شعر به منزله قیامت: در قبال هر کلمه ات پاسخ بده




عنوان مجموعه اشعار : پدر سنگین دل
شاعر : احمد ململی


عنوان شعر اول : سپیده
من کاملا
مرگ طبیعی ی یک گیاه و آتشفشانی خاموشم
چندان فرصت مناسب
برای شانه کردن موهایم
برای نوش کردن یک فنجان قهوه ی تلخ
برای نشتن پشت میز قیافه ام
وبرای دست دادن های فروردین ماه امسال ندارم
من از سپیده و خرگوش مکروهم
این را چشمه ساران می دانند
آری این چ عدالتی ست ک من و آفتاب باکره باشیم
و تو یک آتش باز بی خیال...

عنوان شعر دوم : رسالت
من شهادت را
از درخت وکتاب آموختم
و نجابت را
از سنگینی صخره هایی
که در رسالت شعرم موج می زند

عنوان شعر سوم : تسلیت
تسلیت به پدر زنده ام
که از اجاق، شومینه و موهای دخترم
چیزی نمی داند
تسلیت به سکوت سنگ
و گهواره ی کودکی مادرم
من پدر بینوای سنگم
لبریز از کوه و کمر و سایه های بلند روزم
نقد این شعر از : زهیر توکلی
شعر اول یک شعر بی فرجام است. تصاویر واقعا هیچ ربطی به هم ندارند مثلا مرگ طبیعی یک گیاه یا خاموش شدن آتشفشان، امری تدریجی است و نقطه مقابل وضعیتی است که در سطرهای بعد، نتیجه آن دانسته شده است: «چندان فرصت مناسب برای شانه کردن موهایم ...ندارم». بعضا جمله¬ غلط است از اساس، مثل «من از سپیده و خرگوش مکروهم» که درستش این است: «من از سپیده و خرگوش، بیزارم/کراهت دارم» و چرا «این را چشمه¬ساران می¬دانند»؟ چرا «کوه¬ها، صحراها، درختان و ...» نمی-دانند؟ «چشمه¬ساران» چرا انتخاب شده¬اند برای دانستن این نکته که شاعر «از سپیده و خرگوش بیزار است»؟ این است که می¬گویم تصاویر ربطی و انسجامی ندارند. «باکره بودن آفتاب» یعنی چه؟ آیا «خورشید خانم» در معرض ازدواج یا هر نوع رابطه مشروع یا خدانکرده نامشروعی بوده است تا به علت عدم دسترسی به «خورشید خانم» او باکره مانده باشد؟ تازه مشکل بعدی این است که «آفتاب» با خورشید فرق دارد همان¬طور که مهتاب با ماه یکی نیست و اتفاقا آفتاب «هرجایی» است نه باکره. تازه به فرض که آفتاب باکره باشد، شاعر که یک مرد است، چگونه صفت باکره را به خود می¬دهد؟ و به فرض هم که جوابی برای همه این سوال¬ها داشته باشیم، «آتش¬باز بی¬خیال» چه ربطی به شاعر و آفتاب و باکره بودن شاعر و آفتاب دارد؟ اعتراض شاعر به این است که چرا «آتش¬باز بی¬خیال» باکره نیست و «من و آفتاب» باکره¬ایم؟ یا مقصود شاعر این است: «چرا آتش¬بازی می¬کنید ولی آفتاب¬بازی نمی-کنید؟ چرا آتش¬بازی می¬کنید ولی شاعربازی نمی¬کنید؟» و در واقع، «آتش¬باز» که دارد «بکارت آتش را برمی¬دارد» چرا «بکارت آفتاب و شاعر را برنمی¬دارد؟» البته که شاعر ما مقصود اولیه¬اش این بوده است: «به سراغ شعر رفتن و با شعر درگیر شدن نه مثل آتش¬بازی بلکه بسیار بسیار خطرناک¬تر از آن است، مثل این است که کسی بر فرض محال بخواهد با آفتاب بازی کند» یعنی «شعر نه فقط مثل آتش که مثل آفتاب است» ولی ببینید چقدر بیان شاعر نارسا و قابل لغزیدن به ورطه رکاکت و هزالی است.


شعر دوم دچار ایجاز مخل است یعنی فشرده¬گویی در حدی که کلام را از رسایی به گنگی بیفکند. شاعر معلوم نمی کند که چگونه شهادت را از درخت و کتاب آموخته است و صخره¬هایی که سنگینند و در رسالت شعرش موج می زنند، چه ربطی به نجابت دارند؟ خود تصویر، زیباست چرا که شاعر، تصویر کلیشه شده «موج و صخره» را دستکاری کرده و در شعرش این «موج نیست که به صخره می زند» بلکه «صخره ها موج می زنند» در رسالت شعرش آن هم چه موج¬هایی سنگین! زیباست اما ربطش با نجابت معلوم نیست واقعا! شاید شاعر به لحاظ همان تصویر کلیشه ای «صخره ها و موج هایی که خود را بر صخره می کوبند» نجابت صخره ها را در این دیده که علیرغم این همه موج که با آنها سر ناسازگاری دارند، آرام و بی صدا سر جای خودشان ایستاده اند.
در شعر سوم، دو سطر آخر را پسندیدم و تاویل شعر را از همین دو سطر آخر شروع می کنم: «من پدر بینوای سنگم، لبریز از کوه و کمر و سایه¬های بلند روزم». با این فرض شاعرانه که سنگ از کوه است، «پدر سنگ» می¬شود همان کوه؛ اما سنگ در این¬جا یک انسان است، دختر راوی است: «تسلیت به پدر زنده¬ام که از اجاق، شومینه و موهای دخترم چیزی نمی¬داند» یعنی «پدر زنده» بی¬تفاوت است مثل سنگ و در واقع «پدر مرده» است پس فرزندش را هم با بی¬تفاوتی¬اش می¬میرانَد (=سنگ می¬کند) و به این سنگ ساکت یعنی نسل بعد و بعدتر ِ این «پدر زنده»، باید تسلیت گفت به خاطر سکوتش، چرا که قربانی است، سنگ نبوده است، سنگش کرده¬اند: «تسلیت به سکوت سنگ!» و زندگی را در او کشته¬اند، و به جای لالایی مادر و دست او که گهواره کودکی را می-جنباند، سکوت و سکون و سنگ¬شدگی، بر نسل بعد و بعدتر حکم می¬راند: «تسلیت به سکوت سنگ و گهواره کودکی مادرم». در این میان، این راوی که خودآگاهی دارد و در مفصل میان نسل سنگین پدرسالار و نسل ِ سنگ شده نوه¬ها، حس می کند فاجعه را، فقط کوه نیست، بار ِ سنگینی به سنگینی کوه¬ها را بر دوش خود حس می¬کند: «من پدر بینوای سنگم، لبریز از کوه و کمر و سایه های بلند روزم». شعر قشنگی است و الته این تاویل من است که قشنگش کرده. خود شعر یک طرح اولیه قشنگ است و هنوز جای کار دارد؛ مثلا شاعر باید بتواند به این سوال پاسخ دهد که چرا برای انعکاس بی تفاوتی «پدر زنده اش» و برای این که نشان دهد او چقدر بی تفاوت است، «اجاق، شومینه و موهای دخترش» را انتخاب کرده است: «تسلیت به پدر زنده ام که از اجاق، شومینه و موهای دخترم چیزی نمی داند». آیا می¬شود انتخاب های بهتری کرد؟ آیا چیزهای دیگری هم هست که این پدر بی تفاوت از آنها بی خبر باشد و بی خبری از آنها خیلی بهتر و ملموستر نشان بدهد بی تفاوتی او را؟ یا مثلا شاعر باید فکر کند که وقتی ما به کسی تسلیت می گوییم، برای حادثه ای، سانحه ای، فاجعه ای است که تسلیت می گوییم و در این شعر به آن اشاره ای نشده است و آیا این خوب است؟ لازم است؟ یا می شود در گسترش این اتود اولیه، با زبانی تصویری یا زبانی کنایی و طعنه آمیز، ذهن را نزدیک کرد برای دریافت موضوع سوگواری؟ یا حتی شاعر می تواند به این فکر کند که به جای «تسلیت» طعنه بزند و بگوید: «تبریک به پدر زنده ام».

منتقد : زهیر توکلی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.