همسو با اراده‌ی عمومیِ شعر




عنوان مجموعه اشعار : عاشقانه‌ها
شاعر : کورده وان فرجی


عنوان شعر اول : حسادت
حسادت می‌کنم بر عینکی که به روی چشم‌هایت می‌گذاری!!
به دیوانی که در دستت گرفتی ، به شعری که به خاطر می‌سپاری!!

حسادت می‌کنم بر کوچه‌ای که گذر داری از آن هر روز یک بار
به آن گلدانِ یاسِ توی ایوان که بویت می‌کُند گاه و گداری !!

چو می‌پیچد میان گیسوانت حسادت می‌کنم بر بادِ پاییز !!
به اشکی که به روی گونه‌هایت ز روی شوق یا غم گشته جاری!!

به آن آیینه‌ی قدی که هر روز سراپای تو را در خود ببیند !
به هر چیزی که بر آن میزنی لب ، به لیوان و رُژِ سرخِ اناری

حسادت می‌کنم بر هر نوایی که بر قلب حزینت می‌نشیند
صدای دلنشینِ «شاهکار» و به آواز غم‌انگیز قناری!!

حسادت می‌کنم بر هر لباست ، به پیراهن ، به دامن ، روسری‌ها
به گردنبند زیبایی که در آن شکفته غنچه‌ی سرخ بهاری!!

دلم سوزد به حال نارفیقان که از لطف نگاهت بی نصیبند!!
حسادت می‌کنم بر دوستانت ، که چون ایشان کسی نگرفته یاری

نگارم ، بنگر این دیوانه‌ات را ، که حتی بر خودم هم می‌برم رَشک!!
در این دنیای پهناور به جز من ، ز لبهایت کسی نشنیده «آری»


عنوان شعر دوم : تو رفتی
تو رفتی ، بار محنت بر سرم از آسمان افتاد
بهارم زرد شد ، گلبرگ‌های ارغوان افتاد

چه کابوسی به رویای وصال عاشقان پُل زد؟!
که فالِ این جدایی در تهِ فنجانمان افتاد؟!

چرا خامُش شدی ای بلبل شیدای دل غمگین؟!
که در باغم طنین شوم بانگ زاغکان افتاد!

تو را جایی فراسوی افق‌های زمان دیدم!!
وزآن دم آتشی در خرمن این خسته جان افتاد

همان دردِ غمِ عشقی که آتش زد به جانِ «قیس»
به جان و قلبِ این دیوانه‌ی مجنون همان افتاد!!

تن و جان و قلم فرسودم و دم بر نیاوردم!!
و صدها موی سیمین لای موهای جوان افتاد !!

تحمل کردم و ماندم به پای عهد ننوشته!
اگرچه تیغ سختی‌ها مرا بر استخوان افتاد!!

چنان قایق سپردم تن به موجت آبیِ زیبا!!
چه شد قایق شکست و بال‌های بادبان افتاد؟!

در آغوشم گرفتی و یقین کردم که می‌مانی!!
چه کردم کاینچنین جانت به گرداب گمان افتاد؟!

کنون از من بریدی و مرا تا مرگ راهی نیست!!
که این غم در رگانم همچو رود شوکران افتاد!!

من آن برگم که در آبانِ پاییزی ملال‌آور
به دستِ باد دمسردی ز شاخش ناگهان افتاد!!

چنان دلبسته‌ی دنیا که گویی تا ابد زنده‌ست !!
ولی یکباره جان داد و به جمع رفتگان افتاد!!

به یادت هست لبهایت چه عهدی با لبانم بست؟!
*«تمام بوسه‌هایم بی تو سُر خورد از دهان افتاد!»

تو رفتی آسمانم تیره‌ شد ، وز ابر حسرت‌ها
طنین شرشر باران غم در ناودان افتاد ....

*مصرعی از حامد ابراهیم‌پور

عنوان شعر سوم : مکدر آینه
نِگاهْ ، خیره مانده بر دو دیده‌ی غزالی‌ات
به آن حریرِ سر زده ز روسری شالی‌ات

نگاه می کنم به تو ، زوالِ بی ترانگی
مرا ببر به جاودان در اوج بی زوالی‌ات

نشسته‌ در کنار من خیال مهربانِ تو !
دو صندلی ، دو استکان و عطر چای عالی‌ات!

نگاه می‌کنی به من ، چروک دور چشم‌ها
چه حیرتی نهفته در نگاه پر سوالی‌ات!!

- : نبینمت شکسته‌ای بهار بی خزان من!!
بمیرمت که غصه شد دلیل خشکسالی‌ات!!

- : چنار بی بهار را که برگ‌ریز هجر توست
تبر به ریشه می‌زند غمِ شکسته بالی‌ات

تمام من تویی و من چه بیکران ندارمت!!
احاطه می‌کند مرا هجوم جای خالی‌ات!!

چرا نمی‌رسی به من ؟! من این مکدَّر آینه!!
تویی که طعنه می‌زنی به چشمه از زلالی‌ات!

*«چو آینه فتاده‌ام ز آسمان به روی سنگ‌!
ز من شکسته‌تر کسی که نیست در حوالی‌ات!!»

*با الهام از شعری از رضا براهنی
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل. در غزل نخست، آنچه شاکله ی محتوایی و البته فرمی شعر را رقم زده، مضمون حسادت شاعر است به همه ی چیزهایی که به معشوق تعلق، یا نسبتی با او دارند. و این آرزو که: کاش من به جای تک تک آن ها بودم. چنین محتوا و ساختاری با وجود دلنشینی و دلچسب تام و تمامش که حاصل احساس غنی و عشق ورزی بارز آن، و تعمیم پذیری عاطفی اش است، بکرِ بکر نیست. در یادداشت دیگری هم در همین سایت، پیرامون شعر دیگری، از یکی از ترانه های «برایان آدامز» یاد کرده بودم که شاعر در آن یکی یکی وسایل معشوق را می شمارد و آرزو می کند که ای کاش جای آن ها بود. مثلاً یکی از سطور آن ترانه این است که «کاش رژ لب تو بودم» (I wanna be your lipstick) و همین فراز را در بیت چهارم این غزل هم می بینیم. اصلاً منظور و ادعایم تقلیدی بودن این شعر نیست؛ بلکه می خواهم بگویم آنچه در این شعر بر ذهن و خیال دوست شاعر ما گذشته و مبنای گسترش معنا شده، عاطفه ای عمومی ست. و دقیقاً به همین دلیل است که عاشقان یا آنانی که سابقه ی عشق ورزیدن داشته باشند، چنین احساس طبیعی یی را کاملاً درک می کنند و به آسانی با آن همنوا می شوند. از این که بگذریم، به نظرم دو تا از نقاط قوت این شعر، این ها هستند: یکی زبان اکثر بیت ها که بسیار روان و سهل و ممتنع است و برای لحظه ای از خاطر ما می برد که داریم شعری موزون می خوانیم. مثلاً همان دو مصراع بیت نخست را ببینید که اجزاء نحوی سخن چطور در آن ها سر جای خودشان قرار گرفته اند و با صمیمی ترین بیان ممکن؛ درست همان طوری که در گفتار بی تکلف روزمره حرف می زنیم، روی کاغذ آمده اند. دومین حسن عمومی این شعر به نظرم بروز دادن و ثبت کردن نوعی سبک زندگی ست. شاعر خواسته یا ناخواسته، در این شعر ما خوانندگان غریب / آشنا را با گوشه ها و پرده ها و تصویرهایی از زندگی روزانه ی معشوقش آشنا کرده. این ویژگی، در شخصیت پردازی کسی که موضوع اصلی شعر قرار گرفته نیز مؤثر بوده است. این ها چیزهای خوب و مثبتی ست که می توان از این شعر آموخت شان. اما نقد. به نظرم شعر، خیلی صمیمی آغاز شده و انتظار ما را از روانی و صمیمیت زبان بالا برده. برای همین، وقتی که به فرازهای آرکاییک تر و اتوکشیده تر یا خارج از کاربردهای مرسوم زبان می رسیم (که به نظرم حاصل عقب نشینی شاعر در جنگ با رعایتِ وزنِ ناگزیرند)، احساس خوبی پیدا نمی کنیم. مثلاً استفاده از «گرفتی» به جای «می گیری»، مثلاً «گاه و گداری»، مثلاً «چو می پیچد» (که غلط نیست اما قدمتش از صمیمیتش کاسته)، مثلاً «ببیند» به جای «می بیند»، «روسری ها» (که بر خلاف دیگر چیزهای مفرد، احتمالاً فقط برای رعایت وزن جمع آمده)، مثلاً «سوزد» به جای «می سوزد»، مثلاً «چون ایشان کسی نگرفته یاری» مخصوصاً به خاطر ایشان و سکون گاف در نگرفته، مثلاً «بنگر»، مثلاً «این [دیوانه‌ات]». بسیاری از این موارد، اشتباه نیستند اما از صمیمیت بیان و روانی زبان کاسته اند. این را هم عرض کنم که یکی دیگر از خوبی های این شعر، تمرینِ دیگرگونه دیدن است در تعویض جای معشوق و اشیاء؛ گلدانی که معشوق را بو می کُند، آیینه ای که سراپای معشوق را می بیند. این فقط یک تکنیک نیست بلکه تکنیکی ست منطبق بر اراده ی عمومی شعر. در تمامی شعر، معشوق منفعل است و دیگر چیزها بر او اثر دارند؛ چونان که در فضای عشق و عاشقی، معشوق موجود ثابتی ست که مفعولِ عملِ دوست داشتن است برای عاشق. در واقع و به بیان دیگر، همان طور که عاشقِ فعال، به معشوق عشق می ورزد، اشیائی که شاعر آرزو می کند جای آن ها باشد هم روی معشوق اثر می گذارند به جای آن که از او اثر بپذیرند. بی انصافی ست اگر بگوییم که شعر دوم کلاسیک و کهن و تقلیدی و آرکاییک است اما دست کم می توان گفت که فضایش به نُوی شعر نخست نیست؛ هم فضای کلی و عمومی اش و هم شواهد اجزائش و هم ضوابط دستوری اش که در فرازهای پرشماری به تواریخ ایام ماضی تاریخ زبان فارسی پهلو می زند. شعر، انصافاً قوی ست و بخش اظم توفیقش را وام دار زبان فخیم و فاخرش است. اما در این شعر خوب، آن تکه هایی را که واقعاً آفریده ی ذات خلاقه ی شاعرند، از دیگر فرازها شخصاً دوست تر داشتم؛ پُل زدن کابوس به رؤیا (هرچند فضای تصویری پل با فنجان دیگر مصراع همین بیت غریبی می کند)، صدها موی سیمین لای موهای جوان، افتادن بال های بادبان، عهد بستن لب با لب. این ها کارِخودِ خودِ شاعرند، و طبعاً محترم تر و مغتنم تر. شعر سوم با طنین وزنی غزال‌آهنگ آغاز شده... در این شعر، تعبیر «روسریِ شالی» کمی عجیب و غریب است؛ لااقل من چنین تعبیری نشنیده بودم و نمی دانم دیگر خوانندگان هم مثل من آن را پس خواهند زد یا خواهندش پذیرفت. «نگاه پرسؤالی» ( = نگاه پرسؤال؟) هم با وجود آن که صدای «پُرس»ـیدن هم از آن به گوش می رسد، اما باز تعبیر رایجی نیست و مطابق با طبیعت عرفی زبان هم ساخته نشده. در این شعر، جز تصاویری مانند «نشستن خیال مهربان او کنار شاعر» و «هجوم جای خالی» و پیش کشیدن «جزئیات القاگر صداقت»ی مانند «چروک دور چشم ها»، تصرفات زبانی شاعر مانند «بمیرمت» و فرازهای گفتاری تر و لاجرم صمیمانه تری مثل «نبینمت، چه بیکران ندارمت» هم چشمکِ غرّایی می زنند!

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۳
کورده وان فرجی » جمعه 27 دی 1398
ممنونم ، عزیز دل مایید . بزرگی کردید ، سپاسگزارم
کورده وان فرجی » پنجشنبه 26 دی 1398
با درود و سپاس فراوان از استاد آسمان گرامی و بزرگوار ، ازنقد و تحلیل بسیار زیبا و خوبتون قطعا نهایت استفاده را خواهم برد ، سپاسگزارم که وقت گذاشتید و شعرهای بنده رو خوندید و نقد کردید . باز هم ممنون و متشکرم استاد گرانقدر
محمّدجواد آسمان » جمعه 27 دی 1398
منتقد شعر
درود بر آقای فرجی عزیز. انجام وظیفه کردم. استاد شمایید برادر جان. پیروز و پاینده باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.