، می تواند مورد استقبال طیفی از مخاطبان که چندان علاقه ای به لایه گشایی و کشف های چند بعدی از شعر دارند، قرار خواهد گرفت.
آیینه ی پرغبار بودم، عشقت_
بر چهره ی من نشاند گردی دیگر
این بیت تا حدودی نقض غرض است. اولاً در این بیت ما نوعی واسوخت را می بینیم. عشق معشوق در این بیت، چندان محلی از نگاه مثبت ندارد و به غباری بر آینه تشبیه شده است. علاوه بر این، این «گَرد» یا «غبار»، اولین هم نیست و قبل از او، بر این آینه آنقدر گرد نشسته است که پرغبار شده است.
ای عشق! دگر برای من هیچ مخواه
نه مرهم من باش، نه دردی دیگر
در بیت آخر، خطاب شاعر ناگهان تغییر می کند و به جای یار، خود عشق مورد خطاب قرار می گیرد. این پیچش ناگهانی چندان برای مخاطب جالب نیست اما اگر از این موضوع بگذریم، باید بگویم این بیت بیت قوی تری است. شاعر با زبانی قوی، مضمونی جالب را به مخاطب عرضه می کند که می تواند مورد استقبال او قرار گیرد.
غزل دوم هم مانند شعر اول، ردی از همان احساسات و عواطف رقیق را دارد اما به نظر می رسد قوت اندیشهء این شعر از شعر اول بیشتر باشد. قافیه در این غزل، جایگاه مهمی دارد. هم از نظر موسیقایی و هم از نظر محتوایی و مفهومی.
موقوف المعانی شدن بیت دوم و سُر داده شدن مخاطب به بیت بعدی، البته شیوه ای رایج در نوع خاصی از غزل سرایی در دهه های اخیر است. این کار گاهی شیرین و به جاست و گاهی بی مزه و بدون دلیل. در این غزل به نطر من این اتفاق به خوبی افتاده است و حس تعلیق بین دو بیت هم در فرم، هم در محتوا و هم در تصویر به خوبی انجام پذیرفته است.
آن چشم ها که با تو قشنگند , هرکدام
در صورتت برای خودش ماهِ کامل است
این بیت، بیت خوب و جانداری است. شاعر برای مخاطب خود، کشفی دارد که می تواند در انتهای بیت او را غافلگیر کند. این تصویر اما در ادامه (بیت بعدی) چندان قابل توجه و جالب نیست.
چشمی که در مدار نگاه غریبه نیست
موج نگاه های تو را پلک , ساحل است
این بیت هم مضمون پردازی قوی ندارد. (توجه کنید که مضمون به صورت بالقوه، مضمون خوبی بوده و ارتباط دادن ماه و مدار می توانسته جالب باشد اما در نهایت پرورش آن به خوبی صورت نگرفته است) مصرع دوم هم شکل بیان و ادای شعر، آن را از زیبایی انداخته است. گذشته از این خود تصویر هم، چندان به خوبی ارائه نشده است. یعنی ساحل بودن پلک برای مخاطب جا نیفتاده است.
گفتی غزل هنوز نگفتی برای من؟
گفتم اگر صلاح بدانید مشکل است!
این بیت طنز ظریف و طعنهء رندانه ای برای معشوق دارد.
من هرچه خواستم تو را از خدا , نشد
شاید دعای توست که حل المسائل است
بیت آخر برای پایان بندی شعر خیلی چیز خاصی در چنته ندارد. در مصرع اول یک واژه یک هجایی بعد از «خواستم» جا افتاده است و بیت را از وزن انداخته است.
شعر سوم که با تضمینی از شعر خانم مژگان عباسلو آغاز می شود، وزن بلندی دارد. در واقع حاصل ادغام دو مصرع چارپاره خانم عباسلو است. البته این چیز مهمی نیست. نکته ای که برای شعرهای اینچنینی، یعنی شعرهایی که بر پایه شعری دیگر ساخته می شوند وجود دارد این است که اگر اثر قدرت و قوامی به اندازه اثر اصلی نداشته باشد، خیلی زود از حیّز انتفاع ساقط می شود.
"کاش وقتی به خانه برگشتم، کفش های تو پشت در باشد"
نذر هایم برای دیدارت، باید این بار پرثمر باشد
در همین بیت اول، مصرع دوم قوام و قدرت چندانی در برابر مصرع اول ندارد. «نذرها» چطور می توانند «پرثمر» باشند؟ اصلاً چنین اصطلاحی در زبان فارسی وجود ندارد. نذر ممکن است ادا شود، قبول شود، برآورده شود اما پرثمر شدن نذر اصطلاح آشنا و دقیقی نیست و مخاطب آن را پس می زند.
استکان ها دوباره می رقصند، کتری ام سوت می کشد امروز
ساعت خانه از رسیدن تو، کاش می شد که بی خبر باشد
مصرع دوم این بیت خیلی خوب است. اگر مصرع اول تصویرهایی تکراری دارد اما مصرع دوم مضمونی جالب و تازه دارد که شاعر به خوبی از عهدهء اجرای آن هم برآمده است.
با قلپ های آخر چایی، هی نگاهی به گوشه ای داری
نقطه ضعف مرا تو میدانی، چشم هایت به سمت در باشد
این بیت باز هم شعر را به ورطهء رقیق شدن می برد. یک تصویر و وصف عادی که فقط می تواند مخاطب نوجوان را به هیجان وادارد. این بیت عاشقانه را با مصرع دوم بیت قیبل مقایسه کنید.
اتفاقی که تلخ بود افتاد، میروی تا دوباره برگردی
وای بر لحظه ای که پاهایت، در مسیر رقیب اگر باشد
بیت آخر اصلاً بیت خوبی نیست. اولاً تصویر باز هم در ادامه همان بیت قبل است و ثانیاً در لحظهء آخر شاعر پرونده مضمونی را باز می کند که چندان نمی تواند آن را بپروراند. مخاطب هم فرصت هضم آن را ندارد. در ضمن توجه داشته باشیم که معنای «رقیب» در فرهنگ اصطلاحات ادبی و شعری کلاسیک فارسی، با معنایی که ما امروزه از رقیب داریم متفاوت است. در ادبیات کلاسیک «رقیب» به معنای عاشقی که با عاشق شعر ما در همچشمی کردن است، نبود. بلکه رقیب به معنای نگهبان و شاید به نوعی هم معنای «بادی گارد» امروز بود. در واقع رقیبان کسانی بودند که مراقب معشوق بودند.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.