سرِ شاعر سلامت




عنوان مجموعه اشعار : هجوم غم‌انگیز
شاعر : محمدرضا همتی


عنوان شعر اول : هجوم غم‌انگیز
پاییز! ای هجوم غم‌انگیز یاد ها
ای سوز سرد و سرکش و بی‌رحم باد ها

ای زادگاه ساکت و بی روح اهل عشق
بد می‌کنی به حال دل خانه‌زاد ها

در فصل های قبل تو شد عشق باورم
با تو ولی شکسته تن اعتقاد ها

...باران و بغض و گریه! مرا زجر می‌دهد
هر شب هجوم ممتد این بدنهاد ها

ما عشق را رفیق خود انگاشتیم و حال
زرد است از تو رنگ رخ اعتماد ها


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک غزل؛ غزلی که پاییز را توصیف کرده است. در بیت نخست، چشمگیرترین صنعتی که از مضمون و محتوا پشتیبانی کرده، واج آرایی ست و مخاطب سرما را با آن همه «سین» بهتر و عینی تر در می یابد. حتی «بی رحم» در آن میانه بی اقتضا به کار نرفته و فارغ از معنایش باز نسبتی آوایی با «باد» برقرار کرده است. از این گذشته، به نظر می رسد که دو مصراع بیت نخست هم هرکدام کفه ای از ترازوی «اسلوب معادله» (نظیر فورمولِ مفهوم / شاهد مرسوم در ابیات سبک هندی) را رقم زده اند (بی آن که ادعا کنیم که از این بیت شمیم سبک هنری به مشام می رسد). مفهوم ذهنی یی که با «هجوم غم انگیز یاد» در بیت نخست آمده، با تصویر عینی و شاهد بارز «بادهای سرد و سوزناک و سرکش و بی رحم» تأیید و تثبیت شده است. در بیت دوم ابتدا از «زادگاه» نامیدن پاییز یکه می خوریم اما بعداً این کلمه که باز به نوعی با صنعت «رد العجر علی الصدر»، به واسطه ی قافیه ی ته نشین شده در بیت تأیید و موجه شده، بومیِ بیت می شود. من از طرفداران سرسخت وفاداری به کلیشه های بیانی مرسوم در زبان عادی روزمره یا کاربردی، در شعر هستم و طبعاً باید به دوست شاعرمان بتازم که چرا با وجود کاربردی و موجود نبودن تعبیر «بد کردن به حال کسی» (که ترکیبی ست از بد کردن به کسی یا بدی کردن در حق کسی با مثلاً وای به حال کسی) در زبان مرسوم و معمول، از چنین عبارتی استفاده کرده. اما حقیقت این است که وقتی در خلوت، کلاه مان را قاضی می کنیم، کلمه ی «حال» را هم در این میانه غریبه نمی بینیم و آن را با حالات درونی عشاق مرتبط و متناسب می یابیم. حتی «دل» را هم (با اهل عشق). در استخدام کلمه ی «بی روح» هم می توان نسبت و تناسب و مراعات النظیرگونه ای با «زادگاه» و زادن یافت. تنها کلمه ای که در بیت دوم کمی جای پایش نامستحکم و لقاست، «ساکت» است که با هیچ کلمه ی دیگری در این بیت نسبت ندارد. حالا در نیمه ی بیت دوم خطاب و ندا تمام شده و وقت ایفاء و ایفاد مقصود خطاب و ندا فرا رسیده است. ببینیم شاعر بعد از سه بار صدا زدن پاییز چه حرف مهمی می خواهد به او بزند؟ اولین مصراع غیرخطابی، گلایه آمیز است و حاکی (یا شاید بهتر است بگویی شاکی) از بد کردن پاییز در حق خانه زادانش؛ عشاق. در بیت سوم سوء تفاهم یا به تعبیر بهتر، سوء تعبیری رخ می دهد. ببینید؛ شاعر از بین صدها چیزی که می توانسته پاییز را با آن ها بنامد، آن را در بیت دوم «زادگاه عشاق» نامیده. درست؟ حالا چرا و با چه توجیه یا تحول و طور درون شعری یی باید مخاطب این منطق را بپذیرد که این زادگاه و عزیمت گاه و نقطه ی آغاز عشق (پاییز) ناگهان در بیت سوم دیگر نه تنها آن چیزی که ادعا شده نیست، بلکه عشق قبلاً (در فصل های قبل از پاییز) زاده شده بوده (که شاعر عاشق ما توانسته آن را در آن فصل ها باور کند) ولی ناگهان در همین فصلِ موعودِ زایش (در این سِفرِ زایش، به قیاسِ سِفرِ پیدایشِ عهد عتیق)، که با همه ی ساکت بودن و بی روح بودنِ ادعاشده، بالأخره زادگاه اهل عشاق و در واقع نقطه ی آغاز عشق و عاشقی انگاشته شده بوده، یکهو به جای زایندگی و زادن‌گاه بودن، موجب شکسته شدن اعتقاد (به عشق) می شود؟ اما این که «چرا تعبیر "شکستن" برای نشان دادن این افول برگزیده شده؟» می تواند توجیه پذیر باشد و در پیوند و ارجاعی درون شعری، با آن بادهای سرکشی که در آغاز غزل وزیده اند ربط پیدا کند. در مورد روایی و شایستگی کلمه ی «تن» البته می توان با شاعر چانه زد! همین طور می توان در مورد «با» بیشتر فکر کرد (در این مورد اصراری ندارم و فقط می خواهم بر تأمل موجود دوست شاعرمان و دیگر خوانندگان این یادداشت را در خصوص لزوم وسواس در واژه گزینی، بیفزایم). البته تناقض بین مرگ‌گاه بودن پاییز برای [اهل] عشق در این بیت و زادگاه بودنش در ابیات قبلی را جوری رفعع و رجوع کرد؛ این گونه که آن «زادگاه بودن» را تنها تلقی بی پایه و حدس نادرست قبل از وقوع پاییز بینگارم و این حالت دوم را تجربه ایاثبات شده. هرچند پذیرش و هضم چنین توجیهی برای خواننده ی مادرمرده ای که در بیت دوم همه ی عواطفش را برای همدلی و همنوایی با نسبت پاییز و عشق، وسط نطع قمار گذاشته بوده، ممکن است به این آسانی ها نباشد. از شکستن گفتیم و باید عرض کنیم که کمر بیت چهارم در میانه ی مصراع نخست بدجوری شکسته است. سر شاعر سلامت اما نباید ناگفته گذاشت و پنهان کرد که به ندرت پیش می آید که قطع کردن جمله ی واحد (حتی اگر مثل اینجا فعلی بدلی هم قبل از پاگرد نشسته باشد، و شاید باید بگوییم بدتر این که فعلی کژتاب و پایان نما و کاذب هم قبل از پاگرد تقطیع مصاریع نشسته باشد) در میانه ی کار، به موسیقی یا لحن و آهنگ یا حتی معنا آسیب نزند. بنابراین در این گونه ناتمام رها کردن های سخن، خیلی دست به عصا بود. مضمون و تصویر «هجوم» (که در بیت اول هم آمده بوده و در این جا تکرار غیرملیحی دارد)، در این بیت (بیت چهارم) دیگر چندان دلچسب و تازگی بخش نیست. مخصوصاً که آن قدری که ذهن ما می تواند تصویر و مفهوم هجوم را به باد بچسباند، چسباندنش به باران (حالا اگر بغض و گریه را مجازاً برای هجوم محمل شدنی فرض کنیم) با آن بارش افقی یا نهایتاً اریب نیست. هجوم چیزها (در زبان مرسوم ما) همه از تصویر حمله ی افقی جنگجویان هویت استعاری یافته است. برای همین قدری تطبیق تصویری باران و هجوم نامحتمل تر از تطبیقش با باد است. در بیت آخر پای عشق هم در طرفیت و تخاطب گلایه و شکایت به میان کشیده می شود. در مجموع، شعر شعر خوبی ست و همه ی این هایی که عرض شد به معنی آن نیست که قدرش را نمی دانیم. به نظرم باید این طبع روان و وقاد و مضمون ساز را که از پس قافیه ای به این دشواری برآمده، ستود (مخصوصاً که شاعرش همشهری من است!) و به او تأمل بیشتر در ریزه کاری ها و وسواس مندی به ویژه در شعرهای کم بیت تر که دستچین کردن تصاویر و مضامین و کلمات را بیشتر می طلبند، و تأمل بیشتر در فرم دادن به شعر و سرسری سر و ته بیت ها (چه رسد به کل شعر) را هم نیاوردن را توصیه کرد.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.