سختِ شدنی




عنوان مجموعه اشعار : غزل
شاعر : علی شهزادی


عنوان شعر اول : غزل
پیش است که بانگ مرگ آید به نهار
در روزی خویش روی رخشنده بدار
تاریک اگر که شب فرو آمده مست
چون ماه فراز،عاشقی گشت عذار
گردنده فلک چو بود جانانه دلیر
دل بازد و خویش چشم دلبر به گذار
هرجا که نهی پا، قدم است مایه سترگ
درذکر چه شور بود شیرین رخ یار
خورشید که نور پاشد از آز و نیاز
با گردش خویش در تعلل که بیار
آن مردمک ناز چه مستش دارد
آن چشم که اشک دیده دارد چو نگار
مستانه نگار است که شیرین دهنش
ازلعبت خویش گشته مجنون به قرار
مجنون تو بباز زانکه موجود شدی
دروحدت خویش ذکرجانان بسپار



عنوان شعر دوم : غزل
چون غم سترگی می کند با سوز و ساز ناگهان
سیلاب خون بایدگریست آتش زنید این کاروان
از آب چشم نم زده است سیراب لاله داغدار
تا پیرهن پوشد سیه با رنگ سرخ ارغوان
گویی که پروانه گرفت رخساره گون آلاله ،شمع
برسوختن همسایه شد ره بر عذار لامکان
ای چشم ترآتش بگیر،وی سوخته باران ببار
کاین غم سترگی می کند بر سینه ی این آسمان
خوابش کجا فرزندخرد لالاست در سوگ پدر
تا از در خانه دگر آید صدای مهربان
تاراج لشگر توخته است آوار و محشرگودخاک
نه توی مرگ اندود سر با یک کفن نوشین روان
جزغم نیامد گوشه ای آوای قوی غم زده
نشنید کس جز شیونی در مرگ یک آتش نشان
مجنون بگیر اندر بغل با اشک ماتم دیده ات
تا برنشیند آتشی ، بنشاند او در کاروان

تقدیم به شهدای آتش نشان واقعه پلاسکو

عنوان شعر سوم : رباعی
حرمان بود این قرار نفسانی تو
از روح جداست قالب فانی تو
هشیار بخیز از تن شوخ وپلید
کان نور گرفت چشم روحانی تو
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو غزل و یک ربای. غزل نخست هم با وزن رباعی سروده شده است. در غزل نخست وزن «هر جا که نهی پا قدم است مایه سترگ» اختلال دارد و «ت»ی «است» در آن از وزن بیرون افتاده است. در مابقی مصراع های این غزل و دو شعر بعدی، خوشبختانه مشکل وزنی نمی بینیم. به نظرم اگر بخواهیم درباره ی شعر دوست شاعرمان بر مبنای این سه شعر قضاوت کنیم، باید غیر از همین نکته ی وزنی، روی یک مشکل اساسی دیگر انگشت بگذاریم که در شعر نخست حادتر است، در شعر دوم هم فراگیر است اما نه به شدت شعر اول، ولی در شعر سوم وجود ندارد؛ «غیاب معنا»! یا بهتر است بگوییم ناتوانی بیان، از معنارسانی. مخصوصاً در شعر اول چنین به نظر می رسد که شاعر با شناختی که از وزن داشته، با دایره ی واژگانی که کم و بیش به حیطه ی اشعار غنایی کهن تعلق دارند (و از این نظر نوعی تناسب را هم به خواننده ی آشنا با آن جنس از اشعار القا می کنند)، فقط جدول وزن را پُر کرده است. این کار، بخشی از قابلیت های لازم برای سرودن شعر کلاسیک است امّا حداقل چیزی ست که در چنین سرایشی اتفاق می افتد. دادائیست ها تقریباً همین کار را در شعر می کرده اند؛ منهای وزن. پر کردن شعر با اتفاقی ترین کلماتی که به ذهن می رسند. آن طور که مشهور است، اصلاً اسم جریان و مکتب دادائیسم هم اتفاقی انتخاب شده: با باز کردن فرهنگ لغت و انتخاب اولین کلمه ای که چشم بر آن افتاده است (دادا = اسب اسباب بازی / اسب چوبی). چند سال پیش هم خبری خواندم در مورد چند دانشجوی زبل که مجموعه‌ای از کلمات را بر اساس حالات مختلف دستوری به یک نرم افزار داده بوده اند و آن نرم افزار با قواعد پیش فرض، جملات شبه علمی و قلمبه سلمبه ای را با کلیدواژه های مرتبط با هر مبحث، ترکیب می کرده و مقالات انتزاعی و مبهمی تولید می کرده که موجب دعوت شدن این گروه به چند کنفرانس هم شده بوده است! همین طور از دوستی شنیده بودم که در پی تولید نرم افزاری ست که بتواند با همین شیوه و البته با رعایت وزن عروضی، شعر فارسی بسراید! حقیقت این است که نفسِ ردیف کردن کلمات پشت سر همدیگر به نحوی که موجب رعایت وزن و قافیه شود، شعر نمی سازد. در شعر کلاسیک، سه شرط حداقلی برای شعر وجود دارد که عبارت اند از: 1ـ رعایت وزن، 2ـ رعایت قافیه، 3ـ معنارسانی جملات. شعر کلاسیک، حداقل باید بتواند جملات سالمی را به شکل موزون بیان کند. مثلاً این دو بیت مشهور را حتماً شنیده اید: «هرکه دارد امانتی موجود، / بسپارد به بنده وقت ورود / نسپارد اگر شود مفقود / بنده مسئول آن نخواهم بود!». با آن که امروزه دیگر اهالی جدّی شعر، حتّی همین دو بیت را هم «شعر» نمی دانند (زیرا فقط حرفی عادی را به نظم کشیده و فاقد خیال و دیگر لوازم اساسی شعر است)، اما دست کم می توان گفت که این دو بیت هم مانند خیل عظیمی از تولیدات شاعران دوران های پیشین، حرفی را موزون کرده و به سهم خودش ادبیتی ایجاد کرده است. اما اگر قرار باشد که همین «معنا» هم از شعر سلب شود، دیگر زبان به عنوان ابزار اصلی کار شار و میانجیی و واسطه ی برقرار کردن ارتباط با خواننده، از کار خواهد افتاد و بی مصرف خواهد شد؛ و در نتیجه حداقلی ترین شرط کلام ادبی (که پیش از هر چیز باید سخنی باشد واجد معنا) از بین خواهد رفت. در شعر اول، این فرازها کاملاً فاقد معنا هستند: «پیش است که بانگ مرگ آید به نهار / چون ماه فراز، عاشقی گشت عذار / دل بازد و خویش چشم دلبر به گذار / با گردش خویش در تعلل که بیار». بقیه ی فرازها هم آشکارا گُنگ هستند. مثلاً این بیت را چطور می توان معنی کرد و فهمید: «گردنده فلک چو بود جانانه دلیر / دل بازد و خویش چشم دلبر به گذار»؟... من تلاش می کنم بفهممش: «وقتی که فلکِ گردنده، به شکل جانانه ای دلیر بود، هم دلش را و هم خودش را خواهد باخت و چشم معشوق به راه دوخته شده است». نباید ابهام موجود در این شعر را با ابهامی که یک ودیعه ی هنری به حساب می آید، اشتباه گرفت. آن ابهامی هنری ست که در آن، با جمله ی سالمی رو به رو باشیم که خواننده را بین دو سه برداشتِ محتمل، مخیّر و مختار می کند. یا فهمش نیازمند کوک شدن طول موج مخاطب با صاحب اثر است؛ مثلاً اگر در شعر ی عرفانی بخوانیم که: «دریا در عارف غرق شد»، یا «دریا در خودش غرق شد»، اصل جمله سالم است و پیچیدگی ندارد بلکه باید دریا را مجازی معنا کنیم تا به معنی برسیم. سخن را خلاصه کنم. توصیه ی برادرانه ام به این دوست شاعر، این است که پیش از رسیدن به مرحله ی تعقیدات طبیعی یی که ممکن است در کار هر شار چیره دستی رخ بدهد، در این آغاز راه، ابتدا همه ی همّ و غمّش را صرفِ ساده و سالم سخن گفتن کند. این تصور اشتباهی ست که آنچه کلام را ادبی می کند و از سخن ما شعر می سازد، لزوماً عجیب و غریب حرف زدن است. نه! حقیقت این است که اصل شاعرانگی را جایی دیگری باید جست و جو کرد؛ در خیال، در تشبیه، در دیگرگونه دیدن، در انطباق احوال درونی بر تصاویر بیرونی، در تصرّف در جهان و تغییر آن، در آفریدن کاستی های زندگی تا التیامی باشد برای انسان عسرت زده، در کامل کردن پیوند اشیاء و مفاهیم، در پل زدن از پدیده ای به پدیده ای، و بنیان کردن همه ی این ها بر اندیشه و پوشاندن لباسی از عاطفه بر آن. شعر همین است؛ به همین سادگی و به همین پیچیدگی ذاتی. اگر شما بتوانید پیامی از افتادن یک برگ کشف کنید، به شعر رسیده اید. اگر بتوانید (به قول نیما) هنگام توصیف شکستن یک لیوان خودتان از درون بشکنید، شعر زاده شده است. امیدوارم دوست شاعر من این سخن تلخ را مشفقانه بداند و به دل نگیرد: به نظرم باید در بنیاد نگاه تان به شعر، تجدید نظر کنید. با این «دست فرمان»، در بهترین حالت، شما در این زاویه ای که دارید پیش می روید، در سال های آتی خواهید توانست غزلی بنویسید که خواننده را به این اشتباه بیندازد که آیا این شعر از سعدی است (مثلاً) یا علی شهزادی؟ آن وقت شما ظاهراً توفیق یافته اید اما در واقع شده اید بدلکار شاعران پیشین. نه سراینده ی شعر خودتان. زندگی کوتاه است؛ از نگاه خودتان به دنیا نگاه کنید و با کلمه های خودتان چیزی بنویسید که تا به حال هیچ کسی ننوشته باشد. سخت است ولی شدنی ست.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۵
علی شهزادی » جمعه 25 بهمن 1398
یا پروین اعتصامی را نیز بایست بدلکار ناصرخسرو قبادیانی و رهی معیری را نیز بدلکار سعدی بنامیم.و دقیقا همانطور که شما فرمودید نگاه بنیادین من در شعر با این زاویه روبرو است زبان نوی شعر امروز یا غزل امروز یا شعر بدلکارانه؟ از نظر حقیرشعر امروز بارقه های اندکی از ریشه های ادبیات کهن فارسی را داراست.
محمّدجواد آسمان » شنبه 26 بهمن 1398
منتقد شعر
درود بر آقای شهزادی عزیز. موفق باشید.
علی شهزادی » جمعه 25 بهمن 1398
با سلام خدمت منتقد محترم برای من مایه بسی افتخار خواهد بود تا در سالهای آتی بدلکار شاعران بزرگی مثلا سعدی و حافظ و ...کسانی که شناسنامه ادبیات فارسی ایران و جهانند باشم. از نظر حقیر واژه ی تقلید مناسبتر است تا بدلکاری.زیرا که بیشتر شاعران ایران از سبک شاعران پیشین خود تقلید یا به قول شما بدلکاری کرده اندهمچنانکه حافظ خود را مقلدیا به قول شما بدلکار خواجوی کرمانی در غزل می دانداستاد سخن سعدی است نزد همه کس اما دارد سخن حافظ طرز غزل خواجو یا در همین عصر حاضر هوشنگ ابتهاج و شهریار مقلدان حافظ بودند
مهران عزیزی » پنجشنبه 24 بهمن 1398
سلام و عرض ادب به هر دو بزرگوار. راستش شاید نشود شعر را دقیق و درست تعریف کرد آن‌چنان که آن تعریف جامع و مانع باشد و چهارچوبی به دست بدهد که بشود معیار قطعیِ چه و چگونه سرودن ولی همین نقدهای عالمانه را اگر بخوانیم و لُبّ مطلب را بگیریم، دستمان می‌آید که کدام نوشته‌مان شعر نیست و کدام در حوالی شعر است. سپاسگزارم از آقای آسمان عزیز برای این نقد و دیگر نقدهای مشفقانه‌شان که حکایت از دانش وسیع و طبع منیع ایشان دارد.
محمّدجواد آسمان » شنبه 26 بهمن 1398
منتقد شعر
درود بر آقای عزیزی عزیزم. آقا چوب‌کاری نفرما. ارادت.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.