تكثر فرديت




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : ملیحه بهادران


عنوان شعر اول : .
هزار و سیصد و هفتاد و چند گرگ درنده به روی پیرترین کوه شهر زوزه کشیدند
هزار و سیصد و هفتاد و چند بوته‌ی لاغر میان باغچه از خواب ناز خویش پریدند

هزار و سیصد و هفتاد و چند سینه‌ی خسته، هزار و سیصد و هفتاد و چند آه کشیدند
هزار و سیصد و هفتاد و چند بهمن کوچک میان آتش کبریت‌ها زبانه کشیدند

هزار و سیصد و هفتاد و چند آهوی وحشی پی طلایه‌ی خورشید توی دشت دویدند
هزار و سیصد و هفتاد و چند اسب سیاه از سپاه شب به دل روز تاختند رمیدند

هزار و سیصد و هفتاد و چند ماهی قرمز درون تنگ به دریای اشک خویش رسیدند
هزار و سیصد و هفتاد و چند قلب شکسته برای دفعه‌ی آخر میان سینه تپیدند

هزار و سیصد و هفتاد و چند روز گذشته از آن شبی که پر از لخته بود هر شریانش؟
که بند ناف مرا پیش چشم بسته‌ی مادر از او به تیغ سیاهی به نام مرگ بریدند

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
خانم ملیحه بهادران، یکی از دوستان قدیمی پایگاه نقد شعر هستند که به واسطه‌ی حضور همیشگی در فضای مجازی پایگاه و نیز دوره‌های حضوري کلک خیال و از آن مهم‌تر، به دلیل روند رو به رشد همیشگی آثارشان، از نمونه‌ها و سمبل‌های موفقیت پایگاه در وظیفه‌ای که به عهده داشته و دارد محسوب می‌شوند. کافی‌ست شما هم به اندازه‌ی من و مسئولان و منتقدان پایگاه با سیر ستودنی ایشان در شعر آشنا باشید تا بتوانید مطمئن باشيد که پایگاه و دوستان جوانش در مسیر رسیدن به هدف مشترک‌شان، در حد قابل قبولی موفق بوده‌اند و برای ادامه‌ی این راه نيز به طور متقابل، به یکدیگر، انگيزه داده‌اند و مي‌دهند.
غزل پيش رو، پيش از آنكه به خاطر وزن بلندش توجه مخاطب را جلب كند، در همان يكي دو ركن نخست، با كليدواژه‌ي «هزار و سيصد و هفتاد و چند...» سيلي اول را محكم مي‌زند تا مخاطبي كه از مهارت تخاطب، بي‌بهره نيست، دچار متن شود و از همين‌جا پي‌جوي تاويلات و ارجاعاتي باشد كه مي‌توان از اين عدد ظاهرا تكراري، حاصل كرد. كليد «هزار و سيصد و...» خواه‌ناخواه، مخاطب را به طور كلي، به تاريخ شمسي (قرن اخير) سوق مي‌دهد و «هفتاد و چند»، آن را عيني‌تر و جزئي‌تر مي‌كند. و البته تاويل‌پذيرتر! چگونه؟ با «چند»! شاعر مي‌توانست بگويد «هفتاد و هفت» يا «هفتاد و هشت» و... تا من سراغ خوانش‌هاي گوناگون فردي يا اجتماعي مربوط به اين سال‌ها بروم؛ ولي هوشمندانه، دروازه‌ي تاويل را حتي‌المقدور، باز نگه مي‌دارد. و از اين به بعد، ساير نشانه‌ها بايد تصاوير و نشانه‌ها را عيني و جزئي كنند و به تاويل برسانند. و اگر بخواهيم دقيق‌تر گفته باشيم، خوانش توالي نشانه‌ها و تصاوير است كه جزئيات فضاي عيني خيال را براي مخاطب نمايان مي‌كند. مثلا تصوير زوزه‌كشيدن گرگ‌هاي درنده به روي پيرترين كوه شهر، به‌تنهايي نمي‌تواند به تاويلي منفي منجر شود؛ زيرا زوزه‌كشيدن گرگ ـ حتي درنده ـ الزاما منفي نيست؛ اما نشانه‌هاي بعدي، يكي‌يكي رنگ و بوي فضا را بيشتر نشان مي‌دهد. هنر سراينده در اين ابيات، استخدام درست صفات است؛ صفاتي كه مستقيما بار ارزشي ندارند و ذهني نيز نيستند؛ به همين دليل مي‌توانند در خدمت عيني‌گرايي و جزء‌نگري قرار گيرند و به جاي شعار، به ديالوگ منجر شوند. تنها صفتي كه در بيت نخست، قدري قضاوت‌گري مي‌كند، «درنده» است كه اي كاش چنين نبود؛ چون اين صفت در ماهيت گرگ، مستتر است و خواه‌ناخواه به ذهن مخاطب احضار مي‌شد. حالا به كاركرد صفت‌هاي «پيرترين»، «لاغر» و «ناز» دقت كنيد! همه‌ي اين صفات، حرف‌هايي براي گفتن دارند؛ حرف‌هايي مهم كه در تعريف فضا بسيار موثر هستند؛ اما هيچ‌كدام از اين حرف‌ها، به مخاطب، حقنه نمي‌شود؛ خودش مي‌تواند بخواند و درك كند. در مصراع نخست بيت دوم هم ظاهرا با احساسات، طرف هستيم (سينه و خسته و آه) اما سراينده، با ظرافت، اين وضعيت عاطفي را در روايتي تصويري، عيني و باز هم جزئي كرده است. چگونه؟ با استفاده از ظرفيتي كه در دست‌افزار «هزار و سيصد و هفتاد و چند» نهفته است؛ عددي كه من مخاطب اصلا به صدق رياضي آن فكر نمي‌كنم اما در عين حال، متوجه تاويلاتش نيز هستم؛ تاويلاتي كه گاهي شخصي مي‌شوند (در سال‌هاي تولد شاعر و هم‌نسلانش)، گاهي به رخدادهاي اجتماعي ارجاع مي‌دهند و گاهي فقط و فقط نماد هستند. و البته كه بسامد هر نوع از اين تاويلات، مدام كمرنگ و پررنگ مي‌شود؛ مثلا وقتي به مصراع دوم بيت دوم مي‌رسيم، هر كدام از واژگان، به نوعي تاويلات رنگارنگي مي‌آفريند؛ در حالي كه باز هم روايت تصويري در لايه‌ي اول، به شكلي روشن، جريان دارد.
و بيت‌هاي بعدي هم اگرچه نمادين‌تر هستند و نمادهايشان هم نمادهاي آشنايي محسوب مي‌شوند، همچنان از ذهني‌زدگي و كلي‌گويي در امان مانده‌اند؛ زيرا در خدمت فرم اثر قرار گرفته و بازتوليد شده‌اند؛ فرمي كه روي به حركت دارد و نهايتا به «رسيدن» مي‌رسد؛ رسيدني كه ظاهرا «به آخر رسيدن» است اما به واقع، چيزي جز تولد نيست؛ هرچند اين تولد نيز ظاهرا روي به مرگ داشته باشد. ذكاوت شاعر در پيونددادن تاويل‌هاي اجتماعي به تاويل فردي در پايان روايت، به‌خوبي توانسته زيرروايت‌ها را فراتر از يك مونتاژ معمولي، در هم ببافد؛ انگار رشته‌هايي كه در هم تنيده و يك گيسوي واحد را شكل داده باشند؛ خصوصا كه در كنار پيوندهاي روايي و تصويري، محتوا نيز به همان ترتيب و به شكلي طبيعي و غيرتصنعي، در تنيدگي فردي ـ اجتماعي مقبولي پرورده شده است. و از همه‌ي اينها مهم‌تر اينكه اگرچه در ظاهر به نظر مي‌رسد اين روايت به پايان رسيده باشد، همچنان و تا هنوز ادامه دارد؛ حداقل در پرسشي كه در مصراع نخست بيت پاياني، زنده است؛ حتي اگر چشم مادر، بسته به نظر برسد و حتي اگر تيغ سياهي، ظاهرا كار خودش را كرده باشد.
شايد اين غزل، متاثر از برخي غزل‌هاي تجربه‌شده در سال‌هاي اخير به نظر برسد و در برخي پارامترها نمره‌اي چندان بالاتر از متوسط نگيرد ولي مهم‌ترين ويژگي آن اين است كه توانسته يك واحد شعري خودبسنده‌ي زنده و يك ارگانيسم سالم با اندام‌هاي خوش‌تراش باشد. همين ويژگي، معدل اين اثر را تا حد قابل توجهي بالا برده و آن را حتي از برخي نمونه‌هاي متقدم، فراتر نشانده است. اين غزل، گواهي مي‌دهد كه سراينده‌اش در هستي خودش تجربه مي‌كند و فرديتش را در اجتماع، شناخته و حالا تكثير كرده است. و اين تكثر را بايد در ذهن‌هاي كساني يافت كه در ادامه‌ي «هزار و سيصد و هفتاد و...» رقم خودشان را مي‌گذارند.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، توجه داشته باشد؛ البته ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.