نقدی بر شعر کوچ




عنوان مجموعه اشعار : خیال های خالی
شاعر : سید حسین طباطبائی نژاد


عنوان شعر اول : کوچ
غوطه ور باشی و امواج نگیرند آرام
غرق باشی وسطِ بارش باران مدام

حرف باشی و ببندد دهنت را چیزی
گِل بگیرند صدا را که نیاید به کلام

شعر باشی و به هر واژه که چنگ اندازی
در نهایت بشود قافیه ای نافرجام

بی سبب باشی و علت بشمارند فقط
برنتابند عطش را و بگویند دوام

قصد پرواز کنی تا که رها جان بدهی
قفست را بگذارند به پیشانی بام

چشم برداری از آرامش توخالی شهر
و کند چشم جهان رو به تو اعلام قیام
.
.
.
.
باید از این همه جاماندگی ات کوچ کنی
کوله ای جمع کنی فارغ از آوازه و نام

بگذری از همه تا خلوت بی قید و مکان
که به اکراه نگویی به کسی باز سلام

کوچ تا گمشده ای دلزده مانند خودت
عابری بی خبر از طعمه که افتاده به دام

گام برداری و در گوش خودت نطق کنی
روز خوش رهگذر حادثه، ایام به کام

عنوان شعر دوم : عبور
نگاهش واژه بود و از زبانش شعر می ریخت
به روی خاطرات بی نشانش شعر می ریخت

سرانجام خودش را روی دوشش حمل می‌کرد
و در طول مسیر از بازوانش شعر میریخت

برایش تنگ می‌شد گاه کفشش حین رفتن
که از پای خیال ناتوانش شعر می ریخت

به دستش محض ماندن ساعتی بی تاب می بست دقایق می‌گذشت و از زمانش شعر می‌ریخت

خیابان خیس می شد زیر رگباری بهاری
ولی او همچنان از آسمانش شعر می‌ریخت

میان برکه ی بی هم زمانی غوطه ور بود
نسیمی می زد و از بادبانش شعر می‌ریخت

طلب می‌کرد از میخانه ها یک استکان شوق
ولی ساقی درون استکانش شعر می ریخت

گذشت و شهر را با بی کسی پیمود و گم شد
ولی از ردپای نیمه جانش شعر می ریخت

عنوان شعر سوم : ناباوری

تا تهی شد آسمان از ابر پر رنگ خیال
قله ای از وحشت روشن شدن بی تاب شد

آفتاب از لا به لای لحظه ها بیرون خزید
برف های دلخوشی جا ماند و کوهی آب شد
نقد این شعر از : زهیر توکلی
بیت نخست:
«غرق باشی وسط بارش باران مدام» معلوم نیست تصویر است، کنایه است یا مبالغه. اگر بگوییم شاعر خواسته تصویر بسازد، معنی¬اش این است که باران آن¬قدر باریده و آن¬قدر مدام باریده که آب بالا زده و سیل شده؛ پس شاعر «در سیل غرق شده نه در باران» یا به زبان خود مصرع: «وسط سیل است نه وسط باران». مشکل دیگر این است که در این صورت، بقیه را هم سیل غرق می¬کند در حالی که شاعر دارد حال شخصی خودش را توصیف می¬کند: در حالی که بقیه دارند زندگی¬شان را می¬کنند، شاعر غرق شده است.
اگر بگوییم شاعر مبالغه کرده، معنی¬اش این است که به جای «خیس باران شده باشی» گفته است: «غرق باشی وسط بارش باران مدام» که غلط است به دو دلیل: اولا ما می¬گوییم: سیل فلانی را غرق کرد یا: فلانی در سیل غرق شد. «غرق بودن» در حالت التزامی¬اش یعنی «غرق باشم، غرق باشی...» کم¬کاربرد است؛ البته می¬شود «غرق» را «به معنی «غرقه» گرفت اما شاعر مشکلی نداشته که بگوید: غرقه باشی وسط بارش باران مدام. ثانیا «غرق باران شدن» شکل مبالغه¬آمیز «خیس باران شدن» است اما شاعر وقتی که می¬گوید: غرق باشی وسط بارش باران مدام، این کار را نکرده است بلکه معلوم نیست وسط بارش باران مدام، مخاطب شاعر که خودش است، غرق چه چیزی شده؛ غرق تماشای باران؟ غرق تفکر؟ غرق حیرت؟...
اگر بگوییم اصلا شاعر به کاربرد کنایی نظر داشته است و «غرق کاری شدن» مقصودش بوده است، در این صورت هم «غرق تماشای باران» شده است یا «غرق باران» شده است نه این که بگوییم: وسط بارش باران مدام، غرق شده است.
توصیه می¬کنم که بگوییم: مانده باشی وسط بارش باران مدام.

بیت دوم:

در مصرع اول، حتما باید به جای «چیزی» یک کلمه دیگر گذاشته شود، چون امکان دست¬اندازی هزل¬¬بازان به شعر را فراهم می-کند (در فرهنگ ما نوعی طنز کلامی جاری در زندگی روزمره هست که به سرعت با تداعی جنبه رکیک کلمات یا جملات، گفتار را از جد به طنز می¬غلتاند) ؛ مثلا «حرف باشی و ببندد دهنت را بغضی» یا: «حرف باشی و ببندد دهنت را دردی» یا: «حرف باشی و ببندند حریفان دهنت»

بیت سوم:

مقصود شاعر از این بیت، این بوده است: شعر باشی و به همه واژه¬ها به هر واژه¬ای که بشود، چنگ بیندازی اما هیچ واژه¬ای قافیه نسازد برای شعرت، هیچ واژه¬ای نتواند تو را که شعر هستی، به فرجام برساند. خلاصه¬اش: «شعر باشی ولی قافیه پیدا نشود برایت» خب! آیا شعر بی¬قافیه نداریم؟ اگر قافیه داشتن، شرط شعر بودن شعر باشد و اگر نتوانیم برای شعری قافیه پیدا کنیم، آن شعر نافرجام مانده است اما قافیه داشتن شرط شعریت نیست. نکته دیگر این است که ممکن است شعری را نافرجام بخوانیم به هر علتی اما یک کلمه، یا با کلمات پایانی مصاریع دیگر، قافیه می¬سازد یا نمی¬سازد و حد وسط نداریم.. انتخاب صفت نافرجام در این-جا غلط است؛ مثلا می¬گوییم «ترور نافرجام» یا «تلاش نافرجام»؛ یعنی این صفت برای مواردی به کار می¬رود که احتمال موفقیت یا شکست باشد نه در مواردی مثل قافیه که از قبل و از همان نخستین بیت، معلوم است چه کلماتی، می¬توانند در جایگاه قافیه بنشینند.
بیت چهارم:


مصرع اول، بسیار زیبا و تر و تازه است اما مصرع دوم، گنگ است. اولا ربطش به مصرع قبلی معلوم نیست ثانیا «بگویند دوام» یعنی چه؟ و ربطش با جمله قبل، «برنتابند عطش را» چیست؟

بیت پنجم:
خود تصویر به تنهایی بسیار زیباست و برای جا انداختن و مجسم کردن حسرت، بهتر از این نمی¬شود: پرنده¬ای را که در قفس است و آرزوی پرواز دارد، نه تنها آزاد نکنند بلکه قفسش را بر لبه بام بگذارند. اما وقتی که می¬گویی: قصد پرواز کنی، فرق دارد با آرزوی پرواز داشته باشی. قصد کردن یک کار، معنی¬اش این است که امکان و احتمال انجام آن کار وجود دارد اما پرنده در قفس، قصد پرواز نمی¬تواند بکند بلکه او می¬تواند آرزوی پرواز کند. دیگر این که چرا قصدش از پرواز، خود پرواز نیست؟ چرا قصد پرواز کرده است که رها جان بدهد؟ جمله به¬هنجار ما این بوده: قصد پرواز کنی تا که رها شوی از قفس/تا که رها زندگی کنی نه در قفس. انگار شاعر «مرگ» را قطعی و مسلم گرفته و می¬گوید: حالا که تنها امر قطعی، مردن و جان دادن است، چرا دربند جان بدهم؟ چرا رها جان ندهم؟ ممکن است شاعر اصولا «زندگی کردن» را مساوی دانسته باشد با «جان دادن» (مثل همان بیت معروف: زندگی کردن من مردن تدریجی بود) و در نتیجه به جای آن که بگوید: قصد پرواز کنی تا که رها زندگی کنی، گفته باشد: قصد پرواز کنی تا که رها جان بدهی. ممکن است شاعر نظر داشته بوده باشد به خطرهایی که پرنده را بیرون از قفس تهدید می-کند مثل این که ممکن است شکار شود. و مقصودش این بوده باشد: قصد پرواز کنی حتی اگر بدانی که بیرون از قفس جان می-دهی؛ چون در آن صورت، آزاد و رهایی و جان می¬دهی. در هر صورت و به فرض که هر یک از این احتمالات را برای توجیه «تا که رها جان بدهی» به جای « تا که رها شوی» در نظر بگیریم، این فشردگی معنا بدون هیچ مقدمه¬چینی قبلی یا اشارات بعدی، مضمون را دفن کرده است.

بیت ششم:

مصرع دوم، نمک ندارد و زبان رسانه¬ای/زبان ژورنالیستی، بدون تمهید و تدارک، وارد شعر شده. ضمنا ما «اعلام جنگ ... علیه ...» داریم اما «اعلام قیام... علیه..» نداریم. قیام/شورش، اسمش رویش هست: بدون اعلام است

بیت هشتم:


بگذری از همه تا خلوت بی قید و مکان
که به اکراه نگویی به کسی باز سلام
خلوت بی قید و مکان، یک خلوت عرفانی است و با توصیفی که برای آن در مصرع بعدی آمده تناسب ندارد: جایی که مجبور نباشی تظاهر کنی جایی که خودت باشی و اجبار و اکراهی در کار نباشد. این یک نوع بیزاری از وضع موجود اجتماع است و ربطی به خلوت بی قید و مکان ندارد

بیت نهم:
درمصرع دوم، در کاربرد فعل و حرف ربط «که» باید تجدید نظر شود.در بیت قبل خواندیم که مقصد این سفر، این کوچ، جایی است خلوت و بیرون از نظامات عرفی تحمیلی ما آدمیان یعنی جایی که آزادی باشد. در این بیت در مصرع اول، مقصد کوچ جایی است که در آن کسانی که مثل شاعر احساس گم¬شدگی (=بی¬قراری و ناخشنودی از وضع موجود) دارند و دلزده¬اند، همه آن¬جا جمعند (=کوچ تا گم¬شده¬ای دل¬زده مانند خودت) پس در آن¬جا که مقصد کوچ است دیگر از دام و طعمه نباید خبری باشد اما در مصرع بعد، آن گم¬شده دل¬زده¬ای که مثل شاعر است و با او همدرد است و شاعر می¬خواهد تا او که همدردش است،کوچ کند، چنین توصیف شده: عابری بی¬خبر از طعمه که افتاده به دام. جمله¬بندی، درست نیست. جمله درست این است: «کوچ تا گم¬شده¬ای دل¬زده مانند خودت که عابری است که بی¬خبر از طعمه به دام افتاده است» یا این: «کوچ تا گم¬شده¬ای دل¬زده مانند خودت که عابری بوده که بی¬خبر از طعمه به دام افتاده بوده»

بیت دهم:
در گوش خودت نطق کنی، باری از طعنه دارد همان¬طور که مصرع دوم هم باری از طعنه دارد: روز خوش! –رهگذر حادثه!- ایم به کام. انگار شاعر پیشاپیش می¬داند که این فقط یک آرزوست و چنین کوچی میسر نمی¬شود و دارد طعنه می¬زند. اما برای این طعنه هیچ زمینه¬چینی قبلی نشده است. یک بیت حداقل قبل از این بیت یا بعد از آن می¬بایست به ناممکن بودن و تخیلی بودن این آرزوی کندن و کوچ کردن اشاره¬ای می¬شد.

منتقد : زهیر توکلی

متولد 1356 شاعر، نویسنده، منتقد و پژوهشگر ادبی است.



دیدگاه ها - ۱
سید حسین طباطبائی نژاد » چهارشنبه 02 بهمن 1398
ممنون از راهنمایی های خوبتون در نقد غزل کوچ، قطعا نقد های این پایگاه کمک شایانی برای کسانی ست که دغدغه سرایش شعر دارند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.