روایت شاعرانه و روایت منظوم




عنوان مجموعه اشعار : یاران فراموش شده
شاعر : علی طهماسب پور


عنوان شعر اول : «سنگر»
پشت خاکریز،
یک جوان نشـسته کُنجِ سنگری نمور،
با دلی پر از خلوص،
چهره‌ای مصمم و صبور.

پیشِ رو،
صد هزار، دشمنِ شرور،
پشتِ سر، مردمانِ خسته از جفای روزگار،
سال‌ها ندیده خنده و سُرور.

زمزمه کند درون سنگر این جوانک غیور،
بی‌هراس و پرغرور؛
هان، عَدوی نابکار،
گر تو را گمانه است،
یک وجب گذر کنی ز خاکِ این دیار،
کور بادت این گمان، نیست بادت آن خیال،
تا چو من، ایستاده‌اند برابرت به انتظار، ایستاده در غبار.

بعدِ یک دهه نبرد،
آتش جدال بانیان جنگ،
گشت سـردِ سـرد.
بعدِ آن نزاع،
مرزها به‌جا،
پرچم شکوه و افـتخار شد به پا،
آه، گرفته شد زِ سر، بازگشت زندگی به شهر،
لیک چشم مادری در انتظار تک پسر،
خشک شد به در.

سال‌ها گذشت.
در کنار مرز،
مردی از گروه جست‌و‌جو،
در میانِ دشت بیکران،
داد زد: برادران!
یافتم یک تفنــگ،
یک خشـابِ بی‌فشـنـــگ،
یک پلاک و یک نشـان،
چند پاره اسـتخوان، چند پاره اسـتخوان ...


عنوان شعر دوم : «تبر»
در حق تو چه بدى ها كه نشد،
چه سخن ها به زبان ها كه نرفت،
كه سزاى تو نبود!

دوش تا دوش من اندر همه ايام که بود،
در دل جنگل سرد؟
و چه كس مى داند،
جنگل سرد كجاست؟

آرى آرى، چه كسى مى داند،
زندگى در دل اين جنگل تاريك و سياه،
چه مخوف است و چه وهم آلود است؟

اى تبر از سر تقصير بشر چون گذرى؟
اى كه در سوزش سرمای فروخفته در آن فصل خزان،
در دلِ كلبه سرد، كودكانى لرزان،
واپسین سوسوی یک کهنه اجاقی نالان ،
و نگاهی نگران ...
چه كسى مى داند؟
ريشه ى خشك درختان، که کشیدست بُرون، از دلِ خاكِ نمور،
تا اجاقى بی‌جان، گرم گردد، سوزان.
اى تبر از سر تقصير بشر چون گذرى؟
نسل در نسل من از توست نشان،
پدران خاطره ها مى گويند،
خاطراتى كه همه زيباييست،
كه تبر امن نمود، و تبر راه گشود،
راه تاريك گذر كردن از آن جنگل زيبا و مخوف،
و چه كس، دوست تر از تو، به درخت.
چه کسی می‌داند،
آن درختـان كهن را،
پير و فرتوت شده،
خم شده يا بشكسته به سرِ سـبزِ نهال،
تبری خُرد نمود،
تا نهالـى رويد،
بال و پر گيرد و فرجام درختى گردد،
باشكوه، سايبان گستر و زيبا و بلند؟
اى تبر، از سر تقصير بشر چون گذرى؟
چو گناه و بَدى خويش به تو بخشـيدند،
آدمى خودخواه است، چه بسا، گمراه است،
ما بُريديم درختان تنومند بلند،
و تو در دست منِ ظالم و بی‌درد اسير،
و نديديم ز چشمان تو خون می‌بارید،
چو بريديم درختى كه به هر ضربت ما، بی‌صدا می‌نالید،
آن درختی که زمانی به خودش می‌بالید.
اى تبر، از سر تقصير بشـر مى گذرى...؟

عنوان شعر سوم : «شعر»
حرف دل را تو چه زیبا گویی
ای تو ای همرازم
شعر، ای تجلّی گر احساساتم

تو خودت آگاهی
ز چه رو
در میان همه هفت هنر
چون شاهی

و نگاه تو
که تصویرگر زیبایی است

و صدای تو
که چون زمزمه ای گوش نواز
می نشیند به دل هر که پذیرا باشد

عارفان، دست به دامان تو سرّ می گویند
عاشقان نیز قرار دل واداده زِ تو می پویند
عالمان، وقت نصیحت که رسید
از تو یاری خواهند
و مدد می جویند

شعر، با تو دل من شاداب است
با تو هر لحظه من شیرین است
لحظه هایم همه عطرآگین است
و دلم آیینه ای صاف و زلال، بی چین است

شعر، ای روح من و روح جهان
با تو خواهم گذر از مرز زمان
و گذر از دل و جان
تا رسیدن به جهانی که همه زیبایی است
لحظه ها رویایی است
و رسیدن به کمال
ای تو ای گوهر سر سبز جمال...
نقد این شعر از : زهیر توکلی
شعر نیمایی پیوندی وثیق با روایت دارد و علتش توجهی است که نیما و شاگردان بلافصلش مثل اخوان ثالث به نقش محور عمودی در شکل دادن به ساختار شعر داشتند یعنی شعر از بالا به پایین، از آغاز تا انتها عهده دار یک کل باشد و همه عناصر و اجزا در نسبت با آن کل سنجیده شوند. شعری که عهده دار روایتی باشد، قصه ای را تعریف کند، آن قصه همان کلی است که هویت همه اجزا و عناصر را تعیین می کند. حال سخن این است که قصه ای که به درد شعریت شعر بخورد، چیست؟ آیا اگر من خاطره ای را که می توانم به نثر بنویسم، به وزن و قافیه دربیاورم، این شعر است؟ خیر! این «خاطره منظوم» است نه شعر. آن قصه ای به درد شعر شدن می خورد که خودش «شعریت» داشته باشد. اصطلاحا می گوییم «روایت شاعرانه». الآن نمی خواهم وارد تعریف «روایت شاعرانه» شوم اما یک علامت می دهم که خیلی به درد بخور است؛ روایت شاعرانه روایتی است که جز با شعر و شگردهای شعری قابل بازگو کردن نباشد. از این سه شعر نیمایی که از آقای طهماسب پور خواندیم، دو تایش «روایت» دارد. شعر «سنگر» روایت یک شهید مفقودالاثر است که از خط مقدم کلید می خورد و سالها بعد در همان خط مقدم با کشف استخوان های آن شهید تمام می شود. این روایت، هیچ چیز تازه ای ندارد و کاملا قابل پیش بینی است تا جایی که حتی اگر به نثر هم بازگو شود، به درد نمی خورد چه برسد به شعر. اما در شعر «تبر» یک زاویه دید تازه وجود دارد. در شعر هر دوره ای بعضی از تصاویر یا مضامین به شکل پرتکرار استفاده می شوند که به آن «موتیو» می گویند. موتیو تبر در شعر و ترانه روزگار ما یک چیز منفی است مثل این که تبر از تبار درخت است اما علیه تبار خود کار می کند و از این قبیل؛ شاعر ما آمده است و زاویه دید را جابجا کرده است و از تبر، اعاده حیثیت کرده است. این قدم خوبی است. شعر، خطابی است با تبر، از زبان یک هیزم شکن یا از زبان یک روستایی که در حاشیه جنگل زندگی می کند و این که تبر را ما آدم ها بدنام کردیم وگرنه تبر، چه گره ها که وا نکرده است نه فقط از کار آدمیان که از کار نهال های سبزی که زیر سایه درختان خشکیده کهنسال، هرگز قد نمی کشیدند اگر تبری آن درختان را از سر راه روییدن و بالیدن آن نهالها برنمی داشت. این یک کلید باشد برای شاعر عزیز که اگر می خواهد روایتی در شعر بیاورد یا شعر را بر اساس یک روایت، ساختار ببخشد، امثال این شگردهاست که به کار می آید. غیر از این که خود روایت باید جذاب باشد و مثل هر روایتی، طرح داشته باشد، تعلیق داشته باشد، نقطه اوج داشته باشد و ... یک زاویه دید خاص که ویژه شعر است و پرتوی از تخیل و «رنگ دگر دیدن» بر قصه بیفکند، لازم است. برای درک بهتر این موضوع، توصیه می کنم که کتاب «زندگی می گوید اما باز باید زیست باید زیست باید زیست» اثر استاد فقید مرحوم مهدی اخوان ثالث را چند و چندین بار با دقت بخوانید. مرحوم اخوان خاطراتش را از زندان به این کتاب منتقل کرده است اما هیچ یک از خاطره ها خود آن خاطره نیست بلکه از فیلتر دهن خیال پرداز و زبان صنعتگر شاعر رد شده است و «شعر-خاطره» شکل گرفته است.

منتقد : زهیر توکلی




دیدگاه ها - ۱
علی طهماسب پور » دوشنبه 21 بهمن 1398
بسیار سپاسگزارم از نقد مفید و ارزشمندتان. تمام تلاش خود را در بکارگیری آن بکار خواهم گرفت.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.