غلظت یک‌دست




عنوان مجموعه اشعار : شفق واره ها
شاعر : ابراهیم ایزدی دستگردی


عنوان شعر اول : غزل
فسیل های سیاه و سفید رنگ زده،
خیال های خشن ، مغزهای زنگ زده

فساد فکر و گمان های پوچ و پوسیده
که بر گلوی افق های تازه چنگ زده

نگاه ننگ، که بر خوشه های خورشیدی
به دست ابر سیاهک هزار انگ زده

به پشت پنجه‌ی قاتل، حنای خون غزال
سقوط برف و ...شب و... گلّه ای پلنگ زده

کشیده‌تر شده شمشیر زوزه های سیاه
دوباره مدّعی صلح، طبل جنگ زده!

کجاست فاخته ی نیمه جان آزادی؟
که چنگ ظلم به بالش هزار سنگ زده

عنوان شعر دوم : غزل
غروب بود و شفق واره های چشم، غریب
نگاه تلخ غریبانه رنگ سرخی سیب

دو پای عقربه از پیچش زمان واماند
که نیش عقرب شب بود پشت پای حبیب

نفس نفس نفس سایه ها سراسیمه
کمین سایه به مهتاب و ...پنجه‌ی آسیب

غریبه پا به حریم افق گذاشته بود
به این خیال که خورشید رفته راه نشیب

گذشت واقعه و ماند روسیاهی شب
هنوز چشمه ی خورشید می رساند سیب

عنوان شعر سوم : آرزو
کاش بودم نخی از دکمه‌ی پیراهن تو
می شدم دست به دست حرم دامن تو

کاش آن روز که در جستن خود غرق شدم
متوسل شده بودم به ضریح تن تو...
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
رعایت آداب نوشتن، برای شاعر نه تنها اصل است که می‌تواند هدف باشد، چه نوشتن امری اطلاقی‌ست به شاعر و نویسنده، اگر فرضا نانوایی دست به قلم ببرد و از شورای آرد و نان به علت کمی سهمیه‌اش گلایه کند، حرجی بر او نیست در رعایت ننمودن اصول نوشتاری، تالیف صحیح و دستور زبان و حتا در املای کلمات، اما بر شاعر تاکید می‌کنم که کوچکترین نوشته‌اش، چه شعر باشد چه نامه اداری و چه مقاله‌ای علمی، بایست مبادی آداب قلمی کردن باشد. پرواضح چنین شاعری، توفیقاتش روزافزون و نوشته‌هایش سرشار است از نظم و رعایت. چنان‌که به عنوان نمونه و الگویی بشود به دیگران نمایشش داد و گفت: «لطفا این‌گونه بنویسید» نخستین چشمی که به شعر جناب آقای «ابراهیم ایزدی دستگردی» دواندم، ویرگول انتهای مصرع نخست از بیت اول را دیدم که به جا و درست مورد استفاده واقع شده است. چه شاعرانی می‌شناسم در زمانه‌ی اکنون که حتا گذاشتن علامت سوال که از واجبات پایان‌دهی به جملات پرسشی‌ست، در پایان سوال‌شان، امتناع می‌ورزند. چه اگر دقیق‌تر بخواهیم بررسی کنیم، در «علم شعر» رعایت تمام اصول دستور زبان و بطور ویژه «سجاوندی» لازمه‌ی پذیرش شعر است. بنابراین باید این شیوه‌ی نگارشی برای شاعر در هر مقطعی موجه کارهایش بشود.

در این نقد دو غزل و دو بیت از یک غزل، در راستای هم پیش رو دارم، غزل نخست که احتمالا بازخورد شاعر از دیدن فیلم بسیار درخشان هومن سیدی یعنی «مغزهای کوچک زنگ‌زده» است، یک غزل خوش کلام و با روایتی ساده اما پرمغز را شاهدیم.

فسیل های سیاه و سفید رنگ زده،
خیال های خشن ، مغزهای زنگ زده

فساد فکر و گمان های پوچ و پوسیده
که بر گلوی افق های تازه چنگ زده

از آن‌جا که خودم هم غزلی با همین قافیه و ردیف دارم، با چیدمان بهینه‌ی این قافیه و چفت شدن آن با ردیف کاملا آشنایم و همزادپنداری کردم، شرح جامعه‌ی آهن و سیمان و دود و طغیان است. جامعه‌ای که هویت خود را در مواجهه با پدیده‌های روزآمد و عناصر جدید، از دست رفته می‌بیند و سعی می‌کند در ازدحام قلب‌های آهنی، دری بگشاید به آرمان همه ایرانی که «آزادی» باشد، در این مسیر البته چیدمان کلماتش همگی در انحصار اعتراضی درونی‌ست. به کلمات هم‌تراز شعر که نگاه کنیم، متوجه غلظت یک‌دستی کلمات می‌شویم، زنجیره‌ای از کلمات تشکبل‌دهنده شعر را مرور می‌کنیم؛

فسیل، خشن، زنگ‌زده، فساد، پوچ، پوسیده، چنگ به معنای چنگال، ننگ، سیاهی، قاتل، خون، انگ، پلنگ، شمشیر، زوزه، طبل، جنگ، سنگ، ظلم

ملاحظه می‌فرمایید تمامی کلمات از یک خانواده‌اند، خانواده‌ی اعتراض، زیرمجموعه‌ی یک مفهوم بزرگ به نام اعتراض قرار می‌گیرند، همین موجب یکدستی شعر و هماهنگی متن یا تم با رویه و پوسته شده است، این مهم برای شاعر امروز بسیار حیاتی‌ست که بداند کلماتی که در شعرش به کار می‌بندد آیا از جنس مفهومی که شعر القاء خواهد کرد، هست؟
برخی مثلا شعری عاشقانه دارند و یک‌مرتبه وسطش از کلمه‌ی چرخ‌دنده استفاده کرده، هر قدر هم که چرخ‌دنده را در جهت معناسازی، پوسته‌ی دیگری ببخشیم، بازهم حق مطلب را ادا نمی‌کند. گیرم گفته باشد؛ «تو رفته‌ای و مرا چرخ‌دنده له کرده» باز هم‌هوایی کلمه و تم یک چیز دیگر است.
از این منظر غزل به خوبی آفرینش شده است، اما نکته‌ای هست که امیدوارم شاعر در ادامه کارهایش به آن بیاندیشد و دانسته عمل کند، آن این است که شعر امروز، خاصه در نوعی که من و شما می‌نویسیم، یعنی «غزل نو» یا به قول برخی منتقدین غزل نئوکلاسیک، ترکیب‌سازی به شکل سنتی‌اش ابدا خواهان ندارد، در دهه شصت و دو سه دهه آخر قبل از انقلاب، شاعران رویکرد وسیعی به ترکیب سازی داشتند، ترکیب را توضیح کوچکی می‌دهم برای روشن کردن قضیه، ترکیب به جفت کردن دو یا چند کلمه گفته می‌شود که هر یک به تنهایی و مستقل می‌توانند در جمله قرار گیرند. مثال؛
ترکیب پبسیار استفاده‌ شده‌ی سفر عشق، کوی دوست، راه سبز، مرگ سفید، لاله شهید، مرگ‌ آگاهی، خون سرخ و از این قماش اصطلاحات که انگاری دو واژه‌ی مستقل را به یک واژه‌ی مرکب تبدیل کرده‌اند.
در شعر شما چندین ترکیب در شعرتان هست که بهتر بود نباشد تا روزآمدی و امروزی بودن غزل زیر چنبره‌ی این اتهام که «هنوز ترکیب‌سازی می‌کند» بیرون بیایید، ترکیباتی مانند، گمان پوچ، حنای خون، زوزه‌های سیاه، افق تازه، خوشه خورشید و... را بهتر است در کلیت متن حل کنید با تعابیر غیر ترکیبی، اگرچه گاهی به نظر ترکیبی، دلنشین می‌آید و حذفش به شعر لطمه می‌زند، منظور نظر این کاتب، آن ترکیب‌های حس‌آمیخته نیست البته و اصلا و همین ترکیب‌های ساده را در نظر دارم و با آن‌ها مخالفم.

کشیده‌تر شده شمشیر زوزه های سیاه
دوباره مدّعی صلح، طبل جنگ زده!

کجاست فاخته ی نیمه جان آزادی؟
که چنگ ظلم به بالش هزار سنگ زده

می‌رسیم به دو بیت آخر که انصافا بسیار زیباست، مفهوم رسا ‌‌‌‌در بیت نهایی، شاه‌‌بیتی ساخته است و توصیف بسیار خوش نشسته‌ی «فاخته‌ی نیمه جان» از معدود القاب و تواصیفی‌ست که با توجه به حال و روز امروز وطن‌مان به جان می‌نشیند و در حقیقت به قول طلبه‌ها: «کلام منعقد شده» و این انعقاد بیش از اندازه دلخواه است.

غروب بود و شفق واره های چشم، غریب
نگاه تلخ غریبانه رنگ سرخی سیب

غزل دوم با این‌که به دلیل نداشتن ردیف، قافیه‌ها به کمی سستی ساییده شده‌اند، ولی خوب جمع و جور شده، شروعش از پایانش کم‌عمق‌تر است و به نظر می‌رسد همت شاعر هرچه غزل به پیش‌تر رفته، بیشتر شده و نگاهش از شکل سطحی گودتر رفته است، اما چندین نکته قابل عرض دارد، که هم خوب است و هم بد، یکی از خوب‌هاش این که در بیت سوم یک بازی ساده‌ی زبانی توانسته بیتی عالی بسازد، سین‌های متوالی در نفس، نفس نفس زدن را به خوبی تداعی می‌کند و ادامه‌ی سین‌ها تا آسیب، آسیب زننده است به آرامش در متن، چه خوب این بیت و روشنایی در تاریکنای غزلیات این سال‌ها؛

نفس نفس نفس سایه ها سراسیمه
کمین سایه به مهتاب و ...پنجه‌ی آسیب!

نکته‌ی بد شعر دو لطمه‌ی عمده به متن می‌زند، دو قافیه که در دو جای شعر آمده، حبیب در ابتدا و سیب در انتها، هیچ‌کدام آن‌گونه که باید کوبنده و قاطع نیست، که از خصوصیات شعر خوب، نشاندن قوافی محکم است که این کرت چنین نشده است، به ویژه «چشمه خورشید سیب نمی‌رساند» به آن مفهوم ذهنی که شاعر داشته نیانجامیده، و این از دو نکته‌ی بد است برای غزل دوم...

کاش بودم نخی از دکمه‌ی پیراهن تو
می شدم دست به دست حرم دامن تو

کاش آن روز که در جستن خود غرق شدم
متوسل شده بودم به ضریح تن تو...

درباره این دوبیت به نظرم حرف نزنم بهتر است، چون شعر بابد نمام شده باشد که به پایگاه نقد ارسال می‌شود برای نقد، شعر ناتمام چه لزومی دارد مورد نقد قرار گیرد، در آثار ارسالی قبلی‌تان نیز حتا دیدم تک بیت فرستاده‌اید و این کار بطور کلی نیازمند دقت است ازین پس، توصیه می‌کنم اگر می‌خواهید به عنوان شاعر جدی گرفته شوید، اول این که همیشه در مسیر غزل نخست‌تان، با همان نوگرایی در انتخاب واژگان، البته بدون ترکیب‌محوری، حرکت کنید که این شاخه و آن شاخه پریدن، و بیت و شعرک‌های ناتمام را برای نقد فرستادن کاری‌ست شوخیانه که موجب می‌شود منتقد ذره‌بین‌اش را بر زمین بگذارد و بدون دقت کارتان را نقد کند. لزوم جدیت در این موضوع و لزوم ماندن در این زبان و پرهیز از ارسال کار غیر استاندارد، شما را به رشد و تعالی و توسعه ادبی می‌کشاند که به حق و از روی غزل نخست می‌توان شما را مستحق دانست. پایدار و سربلند بخوانمتان از این سپس. انشاالله!
و
با احترام و ارادت
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برنده کنگره‌ها، نشست‌ها و جشنواره‌های مختلف ادبی از 1375 تا هنوز/ داوری بیش از پنجاه مسابقه و رقابت ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۲
ابراهیم ایزدی دستگردی » دوشنبه 21 بهمن 1398
درود بی کران و سپاس فراوان که برای نقد اثر بنده زمان گذاشتید. امید که با رهنمودهای شما بتوانم گام های بعد را بهتر و محکمتر بردارم.
مجتبا صادقی » چهارشنبه 23 بهمن 1398
منتقد شعر
پایدار باشید دوست ناب

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.