سطر و بند، واحد ساختمانی شعرند نه خود شعر




عنوان مجموعه اشعار : نامی ندارد
شاعر : علیرضا لاری زارچ


عنوان شعر اول : چه نامی می‌توان گذاشت!؟

شب است
دور تا دور سیاه، دیگ
در حال جوشیدن، گلاب
از منظره
بی نوسان، آتش به چشم می‌آید
و‌ از پشت پنجره، کبودی چشم های تو

شب است
در پرهیب کوهستان
پژواک ‌ آهی کوتاه
چکه
چکه
چکه می‌کند
از سقف غار ها
شاخ هیچ گوزنی
کلید نمی‌شود برای در
بخاری بلند نمی‌شود
از دهان تو
راز ها ورم می‌کنند در کلبه

شب است
خورشید
زیر پتو سنگی کوه هاست
نور
خیس می‌خورد در حنجره خروس
کسی بیدار نیست
تو را کشته‌اند
تو را کشته اند
و گل ها را قصاص کرده اند
برای پاک کردن دست های خود


عنوان شعر دوم : -
-

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : زهیر توکلی
یک نفر را کشته¬اند. چرا؟ معلوم نیست و تا آخر هم معلوم نمی¬شود. تمام فضای وصفی شعر که از اولش هم وصفی است، یک نوع تمهید و زمینه¬چینی است برای این خبر که: تو را کشته اند. خب! به قاطعیت می گویم که این وصف ها که قرار است تمهید باشند برای آن خبر بزرگ و قرار است آن خبر بزرگ را جلوه بدهند، زیستی مستقل از آن خبر دارند، آن ذی المقدمه ای که قرار بوده این وصفها فقط مقدمه آن باشند یعنی این خبر که: تو را کشته اند. مثلا تصویر شبی که در محوطه، دیگ بار گذاشته اند و دارند گلاب می گیرند و دور تا دور سیاهی شب، آتش یکدست و بی نوسان زیر دیگ هاست و از پشت پنجره ای که مشرف بر این محوطه است، محبوب شاعر و مخاطب او با چشم هایی کبود دارد نگاه می کند، بسیار تصویر دلنشین و رغبت برانگیزی است و هیچ ربطی به فاجعه ای که آخر شعر به ناگهان از آن خبر داده می شود، ندارد: تو را کشته اند/تو را کشته اند/و گلها را قصاص کرده اند/برای پاک کردن دست های خود.
قاتلان، برای پاک کردن دستهای خود از خون، از گلها به مثابه دستمال یا کهنه و لته استفاده کرده اند و در نتیجه اگر کسی بخواهد دست خونی اش را با گلبرگ گل پاک کند، گل پرپر می شود پس انگار به جای قاتل، گلها قصاص شده اند و نیز شاید شاعر در نظر داشته است که در داستان های جنایی کسی که لکه خون بر لباسش یا تنش دیده شود، مجرم شناخته می شود و قاتلان با منتقل کردن خون از دستهایشان به گلبرگ گلها آنها را به تهمت قتل گرفتار ساخته اند و نیز شاید در نظر داشته که سرخی گلبرگ های گل سرخ از خون کسی است که او را کشته اند و نیز با آوردن یک علت پوچ، خواسته فاجعه را فجیعتر نشان دهد و آن علت که علت نیست و به خاطر همین پوچ است، این است که می گوید: گلها را قصاص کرده اند برای پاک کردن دستهای خود. در واقع اصل عبارت ما یکی از این دو حالت بوده: «تو را کشته اند و به جای آن که کسی آنها را قصاص کند و به مجازات قتل تو آنها را بکشد، این گلها هستند که به خاطر قتل تو و از رهگذر قتل تو پرپر شده اند چون آنها دستهایشان را از خون تو با گلبرگ گلها پاک کردند: به جای آن که آنها قصاص شوند، گلها تقاص پس دادند و پرپر شدند» در این روایت، قاتل که ملتهب و مضطرب و دستپاچه وسواس گونه، می خواهد هر جور که هست رد خون را از دستش پاک کند و به دفعات و محکم، پارچه را روی دستش و لابلای انگشتانش می کشد، اگر به جای پارچه بخواهد با گلبرگ گل سرخ این کار را بکند گل پرپر می شود اما در روایت دوم، ممکن است قاتلان، با لطافت و ظرافت دستشان را روی گلبرگ های گل بکشند و بروند ولی بعدا به خاطر همین رد خون، گلها متهم به قتل شوند و قصاص شوند: ««تو را کشته اند و به جای آن که کسی آنها را قصاص کند و به مجازات قتل تو آنها را بکشد، این گلها هستند که به خاطر قتل تو و از رهگذر قتل تو پرپر شده اند چون آنها خون تو را از دستهایشان با گلبرگ گلها پاک کردند و در نتیجه گلبرگ ها از خون تو سرخ شدند و به خاطر سرخی خون که بر گلبرگ ها نشسته بود، گلها متهم به قتل تو شدند و قصاص شدند و پرپر شدند» همه این دو سناریو را با خلاصه کردن و پوچ نمایی یک فاجعه این چنین آورده است: «تو را کشته اند. تو را کشته اند و گلها را قصاص کرده اند برای پاک کردن دستهای خود» این بند یعنی همین چند جمله، دستاورد خوبی است ولی بازگشت دادن آن به بند اول و صحنه گلابگیران و دیگ هایی که زیرش هیزم بار کرده اند و اجاق و آتش به راه است و ... واقعا ربطی که ندارد هیچ! به عکس غرض شاعر عمل کرده است. من اگر باشم بند اول را کامل حذف می کنم و شعر را از بند دوم شروع می کنم. مشکل این است که تک تک وصفها به طور جدا قشنگند اما در خدمت خبر بزرگ شعر ( = تو را کشته اند...) درنیامده اند. مثلا:
الف) شاخ هیچ گوزنی کلید نمی شود برای در
ب)بخاری بلند نمی شود از دهان تو
ج)رازها ورم می کنند در کلبه
د)خورشید زیر پتوی سنگی کوه هاست
ه)نور، خیس می خورد در حنجره خروس
شاعر، تخیل خوبی دارد و بازی های زبانی را هم بلد است مثلا در( الف )، تشبیه شاخ گوزن به کلید از نظر باز کردن در ولو به زور شاخ زدن، زیباست اما گوزن جایش در میان عناصر دیگر تصویری یا روایی شعر کجاست؟ در ( ب )، ما با خلق یک کنایه جدید روی محور یک کنایه رایج طرفیم. کنایه رایج «بی بخار بودن به معنی بی خاصیت بودن و خنثی بودن» است و طبعا کسی که کشته شده است می شود درباره اش گفت که از او دیگر بخاری بلند نمی شود اما کنایه جدید این است: تو مرده ای پس نفس نمی کشی پس در این هوای یخبندان دیگر بخاری از دهان تو بلند نمی شود. اما سوال این است که این یخبندان فرضی در کجای شعر هست؟ لابد در «پتوی سنگی کوه ها» یا «پژواک چکه چکه کردن آه از غارها در پرهیب کوهستان مثل یخی که آب می شود و چکه می کند» اما واقعا برای برجسته شدن «بخاری بلند نمی شود از دهان تو» به منزله «تو نفس نمی کشی و مرده ای» و برای لمس این معنی ثانوی در زیر انگشت تخیل ما، این مقدار اشارات به سرما کافی نیست. در ( ج )، به جای ورم کردن جنازه مقتول، راز قتل اوست که دارد ورم می کند در کلبه (=استعاره) اما این کلبه چه ربطی به قتل دارد؟ آیا قتل در این کلبه اتفاق افتاده و جنازه در آن باد کرده؟ یا اصولا کلبه برای تکمیل فضای زیبا و نوستالژیک کوهستان و سرما و گوزن و .. آمده؟ ( یعنی همان نقض غرض که بند اول هم به آن دچار است). در ( د ) پتوی سنگی کوه، یک اضافه تشبیهی و حاصل تناقض است چون زیر سنگ، آدمی له می شود، می میرد و سرد می شود اما زیر پتو گرم می شود و می خوابد. خودش به تنهایی قشنگ است اما با ( ه )، تناقض دارد چون در ( ه ) یک امیدی به آینده هست (ما عادتا چیزی را خیس می دهیم که می خواهیم به زودی آن را به عمل بیاوریم و خوراکی از آن تهیه کنیم) در حالی که خورشید زیر پتوی سنگی کوه هاست (= دفن شده است). این مثال ها را زدم که شاعر عزیز متوجه شود که در واحد «سطر» یا در «بند کوتاه» موفق است و هنرنمایی می کند اما در ساختار شعر یعنی ارتباط سطرها و بندها با هم و ساختن یک کلیت منسجم هنوز ضعیف است

منتقد : زهیر توکلی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.