بی‌اقتضایی




عنوان مجموعه اشعار : اشعار چامه گو
شاعر : سید سجاد چاوشی


عنوان شعر اول : ایهام
مبهمم این روزها ، ایهام دارد حال من
نیست حتی ذره ای امید در افعال من

آرزوها در سرم میپروراندم روز و شب
مهر باطل زد قضا بر دفتر آمال من

زخمی دردم میان این نمکدان های تلخ
جای مرهم خنده شد بر حال استیصال من

من سکوتم حاوی فریادهایی بی صدا
بشکنم کر میشود یک شهر از جنجال من

میگریزم از تمام بخت های شر و شوم
آه... هرجا میگریزم میشود اقبال من

عنوان شعر دوم : تب دلتنگی
سر میزارم روی شونهٔ تنهایی
چشمامو میبندم حس کنم اینجایی
یاد تو میوفتم عطر تو میپیچه
شده بود احساسم واسه تو بازیچه
تو یه بی احساسی با یه قلب سنگی
رفتی و میسوزم تو تب دلتنگی
بعد تو میکوبم مشتمو تو دیوار
خاطراتت میشن رو سر من آوار
توی این تنهایی خودمو گم کردم
خودمو با عشقت حرف مردم کردم
قصهٔ این عشقو تو خرابش کردی
رود آرامشمو تو سرابش کردی

عنوان شعر سوم : چرخه‌ی رفتن
او به چاه افتاد اما یک برادر هم نداشت
در مقام دلربایی مثل یوسف کم نداشت

با دلی در دست رفتم سوی بازارش ولی
از نگاهش تا که ماندن را طلب کردم نداشت

بارها از او دلیل رفتنش را خواستم
جز دروغ و طفره رفتن پاسخی محکم نداشت

رفت با رویای شیرین عزیز او شدن
حتم دارم در نبودم ذره ای ماتم نداشت

سالیانی بعد فهمیدم که ترکش کرده است
او به چاه افتاد اما یک برادر هم نداشت
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو غزل و یک مثنوی. مثنوی با زبان محاوره سروده شده است. غزل اول بر حدیث نفس بنا شده؛ بر بیان احوال درونی شاعر. دوست شاعر ما در این شعر می خواهد ما را از عواطف ناپیدای خود مطّلع کند. یکی از کامیاری های اشعار حدیث نفسی، قوّت انتقال عواطف است به مخاطب. خواننده ی چنین شعری به راحتی می تواند منِ خود را با منِ شاعر جایگزین (یا یگانه) کند و شعر را از زبان خودش بخواهد. به همین دلیل، اشعار حدیث نفسی، چه عاشقانه باشند و چه واجد تأملات فلسفی و اجتماعی، در نقطه ی اوج ژانر «غنایی» قرار می گیرند. دوست شاعر ما در بیت نخست این غزل، ما را با کلّیات احوالش آشنا می کند؛ با پریشانی و نومیدی. در بیت دوم قدری ماجرا را واضح تر می کند و پیِ «نومیدیِ» بیت نخست را می گیرد و از آرزوهای محقق نشده حرف می زند. در بیت سوم تصویر زخم و نمکدان را برای عینی تر کردن آن حس و حال به یاری می طلبد، در بیت چهارم باز با بیانی کلّی از فریاد خفه شده اش حرف می زند و بالأخره در بیت آخر ماجرا را با یک آرزو ختم می کند (یا باز می گذارد)... ارزوی گریز از بخت. در واقع «قضا»یی که در بیت دوم احضار شده بوده حالا در بیت آخر هم به کار شاعر می آید تا طرف گلایه و شکایت را مشخص کند. گله ی شار به قرینه و شهادت بیت سوم از «دیگران» هم هست اما نهایتاً شاعر بخت و اقبال خود را در شومی سرنوشت و بدی حالش تعیین کننده و دخیل می داند. خُب، در یک نگاه اجمالی، بیت ها همگی در یک حال و هوا هستند و منظره ی واحدی را به تصویر می کشند. با این همه، اگر بخواهیم گیرِ سه پیچ بدهیم و بهانه جویی کنیم، یا وضع بهتری برای این شعر خوب متصور شویم، می توانیم بگوییم که بیت ها می توانسته اند با تداعی های بیشتر، به همدیگر متصل تر و مربوط تر و با هم متناسب تر به پیش بروند. منظورم شدت بخشیدن به نسبتی ست که مثلاً بین قضای بیت دوم و بخت بیت آخر یافتیم، یا وضعی که بیت دوم را با محتوای نرسیدن به آرزوها، تا جای ممکن در ادامه ی بیت نخست قرار می داد. به بیان بهتر، این شعر می توانست منظومه ی منسجم تری را به نظر برساند اگر تصویر «دفتر و مهر باطل» با چیزی، کلمه ای یا فضایی مشابه و نزدیک، ما را منطقاً و به طور طبیعی به تصویر «نمکدان» یا «زخم» بیت سوم می رساند. یا از تصاویر و کلمات بیت سوم، با مستمسکی به «فریاد بی صدا» یا «شهر» می رسیدیم. مبالغی از ناپرهیزی و بی وسواسی هم در جزئیات ابیات مشهود است. مثلاً می توان با یگانه پنداشتن یا ربط داشتن «ابهام» و «ایهام» کنار آمد اما چنین ابهام یا ایهامی اصلاً منعکس کننده ی قطعیت «نبودن حتی ذره ای امید در افعال» نیست. در واقع ابهام و ایهامی که در مصراع نخست از آن یاد می شود، در مصراع دوم با گواهی که اصلاً در آن ابهام یا ایهامی نمی بینیم (بلکه کاملاً و آشکارا برعکسش را اذعان می کند) رد می شود. چنین تناقضی طبعاً پذیرفتنی و کنارآمدنی و توجیه پذیر نیست. اگر با آرکاییک بودن تعبیر «دفتر قضا» کنار بیاییم، در بیت بعدش به سختی می توان عبارت انتزاعی «زخمیِ درد بودن» را فهمید. نسبت دادن تلخی به نمکدان هم مجازاً قابل قبول است اما چیزی در متن وجود ندارد که زمینه ساز و اقنا کننده ی چنین نسبتی باشد. با «حال استیصال» هم به سختی می توان راحت بود! اگر «حال» یا «استیصال» در کلام نبود، بهتر می شد «خنده شد بر استیصال من» یا «خنده شد بر حال من» را پذیرفت. و شاید حتّی «حال مستأصل من» تعبیر پذیرفتنی تری باشد در طبیعت کلام؛ که خُب، قافیه اجازه ی استعمالش را نمی داده است. «حاوی» از صمیمیت بیان کاسته و تعبیر «تمام بخت ها» هم عجیب و غریب است زیرا ما معمولاً برای هر کسی بخت واحدی قائل می شویم؛ چه خوش باشد و چه بد. و بالأخره «هر جا می گریزم می شود اقبال من» هم جمله ی مرسومی نیست مگر آن که این «می شود» را به اعتبار کاربرد قدمایی اش «می رود» ( = می آید) معنی کنیم. وزن شعر دوم، وزن دوری و دوتکه ی «فعلاتن فعلن، فعلاتن فعلن» است. در مصراع دوم یک «تا»ی لازم به ضرورت وزن حذف شده و از روانی بیان و سلامت گرامر کاسته است. در بیت یکی مانده به آخر هم تعبیر «خود را حرف مردم کردن» (خود را سر زبان مردم انداختن) چیزی کم دارد و مطابق با طبیعت کلام مرسوم نیست. جز این ها ایراد خاصی بر این شعر وارد نیست و با شعری قابل قبول مواجهیم. در شعر سوم، راستش مصراع اول خیلی خیلی عالی ست اما مصراع دوم بیت نخست، نه! اولاً «کم نداشت» با کژتابی اش کمی کار دست مصراع داده، ثانیاً پیچیدگی بیانش روانی بیان مصراع نخست را زهرِمارِ آدم می کند! ثالثاً «در مقام» بیش از حد غیرصمیمانه و «پشت تریبونی» و شقّ و رقّ است! بیت دوم معرکه است به شرطی که بتوان راحت «ماندن» را کالا تصور کرد. در بیت سوم، «جز دروغ و طفره رفتن پاسخی محکم نداشت» از این نظر بیان سالمی نیست که «دروغ و طفره رفتن» را هم نوعی «پاسخ محکم» معرفی می کند. در واقع دوست شاعر ما دو تعبیر «چیزی جر دروغ و طفره رفتن [در چنته] نداشت» و «پاسخ محکمی نداشت» را جوری ترکیب کرده که نقض غرض است! در بیت چهارم با «او»ی نکره و ناشناخته ای رو به رو می شویم که معرّف حضورمان نیست و لابد رقیب است! به نظرم مصراع نخست این بیت می تواند از این هم بهتر شود. در شکل کنونی جای پای «عزیز و شیرین» قدری نامستحکم است. و حتی غلط انداز! غلط انداز از این نظر که ای دو کلمه آن قدر ناگهانی و بی اقتضا پیدای شان شده که آدم فکر می کند شاعر قصدی از آوردن شان داشته؛ مثلاً رعایت تناسبی بین شیرین و فرهاد (یا خسرو) و بین عزیز و مصر و یوسف. بنابراین اگر بر محور عمودی و سِیر شعر خدشه ای وارد نمی شود، پیشنهاد می کنم این بیت لااقل بعد از بیت اول بیاید تا «عزیز»ش با «یوسفِ» آن جا تناسبی پیدا کند و اقتضایی و توجیهی. «او»ی بیت آخر دیگر رقیب نیست بلکه حالا خود معشوق است. باید انصاف داد که در میان این «او»ها و «ش» درک قدری مشکل شد. پیشنهادم این است که «ترکش کرده است» به «ترکش کرده اند» بدل شود تا هم با تعدد برادران متناسب باشد و هم از پیچیدگی ارجاع ضمایر کاسته شود. در این «تجاهل» که شخص ترک کننده به طور مبهم و غیرمتشخص ذکر شود، خیرهای دیگری هم هست؛ مثل این که مهم نیست چه کسی ترک کرده بلکه مهم خود ماجرای متارکه است. ناشناسی «او» (با جمیع معانی اش) هم در فعل مجهول بهتر به رخ کشیده خواهد شد. در مجموع، این غزل هم غزل خوبی ست با روایتی که در شعر کارکرد بسیار خوبی یافته و حقش به نظرم خوب ادا شده.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.